تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
Balatarin
گربه زیر پنجره لم داده بود و کبوتر صدای بق بق بقویش بلند بود گربه از جایش بلند شد بدنش را کش و قوس داد و گوش تیز کرد  صدای کبوتر را شنید دقیق تر شد کبوتر همچنان می گفت بق بق بقو گربه جستی زد و گلوی کبوتر را گرفت قلب کبوتر تند تند می زد چشمهایش پر اشک شد نگاهی به گربه انداخت گربه انگار چیزی به دلش افتاده باشد گلوی کبوتر را رها کرد کبوتر خسته افتاده بود و ملتمسانه گربه را نگاه می کرد توان پریدن نداشت تا حالا اینقدر غافلگیر نشده بود گربه دستش را بالا آورد چشمهایش را مالید و دور دهانش را لیس زد و متضرعانه به کبوتر گفت ببخشید لهجه داشتی فکر کردم می گی بدو منو بخور.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:58  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

زنگ خانه  را که زدند مانتویش را روی دوشش انداخت و از پله ها پایین رفت دستهایش را توی راه پله توی آستین کرد و دو دکمه بالا را بست ودر را باز کرد .

سلام.

 این جعبه برای شماست .

 کرایه را  پرداخت کرده اند .

متشکرم  خیلی ممنون

عذر می خواهم لطفا رسید بدهید .

 چشم یک لحظه اجازه بدهید قلم و کاغذ بیاورم .

پله ها را که بالا می رفت دستش را به نرده می گرفت دلپیچه باز به سراغش آمده بود ؛ با خودش گفت رسید برای چه؟ نکند نقشه ای در سر دارد ؟و کلید را انداخت به در و داخل شد ، قلم و کاغذ را بر داشت و دوباره پله ها را پایین رفت .

رسید را به راننده داد و جعبه را تحویل گرفت و لبخندی پیروزمندانه گوشه لبش نشست با زویش را بالا آورد عینکش را مرتب کرد گربه سیاه  لای پاهایش وول می خورد و اعصابش را به هم می ریخت همه ترسش از این بود که  پایش را اشتباه بگذارد و بخورد زمین و محتویات جعبه  بریزد توی راهرو و سر وصدای شکستنش آرامش همسایه ها را به هم بریزد ،در ذهنش خطور کرد که گربه مرتضی علی  هر جوری بیفتد چهار دست و پا می آید پایین ؛در همین لحظه پایش را انداخت زیر شکم گربه و آنرا به لبه پله ها برد و نوک پایش را کج کرد و گربه را رها کرد هنوز دو پله را بالا نبرد که گربه سیاه دوباره لای پاهایش سبز شد و او در دلش به گربه بد وبیراه می گفت  و پله ها را بالا می رفت شانه اش را به دیوار تکیه داد و کلید را چرخاند  قبل از او گربه به داخل خزیده بود .

جعبه را روی زمین گذاشت و در را باز کرد تا گربه راه بیرون را گم نکند ؛ اما گربه گوشش بدهکار این حرفها نبود صاف رفت توی آشپز خانه و پرید روی سینک ظرفشویی و شلپ شلپ شروع کرد به خوردن آب توی قابلمه .

 زن صدایش بلند شد و داد زد کثافت بیا پایین توی قابلمه من آب نخور  و دم گربه را که صاف آویزان شده بود روی  ظرفشویی کشید  و انداختش کف آشپز خانه و گربه دور دهانش را لیس زد و نشست و چشم در چشم او دوخته بود و قصد بیرون رفتن هم نداشت و تلاش زن بیهوده بود ضربه های جارو هم افاقه نکرد .

زن جعبه را باز کرد  و وسایل را بر انداز کرد  گربه حرکات او را جدی دنبال می کرد و رو برویش نشست برای یک لحظه نگاهشان در هم گره خورد زن لبخند زد و گربه دور دهانش را لیس زد و دستش را بالا آورد و چشمش را پاک کرد وصاف نگاه کرد به دستهایی که کاغذ را باز می کرد و با تعجب نوشته هایش را دنبال می کرد و بعد از چند دقیقه داد زد سر گربه و گفت : گم شو برو بیرون بیشرف چی می خوای از جون من ؟!!

گربه انگار ترسیده باشد دوید به سمت آشپزخانه و پرید روی کابینت و با ترس و حیرت زن را زیر نظر داشت . زن پنجره را باز کرد  و گربه را هل داد و از پنجره انداخت پایین و پنجره را بست و فندک را بر داشت و رفت توی دستشویی و آتش را زیر کاغذ گرفت و خاکسترش را با شیلنگ شست و با خیال راحت آمد و نشست روی کاناپه تا نفسی تازه کند که چشمش افتاد به گربه که روی کاناپه لم داده بود و دست و پایش را لیس می زد . 

زن هاج و واج گربه را نگاه کرد و با خودش گفت بسم الله الان انداختمش پایین از کجا برگشت ؟ یکدفعه چشمش افتاد به در که هنوز باز بود . بلند شد و در را بست و بر گشت به طرف گربه .

 پاشو پاشو همه جا رو نجس نکن .

 گربه همچنان لم داده بود و با چشمهای نیمه بازش رفتار زن را زیر نظر داشت .

زن با تردید نگاهی به گربه انداخت و رفت به سمت یخچال و درش را باز کرد و سیبی را بر داشت و گاز زد و در یخچال را بست و برگشت به سمت اتاق و گربه را نگاه کرد گربه با گردن کج او را می پایید .

زن مانتویش را پوشید و رو به گربه کرد و گفت خوب تو نمی روی بیرون من می روم . گوشی را برداشت و  شماره گرفت . لحظاتی بعد آژانس دم در منتظر بود و زن برای گربه دست تکان داد و ودر را بست و پله ها را پایین رفت و در دلش به حماقت گربه می خندید و پیروزی خودش را جشن گرفته بود.

در را باز کرد و از تعجب دهانش باز ماند . خدای من این همه برف ؟!!!

 راننده سر تکان داد و سلام کرد و زن همان وقت که جوابش را داد گفت اجازه بدهید الان می آیم و پله ها را تند تند رفت بالا و پالتویش را بر داشت و شالش را انداخت و دوباره پله ها را پایین رفت و در را باز کرد .

زن در ماشین را باز کرد و پشت سر راننده نشست راننده برف پاک کن را روشن کرد و گفت باور کردنی نیست توی این وقت سال خیلی عجیبه چنین برفی .

 زن با سر حرفهای راننده را تایید کرد .

برف پاک کن همچنان کار می کرد و برفها را کنار می زد اما برفها کم کم تبدیل به حروف شدند و جلوی چشم راننده را گرفتند  و توان حرکت نداشت تا اینکه مجبور شد ماشین را کنار بزند و با دستمالش شیشه را تمیز کند  اما حروف هر لحظه پر رنگ تر می شدند زن به صرافت افتاد و خواست حروف روی شیشه را بهم ربط بدهد اوایل تلاشش بیهوده بود  اما با دقت بیشتر  کم کم داشت سر در می آورد ؛تصمیمش عوض شد و به راننده گفت ببخشید قربان من منصرف شدم با این وضع آخر مهمانی می رسم ؛ چقدر تقدیم کنم؟

راننده رو به زن کرد و گفت :هر جور راحتید .

قابل شما رو نداره کنسلی حساب می کنم .

زن کیفش را باز کرد تا اسکناسی را در بیاورد و به راننده بدهد دستش به چیز نرمی برخورد کرد چندشش شد دقیق شد و دید گربه توی کیفش خوابیده است . اسکناسی را در آورد و به راننده داد و تشکر کرد و از ماشین پیاده شد .

در  قدم اول با خودش فکر کرد این گربه از جان من چی می خواهد؟ و تنش می لرزید حالا که فهمیده بود حروف روی شیشه همان کلماتی بودند که توی نامه بود ؛ اما به روی خودش نیاورد و قدمهایش را محکمتر بر می داشت . جلوی در که رسید  کفشهایش را با کناره پله پاک کرد و نوکش را به پله کوبید تا برفهایش بریزد  .

کلید را انداخت و پله ها را بالا رفت هنوز برف می بارید راستش برف نمی بارید حرف می بارید  چون زن حالا حرفها را با وضوح بیشتری می دید که پشت پنجره می نشستند و روی شیشه سنگینی می کردند .

