|
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
|
جمعه ی ساکت جمعه ی متروک باد افتاده بود در گلوی ناودان و ماغ می کشید ابر سگرمه به هم آورده بود و آسمان رو ترش کرده بود و چشمش تاریک.می غرید .پرنده شاخه را رها نمی کرد بی بغ بغو و هراسان در زیر تگرگ تند رعد آسای آسیمه سر که به شیشه می کوفت ومست مست تلو تلو میخورد در دست باد.مرد ضربان اش تند تر وتند تر شد از پشت شیشه به خیابان نظر کرد برگ سبز درخت توت تکیده بود تیر تگرگ خورده بر سطح سیاه خیابان جان می داد مرد ترسید ودستش را روی قلبش گذاشت وگلویش را به بزاقی که در دهان نداشت گر داد پلکهایش تند تند آوار می شدند وتصاویرش را کات می کردند دلش گریستن می خواست خسته بود و وحشت داشت صدای تلفن شعله کشید تا ته گوشش و گران می نواخت شوم آهنگ بیگاه زنگ تلفن . سکندری رفت دو دستش را به دیوار کوبید سرش گیج خورد لیز بود پایش معلق زد وبا سر سرید روی تلفن گوشی را برداشت
الو
سلام
سلام بله بگو
کجا؟بیمارستان؟
پزشکی قانونی؟
خودش گفت تو زنگ بزنی؟
چاقوی لیزری مسعود؟
زنده است؟
خانه اش را؟
کجا می خواهد برود؟کجا؟
رحیم آباد ؟
پس کارش ؟
مادرش گفته ؟
خودش موافق است ؟
می برندش؟آمبولانس؟
سرش گیج می رود سیاه می شود چشمش تگرگ میزند می افتد به پشت می میرد کرم می زند پروانه می دهد پر می شود خانه اش از بو همسایه ها زنگ میزنند به پلیس ماهها گذشته است اما اشک گونه اش خیس خیس چون خیابان باران خورده