من بچه جوادیه ام 

 از روی پل که می گذرم 

غمهای من آغاز می شود

من جنوب شهری ام 

با ماشینت 

از کنار من می گذری

من شهرستانی ام 

اهل کاشانم

روزگارم بد است 

 ایرانی ام 

گاه گاهی قفسی می سازم 

 می فروشی ما را به بلاد دیگر

تو هنرمندی هان


به من گفتا شبی یک پینه دوزی

کلامی دلکش اما سینه سوزی 

هنر در نزد ایرانی ست اما 

فتاده روزی اندر دست قوزی


قسمتی از دم او را چیدم
خر لگد می زد وعرعر میکرد
خشم او را به دوچشمم دیدم
رفتم و گردن خر بگرفتم
عذر تقصیر بیاوردم و خر بوسیدم
اشک از چشم خرافتاد به خاک
گفت آقای هدایت زشما رنجیدم
گفتم این کار فقط شوخی بود
مهربان باش و بگو بخشیدم
خر بیاورد به لب لبخندی
عشوه ای کرد که من ترسیدم
گفت باید که شوی شوهر من
چونکه من کار بدت بخشیدم
دست در گردنم انداخت الاغ
من هم از ترس به خود پاشیدم
لیک او برد مرا تا محضر
بنده چون بید به خود لرزیدم
از قضا صاحب محضر خر بود
گفت اینک زشما منتظر تاییدم
که کنم عقد شما را با هم
گفتمش خیر و ز جا جنبیدم 
ناگهان خر سر من دادی زد
من هماندم سر جا خشکیدم
لاجرم عقد من و خر رسمی

شد و من با خر خود رقصیدم
گفت اینک برویم تا بازار
در پی اش سه ساعتی چرخیدم
گردن آویز و دو دسبند طلا با حلقه 
صد و پنجاه و دومیلیون شد ومن سلفیدم
خر ز من شاد شد وجفتک زد
بوسه زد بر من و من پاکیدم
ناگهان داد زدم بر سر خر 
که خودم هم زخودم ترسیدم
در دم از خواب پریدم ترسان
گفتم ای وای چه خوابی دیدم

پشت سر مرد بزرگ زن بزرگ پشت سر زن بزرگ مرد جوان پشت سر مرد جوان زن جوان پشت سر زن جوان مرد بزرگ پشت سر مرد بزرگ دو زن جوان و یک بچه پشت سر بچه دختر جوان پشت سر دختر جوان پیر مردی است لطفا صف را به هم نزنید مرغ به همه برسه

یه روز دو تا ایرانی با هم میرن امریکا دست بر قضا همدیگرو گم می کنن یکیشون میره دنبال درس خوندن و مهندس میشه یکیشونم کارمند شرکت آب معدنی بعد سی سال همدیگرو تو تاتر میبینن یکیشون که قبلا موهای فر بلندی داشت موهاش ریخته بود دوستش تا ائنئ دید گفت پس کو کاکولا؟ مردی که کنار آنها ایستاده بود فریاد زد یافتم اسم نوشابه رو میذاریم کوکاکولا.

نم نم بارون که زد رنگها رنگین تر شدند آبی آسمونی قاب دور در و پنجره را تیره تر کرد مرد دستگیره را فشار داد و داخل شد زن نیم برهنه پشت پنجره ایستاده بود مرد آرام آرام پشت زن ایستاد زن زیر پوشش را هم در آورد مرد نزدیکتر شد زن نفسش تنگ شده بود مرد شانه های زن را بوسید پرده افتاد.

بیا تا قد یکدیگر بدانیم
که تا فردا بدین قامت نمانیم
اگر کوتاه شد قد یکیمان
به زور پاشنه بر هم رسانیم

زرافه که گردنش دراز است
در خلقت او ،هزار راز است
گویم به تو من یک از هزارش
بنگرکه چه گردنش دراز است

من نقاشی می کنم، پس افتتاح می شود 
تو شیره می مالی، پس افتضاح می شود
فرق نگاه من با تو می دانی چیست آیا؟
خلق است برای من برای تو نکاح می شود
تو معتقدی که النکاح سنتی و عقد می کنی
من نگاره می کشم تو هی نقد می کنی
شعر سعدی را تو تفسیر می کنی مدام
من هم نمی کنم تغییر این مقام لام تا بکام

من نقاشی می کنم، پس افتتاح می شود 
تو شیره می مالی، پس افتضاح می شود
فرق نگاه من با تو می دانی چیست آیا؟
خلق است برای من برای تو نکاح می شود
تو معتقدی که النکاح سنتی و عقد می کنی
من نگاره می کشم تو هی نقد می کنی
شعر سعدی را تو تفسیر می کنی مدام
من هم نمی کنم تغییر این مقام لام تا بکام

بیایید در خانه خدا فکری به حال خدا بکنید
وقت طواف کعبه مرد و زن از هم جدا بکنید
شاید که معنویت متورم شود و به بالا برود
مثل طلا و دلار ، فکری به حال ملت گدا بکنید

شما استاد مایی ای صمیمی 

 الا ای مهربان یار قدیمی 

 ولی شرمنده می گردم ز رویت 

که می بازی قطابی و حلیمی

علی باقری کاو شیر تخته است 

بلی بردن ز او بسیار سخت است 

به دایی رفته آن مرد قدر چون

چنین نراد خوب نیک بخت است

 مسعود بیا شبی تو با فریماه 

 آور دو جوان خود به همراه

تا از تو برم بنده چنان نرد 

چون رفته کنی گم بکنی راه

علی باقری اینک اندر ره است 

به فکر و خیال خودش او شه است

 کنون دید باید که از آسمان

 بلند ایچنین به به و چه چه است