زن ترسیده بود که سنگینی حروف شیشه ها را بشکند ،بلند شد و پنجره را باز کرد حروف از لای درز پنجره داخل شدند  و در یک چشم بر هم زدن اتاق پرشد از حروفی که برای زن آشنا بود زن بلند شد و پنجره را باز تر کرد و معلق زدن حروف و خزیدنشان توی خانه را با تعجب نگاه می کرد  حروف سفید سفید بودند  و به محض رسیدن به داخل خانه آب می شدند و جملات قابل خواندن می شد .

زن سراسیمه بود کیفش را باز کرد از گربه خبری نبود دورو برش را نگاه کرد گربه روی کاناپه دراز کشیده بود  زن را نگاه می کرد  زن دفتر تلفن را بر داشت و شماره را گرفت صدای بوق شنیده می شد کسی آن طرف خط نبود  .. چند بار این کار را انجام داد  اما هر بار ناکامتر می شد بیرون را نگاه کرد ببیند برف یا همان حرف بند آمده یا نه ؟

زن وحشت زده تلفن را رها کرد و به بیرون نگاه کرد . حروف سرخ شده بودند و همچنان می بارید گربه روی لبه پنجره نشسته بود و زل زده بود به چشم های زن .


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:40  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
صدای مرغ و خروسها هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد سالن تاریک بود و دراز و تنها نور نوری بود که از قسمت انتهای سالن چشم را خیره می کرد مرد تند تند راه می رفت و لخ لخ گامهایش با صدای هلی کوپتر  قاطی می شد و فضا را رعب آورتر می کرد مرد در انتهای سالن ایستاده بود و آسمان را نگاه می کرد با انبوه ابرهای تیره که در هم می لولیدند و همچنان صدای مرغ و خروسها بود صدای تراکتوری که دیده نمی شد مرد صاف رو بروی آیینه ایستاد و کلید را زد و چاقو ها را برداشت و تیز کرد گاوها ماغ می کشیدند و صدای پتک می آمد  مرد چاقوها را ریخت توی سبد و وارد سالن شد  گوسفندها از وسط دو نیم شده بودند و زنها با شلنگ لاشه ها را می شستند مرد کلاه سبزش را بر داشت و آویزان کرد دستهایش را شست و از سالن بیرون رفت سیبی را از شاخه چید و گاز زد هنوز صدای هلی کوپتر می آمد و مرد روی تخت دراز کشید و چراغ را خاموش کرد  نور ماه از لای پرده افتاده بود روی تخت و صدای اره برقی و افتادن درختها همچنان در فضا طنین انداز بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 4:41  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
دیروز بود یا پریروز بود یا پس پریروز یا پس پس پریروز یا پس پس پس پریروز و شاید هم سه پس پس پریروز که رفتم دانشگاه و نقاشیم رو به استادم نشون دادم بهش گفتم :دکتر نظرتون چیه؟

دکتر یه نگاهی انداخت و گفت مریضه

گفتم دکتر چکارش کنم؟

گفت باید بفرستیش پسا پست مدرن

گفتم دکتر هزینه شو ندارم . بیمه هم که نیست .

دکتر گفت : هزینه نمی خواد بهش یاد بده دو لا راس بشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 20:39  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
بازی وبلاگستان در باب بهجت السرور واتشار المسرور فی آداب التهذیب والهدایه فی التقریب الرقابه و الخدمته من النهایه الی الاخرا حتی خر توخر المجانییییییییی ... ناگهان گوشی مجنون زنگ زد مجنون نا خود آگاه گوشی را برداشت .

الو: سلام

 دیر کردی شازده

میام میام  الان میام

ببین شازده داره دیر میشه اینو میدونستی؟

میدونسنتی که امروز نوبت کنفراسته؟

مبحثشم که یادته؟

هرمنوتیک و ارتباط

یادته؟

بله بله حتمن خدمت می رسم و بحث رو ادامه می دم فقط کمی ممکنه دیر برسم چون ترافیکه

صدای خنده

تو که کلاس توی خونه خودته استاد کجا ترافیکه؟

بله بله متوجهم ولی من دچار آنفولانزای مرغی شدم و الان در بیمارستانم

استاد یعنی الان اخلاقت گه مرغیه؟

یعنی می خوای بگی دوسم نداری؟

ببخشید استاد خلط مبحث شد.

البته من می دونم که شما منو دوس دارین ولی به یکی دیگه هم علاقه دارین و قبلا هم عاشق یکی بودین واسمشم میدونم اولشم نمیگم چیه .؟

ولی اینو یادم می مونه که تو با تمام خوبیات و مهربونیات یه عیب بزرگ داری اونم اینه که رو راستی .

می خندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب اره این یه ععیب بزرگه تو جهان معاصر 

مجنون فقط می گفت بله بله  بفرما یید

مجنون به لیلی می گفت شرمنده  کار اداریه

 مجنون هم نگاههای عابران را بر انداز می کرد و با لبخند جواب می داد خواهش می کنم ولی در عمق ذهنش اون ای دی را مرور می کرد .

مجنون خداحافظی کرد و گفت ماشینش پچنر شده و گرفتار است و کنفرانسش می ماند برای جلسه بعد و یاد آوری می کند که حتمن می خواهد موضوع مهمی را به چالش بکشد

فمنیسم در انگاره ذهنی فرا فتوژورنال در غرب و آموزه های اسلامی بعد از انقلاب.

خوب  پس به استاد همینو بگم ؟

مجنون می گوید بله بله بفرمایید همین و معذرت و بحث هفته بعد در باره ماترک.

لیلی می پرسد کی بود؟

به من بگو.

من تحملش را دارم اگر تو تحمل گفتنش را داری بگو بگو بگو جون بکن

مجنون آرام آرام وذلیلانه می گوید :

دل بردی از مننننننن به یغغغما ای ترک غارتتگر مننننننننننننن

پرده می افتد

همه بینندگان و خوانندگان دعوت هستند به ادامه این حکایت


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 21:37  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
چهار سالم بود که عاشق شدم روی ماه سفیدش را در تولد یکی از دوستان دیدم همان روز دلم می خواست او را در آغوش بگیرم و به گوشه ای دنج ببرم و کامم را بگیرم چند بار هم خیز برداشتم اما دستهای مادرم نگذاشت و با چشم غره هایش گفت نکن زشت است اما من دلم بی تاب بود و می طپید تند تند ودر یک لحظه مناسب صورتش را لیس زدم و بعد از آن کتک خوردم هنوز هم عاشقش هستم اما این رژیم لعنتی ما را از هم جدا کرده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:57  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
یک مقام آگاه که نخواست نامش فاش بشود اعلام داشت  پس از حکایت موش وگربه عبید زاکانی که منجر به تلف شدن بی شمار موشها شد .موشها در صدد بر آمدند  تا  کمر همت به مبارزه با گربه ها بربندند در این راستا جمعی از موشهای نوع دوست به خدمت بابا موش شرفیاب شدند و هدف و نیت خود را تشریح و توضیح دادند. بابا موش که سرد وگرم چشیده بود به ذکر نکات امنیتی  اشاراتی کرده و عنوان کردند :

جمله ای گویم سپاریدش به گوش          ما به دل شیریم ودر ظاهر چو موش

قصد ما صلح است بر روی زمین         رهبر ما هست این آقای بوش

و در ادامه گفت :ما باید چاره ای نو بیندیشیم و فکری بکر بکنیم مگر زین پس دست انواع گربه از ما به دور باد و دیگر بنی موشی به چنگال گربه ای گرفتار نگردد پس باید مبارزهای آغاز کرد و از درایت و زیرکی موشهای جوان و زبده بهره بگیریم تدبیری بیندیشیم که موشها با فراغ بال و طیب خاطر روزگار بگذرانند .

از جمع موشها موشکی هوشمند و تند وتیز در گفتار و کردار  در چشم بر هم زدنی بوسه بر دست و پای بابا موش زد و به نمایندگی از سایرین آمادگی عمومی را اعلام داشت و سوگند یاد کرد که بجز سعادت موشها به هیچ نیندیشند وراهی جز اعتلای حیثیت موش نپیمایند ،پس از بابا موش خواست تا راهنمایی لازم را بنماید .

