|
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
|
دست بر دعا
مرغ پر پر زنان
انحنای ماه بی فتیله
گیاه
گواه آتشفشان
ماه گرفتگی
اخم توست بر جداره ی دلم
دیوار کوتاه و خرما بخیل
ما بی دخیل
خونابه از خنجر می چکد ماه هم قتیل
بید مجنون
چین نیاور به جبین
دریا
باد یار گذری ست
کهیر روی شاخه ها نفیر زد
سبز شد تنش نمود درد دل
بوسه ها شکوفه بر کویر زد
دلم لرزید در پای بید
تنم تندیس شد از ترس
مبهوت در نگاه هیاکل
از در در آمدی من از خود به در شدم
من برادرت نیستم
من دوستت دارم
من خودم هستم
تو خودت نیستی
مادرت هستی
و آب نبات می خوری
من فرهادم
تو شیرینی
وشیرینی تو عاریتی است
من کوه می کنم
وتراشه هایش را در دیده ام می بینی
تو تصویر می شوی روی دیوار
ولی تو شیرینی من ناشیرین
برو به سلامت
من سیزده سال دارم
سن من قانونی نیست
من نمره کفشم کوچک است
خانه ندارم در یوسف آباد
دهانم بو می دهد هنوز
من گمگشته ام
یوسفم به خدا
به پدرم یعقوب بگویید که من دیوانه شده ام
من انگشتر می خواهم از گل
گلهای ریز
ریز ریز
من مادرم هستم
صبح
بهار
نسیم
سرو
سایه اش تیره روی چمن
سبز
سرخ
زرد
بنفش
رنگ زمین
فواره در فوران بود
تا اوج
چون عشق
نم نم می بارید
ریز ریز
چون گل
گلوی من
از چشم
رایت ما را نمی جنباند
باد
دل ما را نمی لرزاند
ترس
چرا که نه بیدیم
نه باد به دست
هیاکلمان از سنگ نیست
افشره ی آبیم
سرگشته در سرزمینی خشک
نای باریدنمان نیست
بغض بارانیم
گرفته در گلوی کودک
که نانش
آلوده دندان ددان
مام مان مهمانمان می کند به چرکابه
بی که نا خلف باشیم
خنجر بر خروسخوان ننهاده ایم
داس در گلوی دوست
نیش بر جگر خسته ایم
مبادا گلویمان در ارتعاش متورم بغضمان
تمنا بکند دشمن را
آب
ما سر افکنده از آنیم
که چشم کودک دشمن را ننگریم ودشنامش
باب معرفت موسیقایی کلام
نگشاید
دست و دستار را
گروگان گرفته اند
به بهای بودن برگی در باد
که هنوز زیستن دارد سبزینگی ش
ما به باد ندادیم
در دریاش افکندیم
دست به دامن غبار
روی هلال قوس قزح
قل می خورم به غروب
خیس خیس
از نگاه بهار لابلای دلی که از سنگ است
با دو چشم
پل میزنم از پرانتز باز تا پرانتز بسته
نام تو را
گل می ریزد زباغ
گل می ریزد زباغ
اسب
وحشی نباش نا نجیب
حرمت تاریخی تو نجابت است
وحشی
خنجری خیس این گونه تلخ
کام
مثلثی به ضرب خمپاره ای پاره پاره می شود
شبچره شارعان
شنگرف شعر را و شعوررا
شبنم باران می کند
ومرگ
ناقوس به دست
به دیوار
در
دست می کشد
کشت آخر را
کاش کاش کاشکی
کام نمی داد درد
ودروغ دریوزه اعتدال نبود داوران را
من بی من من زیستن تمنا نمیشد درماندگان را ودست در دریچه ای نبود
نامش شرم
نانش خون
وخنجر خنزیز
خیشینه نمط تمنا را تدبیر
تکثیر سلاح سیرین سرود سرد نبود
ودرد داس سگال سگ در گلو نمی نهاد
مرگ مردانه می آمد
بی داس یا دستک
رفته بر دار ولی بیداریم
روزگار اذیت وآزار دهد
ما از این موهبتش بیزاریم
کوبید بر طبل سکوت سینه ام غم
من غرق در دریای اندوه جدایی
با موج یادت خاطراتم گشت همدم
گویا که روح عشق تو همزاد من بود
کاینگونه هر دم بر دل من چنگ میزد
شاید به سر منظور ازار دلم داشت
کاین شیشه را بی وقفه ای با سنگ میزد
با پتک همت سد بیتابی شکستم
شاید کویر دیده ام سیراب گردد
وز زمزمه پردازی اشک محبت
طفل لجوج یاد تو در خواب گردد