موشهای مبارز عزم خویش جزم نمودند که در اقدامی انقلابی البته از نوع فرهنگی بر جماعت گربگان  استیلا یابند و یکبار برای همیشه با آنها تسویه حساب نمایند . پس از آن به خیر و خوشی به زاد و ولد وزندگانی بپردازند .چنین شد که موشی از موشها پیشنهاد جنگ سرد را مطرح کرد و مقبول عام افتاد لذا خود همان موش در عملیاتی انتحاری بر راه گربه ای گرسنه و مفلوک قرار گرفت و با کمال میل به آغوش گربه خزید و او را مسموم کرد سپس به یاری پناه گیران جسم  بیهوش گربه را به حضور بابا موش بردند و ایشان  دستور داد ابتدا دست و پای موش را به شاخی ببندند  و به او شیر بخورانند و با  تاباندن نور آفتاب بر او مو جبات به هوش آمدن او را فراهم آورند  پس عده ای از موشها به او شیر خوراندند وجمعی نیز آیینه به دست  بر او نور تاباندند و لختی نگذشته بود که  گربه بی نوا به عطسه افتاد وشیر بازپس داد و به هوش آمد و خود رابسته بر درخت دید ابتدا گمان برد که خواب می بیند دستی به صورتش کشید و چشمهایش را مالاند و به جد خود را اسیر موشها دید بابا موش در دو قدمی او ایستاده بود از او می خواست خونسردیش را حفظ کند چرا که قصد آزار و ایذای او را ندارند بلکه به دنبال راهکاری هستند که  موشها در آرامش زندگی کنند و گزندی از گربکان نبینند او با این حرفها به گربه اطمینان خاطر داد و اعتماد او را جلب کرد و تو ضیح داد که هدف ما آسیب شناسی رفتار گربه هاست و هرگز با ایشان خصومتی نداشته ایم چنانچه  مکتوبات مرحوم عبید زاکانی گواه این گفتار است. فی الحال تنها چیزی که از تو می خواهیم این است که قصد رفتاری خود را برای جمع موشها تشریح نمایی.

گربه گفت اینگونه نمی توانم .دست و پایم را باز کنید تا بگویم. اما بابا موش قبول نکرد ولی پذیرفت که در چنین وضعیت آویزانی مشکل است  شرح احوال . بنابر این دستور داد تا او را کت بسته بر شاخه بنشانند وموشها نیز چنین کردند اما گربه با تمام تقیه ای که می کرد میلش به شکار می رفت مگر نه اینکه هیچ نخورده بود و گرسنه بود .بابا موش چون این رفتار او را دید او را اطعام کرد و گفت غذایت را بخور بعد بگو.

گربه دستی بر چشم مالید و زبانی به دور دهان چرخاند و سری به نشان سپاس تکان داد و در دل شکر خدای به جای آورد و لب بسخن گشود وگفت : هر چند از آدمیزاد دل خوشی ندارم ام از او چیزی شنیدم که حرف حساب بود .آنها می گویند :

                                    نیش عقرب نه از ره کین است              اقتضای طبیعتش این است

و خوب این سخن بسیاری از کارهای ما را توجیه می کند .ما گربه ها هم مثل شما که نیاز به غذا دارید  به آن نیازمندیم مشکل از آنجا آغاز شد که شما موشها به انبارها و کندوهای آدمیزاد رخنه کردید و خوردید و بردید وگاه فضله ای هم در آن انداختید و باعث کوری بیشمار آدمیزاد شدید او هم در اقدامی تلافی جویانه ما را اجیر کرد تا نسل شما را برداریم  و چنین شد که ما گربکان به کمین شما موشها نشستیم واین کار تبدیل به عادت شد که از نظر روانشناسی قابل بررسی و مداقه است  پس نه تنها مشکل یک جانبه نیست بلکه مشکل چرخه است نمونه اش اینکه سگها بی دلیل ما را می ترسانند اما در مقابل عمو پلنگ لنگ می اندازند . راستش را بخواهید می خواهم بگویم الان سالهاست ما با شما خصومت و عداوتی نداریم و کمتر به شکار موش می پردازیم خصوصا پس از انقلاب صنعتی چرا که چرخه تولید و تکنولوژی معاصر خود به خود در خدمت حیوانات بی خانمان است و ما بی درد سر سیر می شویم حالا دیگر مثل قدیم نیست که ما بنشینیم ببینیم کجا یک موش پیدا می شود که ما شکارش بکنیم کافیست چرخی در خیابان بزنیم و پس مانده های مرغو گوشت را بجوییم که خدارو شکر با این زندگی مصرفی و و مردم مسرف کم هم نیست  ولی خب شکار موش برای ما نوعی تفریح هم هست وجذابیت دارد .حقیقت این است که دشمن اصلی شما نوع بشر است نه ما .

بابا موش و جمع موشهای مبارز که سرا پا گوش بودند  و سخنان او را شنیده بودند به همدیگر نگاهی کردند و ولوله ای به پا شد در بین موشها و موشی معترض فریاد می زد گولش را نخورید این دارد فلسفه می بافد و سفسطه می کند او می خواهد  در میان ما نفاق بیفکند  و حکومتش را بکند .عده ای هم با احسنت احسنت  حرفهای او را تایید می کردند  اما درایت بابا موش بیش از اینها بود و مانع تفرقه و چند دستگی شد  و با دعوت جامعه موشها به صبوری و خود داری از آنها خواست اندکی در گفتار گربه تامل نمایند.سپس گربه را مخاطب قرار داد و گفت:خوب به نظر شما راه چاره چیست و برایمان از این انسان دو پا بیشتر بگو .

گربه ضمن قدر دانی از هوش و ذکاوت بابا موش و حسن مدیریت او عنوان کرد :انسان دو پا همه چیز را برای خودش می خواهد و بسیار طماع  و سود جو است او نفع شخصی را ارجح می داند و میل به قدرت در او مهار ناشدنی است میل او به دانستن شگفت انگیز است آنها مضاف بر رفتار های غریزی رفتارهای قرار دادی هم دارند که نوع آنرا قانون معین می کند الف با از ابتکارات اوست  خواندن و نوشتن از تواناییهای او عامل ارتباطی بسیار مهم است و قابل ترجمه و درک برای همه .آنها از طریق زبان و نوشتار تجربیاتشان را به همدیگر منتقل می کنند من با آنها سر یک سفره نشسته ام، موجودات عجیب و غریبی هستند .وقتی نمیتوانند در جمعی کلامی را به زبان بیاورند می نویسند و این خیلی خطرناک است  من این رفتار را از آنه یاد گرفته ام ولی هرگز لو ندادم .

صدا و غریو موشها بلند می شود بعضی ها حیرت زده اند بعضی ها معترض و فضا متشنج شده بو .بابا موش یکبار دیگر آنها را به آرامش دعوت می کند و به گربه می گوید :تو می توانی زبان آدمیزاد را به ما آموزش بدهی ؟

گربه می گوید :من بر این باورم که اساس زندگی بر تعامل و گفتگو است و مدارا بنابراین برای اثبات برادری به شما نه تنها زبان بلکه خط آنها را هم به شما آموزش می دهم بلکه بتوانید با آنها ارتباط بگیرید و از برنامه های آنها سر در بیاورید  .

اینگونه شد که گربه با جلب اعتماد موشها شروع کرد به آموزش تضمینی زبان و موشها بعد از مدتی با سواد شدند ونیک دریافتند که گربه ها دشمنان واقعی آنها نیستند بلکه انسان است و در پی نابودی نسل موش است .پس با با موش عده ای را مامور کرد  تا در ادارات دولتی رخنه نمایند و در صورت امکان رگ خواب کارمندها را پیدا کنند.چرا که در هر صنفی آدم خوب وبد هست .

مدتی که از این ماجرا گذشت و موشها سواد خواندن و ننوشتن پیدا کردند به ادارات مربوطه مراجعه کردند واز مسول طعمه گذاری خواهش کردند که هر جا که طعمه می گذارید یک نشانه ای بگذارید نوشته ای که ما را بر حذر دارد مطمئنا شیرینیتان فراموش نمی شود و شروع کردند به گفتن این مهم که لازم است خاطر نشان کنیم نوشتن یک یاد داشت در محل طعمه علاوه بر نجات جان ما در ایجاد اشتغال نیز مهم است. کافی است از بستگان شما کسی در کار پارچه باشد در نظر بگیرید چقدر پارچه می شود خرید. درصد را حساب کنید که عاید شما میشود ببینید چقدر است. همچنین خوشنویسی که این پارچه ها را بنویسد . رنگ فروش و نصاب همه اینها برای شما درصد سازهستند و پول مازاد بر حرفه و شغل کارمندی.

  اما اگر کسی معترض شد که:با تو جه به سطح آگاهی مردم از بهداشت عمومی در کلان شهرها کسی چیزی ازروی زمین بر نمی دارد .شما بگویید احتیاط شرط عقل است و پیشگیری بهتر از درمان است و ما به فکر بینواهایی هستیم که در جویها و کنار خیابان تغذیه می کنند و بهداشت برایشان مهم نیست.والسلام
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:26  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

دروغ جرا؟ خدا شاهداست زدم تو گوش جناب سروان.شش ماه دستشویی تمیز میکردم. آنهم با دست. جمعه شب مالیدمش به صورت سر گروهبان گرفتمش زیر مشت و لگد مجبورش کردم کاسه را بلیسدگفتم صدایت در بیاید مختو با گه تلیت می کنم میدم به خوردت. ریدم به هر چه قانونه. رفتم پیش جناب سرهنگ گفتم مادرم مریض است. بروم؟ گفت نه. گفتم چرا؟ گفت نه. ارتش خانه ی خاله نیستت ارتش چرا ندارد. نصف شب از زیر سیمهای خار دار زدم بیرون. رسیدم به بستان. مترسک صورتش از سی دی بود. ایستادم. دلم آواز میخواست. شنیدم. ... از من نگارم... برگشتم. ... گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت

و جلو تر ... دردم از یار است و درمان نیز هم... و هی تکرار تکرار تکرار... رفتم تا ته دهکده. درخت بود. باد بود. آب بود. سایه ها دراز .غبار گله .خرها خسته .خرمنجاه شلوغ . خیش. خاتون.... مرد خنزر پنزر. غروب. فالگیر.پارس سگها. عشق من از کاریز می آمد.سایه اش بر صورتم.نگاه در نگاه. بوی نرگس موی نرگس. چشم نرگس.نرگس زلف کجت عقرب قریبه به خدا حال من  همینه . خوب شد م

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:24  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

 در را باز کردو دست انداخت زیر چانه اش  مقنعه  را درآورد آنرا آویزان کرد کش سرش را کشید وموهایش را باز کرد زیر لب غر میزد عینک ته استکانی کائوچوییش را برداشت چشمهای آبیش کوچکتر شده بود با پشت دست چشمهایش را ماساژ داد در حمام را باز کرد ونبست پاهاش را زیر آب سرد گرفت وشست صورتش را صابون زد ولیف کشید زیر لب غر می زد وهوای آلوده را به باد دشنام گرفته بود دستمال کاغی را برداشت و هر بار که روی صورتش می کشید نیم نگاهی هم میکرد که ببیند هنوز اثری از سیاهی هست یا نه؟پشت گوشش را پاک کرد رفت طرف یخچال قطره ای را برداشت وروی تخت دراز کشید سه قطره چپ و سه قطره راست و چند بار پلک زد چشمهایش سرخ شد از روی میز آرایش کرمی را بر داشت و روی دو دستش را نقطه گذاشت ودستهایش را به هم مالید و بو کرد و خود را رها کرد روی تخت پاهایش را از هم باز کرد دستهایش را برد بالا مشت کرد و آورد پایین ماهیچه های رانش را مالید و پایش را به دیوار زد  نفسی تازه کرد وبه ساعت نگاه کرد بلند شد و به آشپز خانه رفت یک لیوان چایی ریخت ونشست روی کاناپه و لم داد در قفل در کلید صدا داد در باز شد .شام چی داریم و زن جواب نداد مرد کفشش را در آورد وکتش را انداخت روی مبل و نشست کنترل تلویزیون را برداشت ودکمه ۳ را زد رو به زن کرد و گفت یه چایی هم برای من بریز زن جواب نداد به تلویزیون خیره شد واز مرد پرسید کجا بودی؟مرد از جایش بلند شد آنتن را چرخاند ودوباره نشست شام چی داریم؟زن دوباره پرسید گفتم کجا بودی مرد به تلویزیون خیره مانده بود و جواب داد استادیو م ولی پنالتی نبود داور را خریده بودند میخوام ببینم تلویزیون چی میگه؟چایی بریز ببینم چی مگن زن بغضش را خورد از جایش بلند شد رفت توی اتاق دمر افتاد روی تخت و شانه هایش لرزید.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:1  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
کیس کامپیوتر را زده بود زیر بغلش که ببرد برای تعمیر گفتم نکند تو هم ویروسی شدی؟گفت خودم اره ولی این مشکل دیگری دارد از دستش عصبانی شدم یعنی از دست خودم از بس میرفتم نت از خودم بدم می آمد یک تکه اش را کندم  پنجره را باز کردم واز طبقه چهارم انداختمش پایین ولی باز دیدم وصل می شود پیچ گوشتی را برداشتم و بازش کردم قطعاتی را خورد کردم حالا دیگر وصل نمی شود کلا روشن نمی شود باید ببرم درستش کنم گفتم مرد مومن نباید این کار را می کردی من اگر جای تو بودم می فروختمش پولی هم کاسب می شدم گفت به ذهنم نرسید وخندیدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:32  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

سوار که شدیم با خودم فکر کردم کاش ما را بدزدند واز دولت بخواهند که برای آنهایی که ربوده ایم خانه بخرید یا هوا پیما را منفجر می کنیم واینها را هم می کشیم چون ما از فقر مردم رنج می بریم و تحمل نمی کنیم بنابر این دست به این اقدام واقدامات مشابه می زنیم.

مهماندارها نهار مارا که دادند از بلند گو صدا آمد که کمربندهایتان را ببندیدوصندلی را به حالت اولیه برگردانید ما هم همین کار را کردیم که باز صدای دیگری آمد وگفت خونسردی خودتان را حفظ کنید ما مورد تعرض هواپیما رباها هستیم واز ما می خواهند که به جای فرود در فرودگاه مشهد در دبی بنشینیم من ته دلم خوشحال شدم وگفتم اه بی مزه ها چرا دبی ؟بریم ایتالیا بهتره همین لحظه خبر دادند که دبی ما رانمی پذیره و من خوشحال شدم گو بار دیگر گفت ما در عشق آباد می نشینیم و سوخت گیری می کنیم .

بعد از سوخت گیری مارا ربودند به ایتالیا ومن خندان بودم ودر پوست خودم نمی گنجیدم وقتی که در فرودگاه رم نشستیم من به هواپیما ربا گفتم شما آدم ربا هستین؟او گفت نه ما در پی نجت بشریتیم  گفتم پس اجازه می دهید من سری به رم بزنم ؟گفت کارت ملی همراهت هست؟گفتم کارت ملی برای چه؟گفت اگر بروی بر نگردی برایت خانه نمی گیریم گفتم بله هست گفت پس بدهید ببینم ومن کارتم را دادم  وگفت اگر بر نگردی خانه بی خانه ومن یه ماشین گرفتم ورفتم وقتی وارد رم شدم هوا ابری بود و غروب ومن خسته تا پاسی از شب کنار رودخانه بودم وبعد رفتم هتل از بس خوشحال بودم تا صبح نخوابیدم وروی تخت دو نفره غلط زدم و شراب خوردم وصبح زود زدم بیرون هوا سرد بود واز طریق موبایلم با ربایندگان تماس داشتم البته با اس ام اس وگفتند هنوز دولت جواب نداده گفتم پس من فعلا نمی آیم و رفتم موزه هار ا دیدم وپیتزا خوردم وکلی هم عکس گرفتم وقتی فهمیدم دولت هنوز جواب مثبت نداده تصمیم گرفتم بروم فرانسه پس سوار قطار شدم ورفتم توی قطار بودم که در مرز سویس مرا گرفتند وبه جرم نداشتن پاسپورت ۲۴۷ ساعت زندانی شدم ولی بلاخره با ربایندگان تماس گرفتم و آنها وساطت کردند ومن راهی فرانسه شدم ومبلغ ۷۰۰ یورو خسارت گرفتم  به فرانسه که رسیدم انگار موطن من بود آرام شدم وشب را در خیابان خوابیدم و فردا یش رفتم پیش محمود و کلی زحمت کشید وتمام پاریس را به من نشان داد ومن چون نگران مسکن بودم به ربایندگان اس ام اس دادم وگفتم من کی بیایم؟آنها گفتند دولت هنوز جواب مثبت نداده به خانه برگشتیم وشب از نیمه گذشته  بود که تلفنم زنگ زد مادرم بود جواب دادم گفت نایب الزیاره ما هم هستی گفتم حتما به یادتان هستم در پاریس خیلی خوش گذشت یک بار هم به سفارت رفتم وگفتم می خواهم مدتی بمانم ونقاشی بکنم ولی مکان مناسبی ندارم وقتی دیدند  پاسپورت ندارم موافقت نکردند ومرا برگرداندند به ایران .

در فرودگاه بودم که موبایلم زنگ زد بر داشتم دیدم رباینده ها هستند گفتند   و زودبیا گفتم چی شده؟گفتند دولت موافقت کرد ومن ماجرا را گفتم و آنها گفتند متاسفیم خانه به شما تعلق نمی گیرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:40  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

بیل مکانیکی چنگکش را انداخت  و کشید به طرف خودش  وزور زد اما دریغ از کنده شدن یک خشت  با آنکه خانه قدیمی بود وفرسوده بیل جهتش را عوض کرد و دوباره چنگ انداخت مردم دور بیل جمع شده بودند وتماشا می کردند وبیل بی وقفه تلاش می کرد وزور می زد وصدایش تا سه کوچه آنطرفتر را آزار می داد وبیل همچنان بی دلیل زور می زد به حدی که قسمت انتهایی بیل از جا کنده می شد  ومردم متعجب نگاه می کردند بیل بیست بار جایش را عوض کرد اما دریغ از یک خشت که به دهان بیل بیاید  مردم حیرت زده به هم نگاه می کردند راننده خیس عرق بود باد هم به شدت می وزید وبیل همچنان در کار بود ودریغ که به کامش خشتی به نا گاه صدایی مردم را تکان داد و خشکشان زد سر جایشان  بیل از تلاش ایستاد و از هم جدا شد تراشه هایش همچنان در هوا بودند راننده هراسان به زیر آمد وبیل مکانیکی تکه تکه شد  ومردم در پچ پچشان گم شدند اما صدا همچنان طنین اندازاست.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:42  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

گرمای تابستان وآفتاب داغ تیرماه بوی رودخانه را تا دوردست بالا برده بود ومردم دماغشان را گرفته بودند اما پیر مرد با چشمان درشت روشنش همچنان نشسته بود وبه دیوار تکیه داده بود با همان کت سیاهی که از یک سال پیش به تن داشت واز خود جدایش نکرده بود موهای در هم وژولیده اش  چنان به هم تنیده بود که ریشه درختی تناور .بودا وار نشسته بود مدام هرگز در این مدت اورا جور دیگر ندیده بودم  هر گز ندانستم که کی از جایش جم می خورد وکی کتابش را که دیوان حافظ بود ومدام زمزمه اش می کرد زمین میگذارد لام تا کام کلمه ای از دهانش بیرون نمی آمد رهگذان گاهی به ترحم لقمه نانی به او می دادند  یا سکه ای پیش پایش می گذاشتند اما او نان را به گربه هایش می داد هشت گربه رنگ وارنگ دور وبرش بودند ودر دست و پایش می لولیدند وگاه در دامنش می خوابیدند دیروز برای اولی بار به او نزدیک شدم سلام دادم  ومرد سر جنباند پرسیدم بوی بد رودخانه اذیتت نمی کند ؟سر تکان داد که نه گفتم چرا اینجا را برای نشستن انتخاب کرده ای؟چشمان درشتش چنان خیره شد به چشمم که انگار کفر گفته ام سرم را به زیر انداختم وپرسیدم گرمت نیست؟لبخندی بر لبش نشست و گوشه لبش کج شد گفتم با گربه ها چه می گویی سکوت کرد وسرش را بالا گرفت گفتم از حافظت برایم فالی بگیر کتابش را باز کرد و با انگشت به این بیت اشارتم داد

 :دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای                     فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

پرسیدم چیزی می خوری بیارم برات ؟ابرو بالا انداخت ودانستم که خسته اش کرده ام  از ش خدا حافظی کردم و رفتم شب که برگشتم همچنان بوداوار نشسته بود سلام دادم واو سر جنباند فردا که  سر کار میرفتم اثری از او ندیدم تنها هاله ای سیاه بود روی دیوار که نقش تنش بودو هنوز هم هست  اما اورا نمی دانم چه شد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:45  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

دو پست قبلی را اگر نخوانده‌‌اید بخوانید

در این میانه رو کردم به جناب صدر اعظم که متخصص هنر مدرن بود و پرسیدم: شما ما به ازای هنر را در فراانگیزش واگویه‌گری هستی شناسانه، یعنی مدخلی در باب ارجاعات ذهنی بشر می دانید یا ماحصل پویه‌گری ذات هنر؟

صدر اعظم اندکی روی صندلی جابه‌جا شد و دست‌هایش را به هم مالید و ابروهایش را صاف کرد. با نگاهی به بقیه حاضرین و کسب اجازه پاسخ داد: البته چنانچه مستحضر هستید هنر اساسا ریشه‌مند است و علی القاعده بر مبنای متقدم خویش صحه می‌گذارد و مکنونات منتشره پیشامند خود را به گونه‌ای نردبان ترقی خود می‌داند؛ با این ویژگی که هنر اساسا مخرب ساختارمندی‌های پیشاوجودی خویش است. به عبارتی، بی‌رحمی تام و تمام دارد و با برجهیدنش به بام، نردبان‌ها را بر می‌دارد تا راه قهقرا را بر خود بسته باشد. اینکه همیشه هنر را پیشتاز می‌دانند علی‌الاصول از این باب است، چرا که دائم به تخریب خویشتن خویش کوشاست و اساس خود را بر بنیان‌های نوینی می گذارد که ساختارمندیش موجه نمی‌نماید - حداقل برای مدتی کوتاه. اما، اندک زمانی که بگذرد، مبنای وجوه خلاقه بشر می‌شود و اینگونه است که هنر بی‌رحمانه بار دیگر به تخریب درونی خویش می‌پردازد تا بنیانی نوین بگذارد که صرف عادت تلقی نشود. در اینجا لازم می‌دانم جناب سالیانی نکات مبهمی را که در تخصص من نیست، در باب اروتیزم هنر برای ما بازگو کنند تا ببینیم این چالش درونی ماحصل ارگانیک است یا استاتیک؟

آقای سالیانی دفتر یادداشتش را باز می‌کند و با کسب اجازه می‌خواهد ایستاده حرف بزند، چرا که معتقد است سالیان سال ایستاده تدریس کرده و انگار نشسته که باشد، حافظه‌اش یاری نمی‌کند و چنین ادامه می‌دهد: چشم در حدقه و ما حلقه بدان دایره‌ایم     روح اگر بی هنر افتد به زمان ناسره‌ایم  دو بار که این شعر را خواند، با لبخندی بر لبهایش، دنبال تایید حضار بود. گفت: هدف از خوانش این شعر دقیقا من‌باب تایید نظر استاد بود که این بحث را به من ارجاع دادند. مخلص کلام اینکه باید عرض کنم هنر دوشیزه‌ای است که تن به تن نمی‌دهد. هنر زایش روان را ارجح می‌داند بر تکثر انواع. هم بدین دلیل است که ساختمندی سیاق سودای بتان را در سر نمی‌پروراند که خود به دنبال بی‌بدیل بودن خواهش بر انگیز است که انسان را تشنه تا سر چشمه می‌برد و برمی‌گرداند؛ حال اینکه در این میانه افرادی اندک به مراد می‌رسند. این رسیدن صوری است و به قول منطقیون عرض است بر ذات. چه بسا هرگز کنه وجود را نسنجیده باشند. این همان گوشه پنهان اروتیزم هنر است که عرض کردم. البته در فرصتی دیگر لایه‌های درونی را بیشتر خواهم شکافت. اما؛ از آقای خویشتندار خواهش می کنم رابطه این عاشقانگی را در ادراک متعارفی که مدرک بر ذات هنر است برایمان باز کنند تا بهره ای برده باشیم.

جناب خویشتندار می گوید: البته پرواضح است که مغز هنر در چنین مقالی نگنجد چرا که هنر را انقیادی درونی هست که ادراکات و مدرکات متشابه و متناقض را تبیین صورت می‌کند که سرآمد ساحت دو جهان می‌شود. وقتی از این زاویه نگریسته شود، هنر به عبارتی دست نایافتنی است و ما علی‌الظاهر مشتبه به ادراک بصر شده‌ایم، یا لااقل ادراک صورت. اما من دلم می‌خواهد به بیانی ساده تر و البته خودمانی، اعتراف بکنم که هنر هیچ ساحتی ندارد و دستگاه عریض و طویل هم نمی‌خواهد. شکی نیست که من با این سخن دشمنان بی‌شمار خواهم داشت اما همین است. و سکوت می کند و در صورتش لبخندی از رضایت جاری می‌شود. اطرافیان را با نگاهش برانداز می کند اما من ترجیح می‌دهم برای اینکه بحث به بیراهه نرود از دوستان بخواهم اگر امکان داشته باشد، از دوره‌ای خاص به این مقوله نگاه بیندازیم و حتی‌الامکان اگر تطبیقی هم باشد، که چه بهتر. لذا از آقای سیراکوند می‌خواهم اگر پیشنهادی یا نظری دارند دریغ نفرمایند.

آقای سیراکوند می‌گوید: کاملا با پیشنهاد شما موافق هستم چرا که در هر بحثی اگر ساختار و بن‌مایه را نداشته باشیم به نتیجه مطلوب نمی‌رسیم. ما باید مشخص کنیم این ریشه‌یابی موضوعی است یا تاریخی. این که مشخص شد باید بدانیم ترتیب موضوعی زمانی دارد یا بلعکس، ترتیب زمانی موضوعی دارد. بنابراین استنادات ما جنبه علمی به خود می‌گیرد ضمن اینکه بهتر است مشخص کنیم حرکت ما آیا از کل به جزء است؛ یعنی استقراییست یا بر عکس، قیاسی است؟

آقای ترکاشوند گلویش را صاف کرد و گفت: با اجازه دوستان من هم موافق این روش هستم. به قول گاستون باشلار، حقیقت تطابق انگاره‌های ذهنی با واقعیت است، پس چه بهتر که ما هم تطبیقی برخورد بکنیم. به گفته درایدن، ما باید طبیعت را مقیاس قرار بدهیم و انتخابمان بر اساس اسلوب متقدمین باشد. از این منظر، نگاه ما به زیبایی‌شناسی، جنبه آکادمیک به خود می‌گیرد.

در این لحظه صدراعظم دستش را بالا گرفت و گفت: من با علمی بودن برخوردمان موافقم اما اینکه طبیعت معیار ما باشد نسنجیده است چرا که ما در پی تقلید نیستیم .

آقای ترکاشوند گفت: اتفاقا منظور من تقلید صرف نیست بلکه نقش عقلانیت و خردورزی را پر رنگ می‌دانم. به قول رینالدز؛ هنر نتیجه اندیشگون بودن و خرد ورزی است. به عبارتی، زیبایی در دل هنرمند است. شاید هرگز نتواند آنرا بیان بکند اما می‌تواند در دیگران انگیزش ایجاد کند و دیدگاه‌ها را گسترش بدهد.

من در تایید حرف ایشان گفتم: موافقم. چه بسا فردی بیسواد هم بهره‌های فراوان از هنر داشته باشد ولی در بیان آن عاجز باشد، اما همین آدم، باورش را زیسته است و زندگی هنرمندانه دارد. فلذا؛ درک زیبایی منوط به تحصیلات آکادمیک نیست.

آقای ازلی نیز حرف مرا تایید کرد و ادامه داد: البته که اینگونه است منتها ما بر سر معیارهای زیبایی و سنجه‌ها چالش داریم که همسنگی خلق را با پدیده، در نگاهی هستی‌شناسانه باورپذیرتر بکنیم. خب! در این صورت، ما باید سخته‌های برآمده از بطن را به چالش بکشیم تا همسوسازانگی ساختمندانه سوبژکتیو را در فرای تبیین و تشریح سازه‌ها آشتی دوباره بدهیم. ما نمی‌توانیم بدون هرمنوتیک این تنش و قطبیت افراطی را در وضعیت عسرتی نادیده بگیریم. ما در یک تحلیل التفاتی بدون توجه به امر مقدس هنر را در حقیقت اپوخه می‌کنیم، یعنی در پرانتز می‌آوریم. اساسا تبارشناسی اگزوتیک بر دایره لاینحل دال و مدلول، حاصل ایده‌آلها وتوهمات پراکسیس مارکس است که از ارجاع به الگوی فرویدنشات گرفته. البته قصد من در اینجا این نیست که تبیین را تخطئه بکنم. من معتقد به گذر از التفات تهی، به التفات پر شده هستم، که آن را آگاهی از آندراج یا ترکیب هویت می دانم.

آقای سالیانی با کسب اجازه از عزیزان، در بیان زیبایی و حصول، دنباله حرف آقای ترکاشوند را گرفتند و ادامه دادند: انسان زیبایی را که سرشت بشری اوست سالهاست که گم کرده است. او از نقش مولد خودش فاصله گرفته و منشا طبیعی بودنش را به سرمایه بخشیده است. به عبارتی، پیوندش با تکنولوژی گسترده‌تر است تا با جامعه.

آقای سیراکوند با طرح پرسشی با این مضمون که "آیا این معرفت شناسی دکارت نبود که زیبایی شناسی نئوکلاسیک را باز کرد و آیا نقاش باید به دنبال ترسیم معقولات باشد؟" او از آقای کپورچالی  خواست پاسخ بدهد.

آقای کپورچالی توضیح داد: دکارت در این نظریه، تحلیلی از عشق، تنفر، ترس و ستایش عرضه کرد و تجسمات فیزیکی آن را مشخص کرد. مثلا چگونه است که از لذت و شادی، رنگ‌ها بر افروخته می‌شوند و از عسرت و غم، رنگ پریدگی عارض می‌شود. این همان نظریه فرانمود قرن هجده است.

صدر اعظم گفت: من می‌خواهم به قبل از این دوران اشاره داشته باشم، به دوران میانه که مبنای هنر امروز است. در آن دوران، منش پدیده‌های زیبا پایدار بود اما به تدریج، عنصر زیبایی، تدریج، تکامل و بالندگی دچار تغییر می‌شود. در آن زمان، تناسب و تقارن اهمیت به سزایی داشت. چنانکه می‌دانید، قبل از رنسانس، سوبژه بنیاد گوهر هستی بود اما در رنسانس، ابژه بنیاد گوهر هستی می‌شود. قبل رنسانس قانون طبیعی حاکم نبود، بلکه قانون الهی بود. در عصر حاضر اما امر مقدس وجود ندارد.

آقای خویشتن دار اضافه می‌کند: انسان امروز زیبایی را در قدرت می‌بیند و جبروتش را در غلبه بر کائنات می‌داند. فرد اهمیت به سزا می‌یابد و انسان‌ها بر اساس قراردادهای اجتماعی زندگی می‌کنند. خود طبیعت عامل اصلی روشنگری می‌شود و مابعد الطبیعه مورد چالش قرار می گیرد. امور خارق‌العاده نیز به تبع آن کمرنگ می‌شوند، چنان که دموکریت طبیعت را مرکب از ذرات ریز می‌دانست اما هراکلیت طبیعت را متشکل از آتش و مبدا هستی.

آقای دینام چی که تا این لحظه ساکت بود گفت: من اذعان دارم به اینکه به قول تالس، آب اصل طبیعت است، اما انگیزمن می گفت هوا اصل است. امپیدوکی آب و باد و خاک و آتش را اصل می‌داند و دموکریت اتم را. ناگفته نماند که گالیله معتقد بود خداوند طبیعت را به زبان ریاضی نوشته، اما من یک چیز دیگر هم می گویم و آن اینکه مهمتر از همه اینها معرفت است. اگر معرفت باشد اختلاف آدم‌ها کم می‌شود. مثلا دیگر کسی نمی گوید چرا به من سر نمی‌زنی یا تلفن نمی‌کنی! همه این اختلافات ریشه در سرگشتگی راه مقصود است. نظر شما چیه آقای سالیانی؟

آقای سالیانی منّ و منّی کرد و گفت: من اساسا بحثم بر سر هرمنوتیک است. همین خودش تیک بزرگ بشر است. من بشر را فاعل شناسای استعاره به اسطوره می‌دانم و باورمندم بشر تا زمانی که مدار فاشیسم را به سویه‌ی واگویه‌گرانه پساساختاری نچرخاند، خنگ مرادش یابوی چلاقی بیش نیست که کنگره ای را بر نمی‌تابد؛ و این تولد تراژدی خواهد بود، اگر چه حلقه قدرت این را بر نمی‌تابد. بشر در انکشافی پوپولیستی، سعی در مشاجره صورت با باطن دارد که همین واگویه‌ی پساساختاری ِ قالب گریز، خود سویه‌ای مهاجم بر جنبه‌های زیرساختمندانه سوبژیکتیو است که امروزه فلاسفه بزرگ - چه آنها که در مکتب فرانکفورت هستند و چه آنها که نیویورکی یا استانفوردی هستند. من به سهم خودم قدرت را عامل توازن تنویری می‌دانم برای برقراری رابطه در نظامی که بر اساس سکوت سرد از لایه‌های مخملین سلاح خارج می‌شود و شطرنج شکوه و عظمت باورهای نشان‌شناسانه این فاعل شناسا را بر اریکه استعاره‌های محذوفه ای مینشاند که پایگاه اسطوره ای دارند.

در این هنگام آقای سابیلون که مهمان خارجی جلسه بود انگشت اشاره اش را روی میز گذاشت و آرام بلند شد. پایش را روی صندلی گذاشت و رفت روی میز. در حالی که هنوز انگشت اشاره‌اش روی میز بود دو بار به دور خود چرخید و دوباره آمد پایین. فیلمبردارها از این حرکت هم فیلم گرفتند و شب هنگام در ادامه تیتر گزارش خبری خود مبنی بر نقد زیبایی، این حرکت آقای سابیلون را هم نمایش دادند. هنوز گزارش پخش نشده بود که حکومت نظامی اعلام شد. کودتا صورت گرفته بود و من بعدها در کتاب نشانه شناسی خواندم که حرکت آقای سابیلون نشان چرخش بوده و کارکردش را درست دریافتم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:29  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

سه شمع دیگر را روشن کردیم وروی میز کنفرانس گذاشتیم ودر مقابل هر شمع دو آیینه حالا نور اتاق بیشتر شده بود و پت پت شمعها فضا را رویایی کرده بود پرسیدم خب دوستان محترم ما امشب قصد داریم معیار های زیبایی شناسی را در دوران مدرن وپست مدرن و واولترا پست مدرن بر رسی کنیم کدام یک از دوستان حاضرند تا بحث را آغاز کنیم؟ دوست هنرمندمان که تحصیلات عالیه اش را در بلاد انگریز گذرانه اضهار تمایل کرد از ایشان پرسیدم به نظر شما  هنر معیار مشخصی دارد؟ایشان قاطعانه جواب دادند خیر عرض کردم خب اگر ما بخواهیم معیار داشته باشیم باید تابع چه اصولی باشیم؟

ایشان سرا پای مرا بر انداز کرد و نگاهی به دور وبر انداخت وپرسید تزیین این اتاق کار شماست؟

من هم بدون اینکه دستپاچه بشوم عرض کردم بله قربان این ها ناشیگری من است .ایشان لبخندی زدند وگفتند ببین دوست عزیز هنر در ذات وروح بشر است آدمی فطرتا می داند که چه چیزی را باید کجا بگذارد.عرض کردم نعوذ بالله ماکه هنرمند نیستیم وایشان سر مبارکشان را به تصدیق سه بار خم کردند وفرمودند اتفاقا شما هنرمند هستید علیرغم اینکه در بدویت زنگی می کنی ولی هنر را دریافته ای همانند اسلافتان واین مهم است شاید شما هر گز دلتان نخواهد وارد مقولات پیچیده وبغرنج بشوید اما این را مد نظر ذاشته باشید که هنر اصولا بر پایه فطرت بشر است و ما در دورانهای پیش تاریخ نیز شاهد این عرض اندام ها بوده ایم بدون اینکه به مسائلی از این دست فکر کنیم که مثلا جایگاه ما در هنر معاصر کدام است وقص علیهذا اما آنچه در این باب قلبل توجه و پیگیری است اصل گرایش بشر به زیبایی است که چنانکه می دانیم در بین اقوام مختلف ویژگیهای متفاوت دارد که فعلا می ماند برای نشستهای آتی اما واقعیت قضیه بر شناخت پدیده ها و پدیدار شناسی است موافق نیستید ومن عرض کردم چرا که نه اما به گمانم شما پیشاپیش به پیشواز رفته اید و اندکی دورانها را با عرض معذرت به تاخت می برید اجازه بدهید روال طبیعی طی بشود تا کم کم برسیم به بحثی که شما داعیه دارش هستید.وایشان با سر کلام مرا تایید فرمودند وما ماندیم با گروه هنر سیما اما برق مانع از اداما کلام شد وما ماندیم و ما ......ادامه بزودی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:53  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

اتاق نیمه تاریک بود سه شمع روی سه دیوار بود دیوار بعدی را دو پنجره پر کرده بود روی هر دیوار دو تابلو بود که در نور کم خودنمایی می کرد یکیش تابلوی سوم ماه مه بود روی دیوار سمت راست که روبرویش هیچ پنجره ای نبود ودر کنارش واگن درجه سه اثر اونوره دومیه ودرست مقابل اینها دو تابلوی امپرسیونیستی ناهار در چمن زار و آن یکی هم که چندان معلوم نبود وناشناس ماند و من که خیره شده بودم به دیوار رو به رو که سازندگان کاخ خورنق را نشان می داد ودر این تاریکی مطلق چه درخششی داشت این اثر ماهشت نفر بودیم ودر این جلسه قرار بر این بود که بحثمان بر معیار های زیبایی شناسی مدرن وپست مدرن واولترا پست مدرن باشد اما دوستان هنوز نیامده بودند تنها من بودم ودوستم که متخصص پیشا تاریخ است نفر سوم هم آقایی بود صاحب کرسی در دانشگاه  کانزاس سیتی که تخصصش اروتیزم پنهان بود همینکه از در وارد شد با خنده ای موذیانه ما را مسخره کرد وگفت می بینم که تمایل به فسق وفجور شما را هم شامل می شود اما شرم ایرانی وادب اجازه نداد که جوابش را بدهیم بفرمایی زدیم واو هم روی صندلی سوم مقابل پنجره نشست شال گردنش را باز کرد و کتش را به پشتی صندلی آویزان کرد نگاهی به دور وبر انداخت  و گلویش را صاف کرد پیشانی بلندش زیر نور شمع درخشش خاصی داشت ودماغش بزرگتر دیده می شد ضمن اینکه پف چشمهایش هم بیشتر شده بود نگاهی به ساعتش انداخت وپرسید پس بقیه دوستان کجا هستند ؟من گفتم حتمن در ترافیک گیر کرده اند وپرسیدم چیزی میل دارید واو گفت البته ممنون می شوم یک لیوان آب اگر محبت بفرمایید ومن که رفتم آب بیاورم نفر چهارم وپنجم هم رسیدند ونشستند آنکه مسن تر بود موهایش را بسته بود رفت کنار پنجره و دولنگه اش را باز کرد و بدو بیراه گفت به همه کسانی که در ساخت وطراحی تهران وخانه هایش سهیم بوده اند بعدها فهمیدم آن مرد همان هوشنگ سیحون بوده .جلسه قرار بود ساعت 9 شروع بشود ونیم ساعت هم گذشته بود به دوستان فیلمبردار هم زنگ زدیم که زودتر خودشان را برسانند تا برنامه را روی آنتن ببرند.....ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:36  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

کلاه پشمی اش را برداشت وسر بی مویش را که سفیدتر از صورتش بود خاراند کلاهش را گذاشت ودستش را به زانویش گرفت واز جایش بلند شد رفت سراغ قفسه کتابها واز لای یکی از آنها این عکس  را بر داشت وگفت این اولین عکس زندگی منه ای را آقای محمد زاده گرفت او معلم ما بود وما اولین بار دوربین را دست او دیده بودیم ما را به خط کرد وروی پله های مدرسه به ترتیب قد ایستادیم ونشستیم  دوربین را روی سه پایه گذاشت و بعد یکی یکی کت مصطفی را پوشیدیم وعکس گرفتیم اما طعنه های مصطفی تمام شدنی نبود یا می گفت شما کت نداری یا می گفت ندید بدید هستید عکس خودش را که پارسال در حرم امام رضا گرفته بود آورده بود وبه ما نشان می داد بین پدر ومارش ایستاده بود وبرادر وخواهرش کنارش بودند مادرش چادر گلدار سفید سرش بود وپدرش کت وشلوار آبی راه راه پوشیده بود پشت سرشان تصویر بارگاه امام رضا بود با کلاغهایی که در آسمانش پر می زدند پدرش دست به سینه ایستاده بود ومادرش گوشه چادر را به دهن گرفته بود مصطفی هم که تا اون مقع موهایش بلند بود موهاش را تراشیده بود چون از بچگی مویش را نذر امام رضا کرده بودند می گفت باید به من بگویید مشهدی مصطفی چون من پابوس حضرت رفتم ولی شما نرفتید ولی ما چون از پولدارها بدمان می آمد می گفتیم مصی واو ناراحت می شدولی مجبور شد کتش را بدهد تا همه با آن عکس بگیرند کاظم دراین فاصله حیبش را خالی کرده بود ونخودچی هایش را داد به ما البته نه اینکه ما کت نداشتیم داشتیم پاره پوره بود وپر از وصله اغلب کتهای کهنه برادر یا پدرمان را می پوشیدیم که قواره تنمان نبود بیشتر شبیه پالتو بود تا کت آستینهایش هم که آویزان بود ولی توی برف وسرما خوب بود کار دستکش را هم میکرد تا اینکه یک روز در سرمای سخت یک روز زمستانی در حالی که در حال پارو کردن برفهای پشت بام بودم اتوبوس هیبت را دیدم با اون رنگ قرمزش  در انتهای دشت سفید دستهایم را ها کردم وبرفها را به کوچه ریختم صدای سرفه پدرم را شنیدم یازده روز بود که مانده بودند پشت برف ومن حسابی دلم برایش تنگ شده بود به پیشوازش رفتم پیشانیم را بوسید ومن ساکش را دو دستی گرفتم ورفتم مادرم چایی دم کرده بود ومن پاهایم را زیر کرسی گرم کردم پدرم ساکش را باز کرد و هدیه مادرم را که یک  شال کمر بود داد و هدیه مرا که یک کت نو بود  داد من فورا آن را پوشیدم وکفش وکلاه کردم وزدم به دل کوچه برف دوباره باریدنش گرفته بود وهوا تاریکتر شده بود سو سوی چراغهایی که یکی یکی روشن می شدند روستا را زرد کرده بود ومن با اصرار تمام قدم می زدم وخودم را برانداز می کردم وچشم دوخته بودم به در خانه ها و کوچه ها را گز می کردم سه دور تمام آبادی را دور زدم  اما کسی را ندیدم خودم را رساندم در خانه مصطفی هر چه منتظر شدم کسی بیرون نیامد  راهم را کشیدم ورفتم یک دور دیگر هم زدم حالا هوا کاملا تاریک شده بود ومن مجبور بود بر گردم خانه چون دیگر طاقت سرما را نداشتم  کتم را زیر سرم گذاشتم وخدا خدا می کردم زود تر صبح بشود ومن دوباره کتم را بپوشم وبه کوچه بزنم بلکه یکی پیدا بشود وبگوید مبارک است کت نو خریده ای؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:57  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

سر نوشت:این داستان از کتاب منتشر شده حیوانات نانجیب است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:30  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

پیر زن چشمهایش را تیز کرد و به روبرویش نگاه کرد قلوه سنگها در دستش بود پلکهایش شش با ر بر هم افتاد وسنگها را ریخت با خودش فکر کرد هنوز زود است شیطان بیچاره که با من کاری نکرده حالا خدای ناکرده گوش شیطان کر تیر ما خطا رفت و خورد تو سر شیطان بدبخت واین فرشنه آتیش پاره سقط شد خب اگه همچین بشه و سنگ من بخوره به این بد بخت رجیم اونوقت مردم مگه بهانه دارن برای توبه کردنشون؟خب ما الان همه چیزو شکر خدا میندازیم گردن او خب اگه شیطونو من بکشم گناهکارا دیگه کسی تو جلدشون نمیره خب منم نمیزنم به قول قدیمیا که می گن دستی خیر دستی شر خدا رو چی دیدی اگه خورد تو ملاژش  وجان به جان آفرین تسلیم کرد دیگه چی می مونه؟خب پس بهتره که سنگامو بزن جلو پام ولی اگه شیطونه اینو فهمیده باشه و اومده باشه کنار من که بزنمش وغائله رو ختم کنم چی ؟

پس بهتره سنگامو بذارم زمین شیطون دیدم ندیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:48  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

امروز بعد از ظهردر خیابان سی تیر بز سیاه پیشانی سفیدی را دیدم که شاخهای مدور بلندش مرا برد به تپه های سیلک هوا سرد بود وکارگران شرکت گاز مشغول حفاری بودند و ماموران میراث فرهنگی حرکات آنها را زیر نظر داشتند تکه های سفال روی زمین توجهم را جلب کرد یک تکه را برداشتم که روی آن شکل بزی را کشیده بود با شاخهای بلند دایره وار فورا یاد بزسی تیر افتادم ودیدم بز پشت چراغ قرمز صاف ایستاده است ودو دستش را به کمرش زده وهر از گاهی نگاهی به چپ وراست  می انداخت مردم حیرت زده با چشمان کاملا باز بز را زیر نظر داشتند وبز عین یک آدم فهمیده خارجی  با احترام به قانون منتظر سبز شدن چراغ بود وکاری به دورو برش نداشت شخصی که کنار بز ایستاده بود از سر کنجکاوی نگاهی انداخت به بین پای بز وزیر لب خندید بز نیم نگاهی به عابر کرد ودستش را انداخت نشخوار ساده ای کرد وبخار اش را از دماغش بیرون داد وبه سرفه افتاد ماسکش را در آورد وزد روی دماغش عابر دیگری نوک شاخ بز را قلقلک می داد وبز همچنان مود ب ایستاده بود عابر دیگری بدون توجه به چراغ عرض خیابان را طی کرد ورو به روی بز ایستاد توی صورت بز عطسه ای کرد که بز دست مال اش را در آورد وچشمهایش را پاک کرد عابر دهانش را به گوش بز نزدیک کرد وجمله نامفهومی گفت بز روی چهاردست وپا ایستاد و سینه اش را خاراند عابر دوباره در گوش بز زمزمه ای کرد وخندید بز سرش را بالا گرفت وصاف توی چشم اش نگاه کرد وگفت لعنت بر شیطان عابر دستش را روی کمر بز گذاشت بز خودش را کنار کشید عابر بار دیگر تکرار کرد بز روی دوپایش ایستاد  ماسکش را درآورد ودهنش را آورد تا دم دهن عابر وچیزهایی گفت وعابر دستش را به سینه بز گذاشت واو را هل داد بز دو سه قدم پس پسکی رفت و خورد زمین وعابر می خندید بز زود خودش را جمع وجور کرد وصاف ایستاد روبروی عابر ودر یک چشم بر هم زدن شاخهای بلندش را دور کمر عابر انداخت واورا از زمین بلندکرد عابر دست و پا میزد وتقلا می کرد ولی دیگر کار از کار گذشته بود بز با خونسردی تمام دستش را انداخته بود دور گردن عابر  وفشار میداد وبا دست دیگرش جلوی تاکسی را گرفت وگفت دربست باغ وحش

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 22:15  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

باباي من كارش كوك كردن ساز است يك روز به من زنگ زد وگفت خانم محترمي را مي شناسد كه عاشق نقاشي است و ميخواهد روي ديوار پذيرايي خانه اش نقاشي بكشد پول خوبي هم مي دهد من هم مشتاقانه آدرسش را گرفتم وروي ديوارشان يك نقاشي كشيدم كه هنوز پولش را نگرفته ام البته بابايم گفت پولش را داده است به بابايم زنگ زدم كه بدانم چقدر داده است كه تلفنش در دسترس نبود دوباره گرفتم وبارهاي بار گرفتم اما در دسترس نبود به كارگاهش زنگ زدم بابا بر نداشت به برادرم گفتم بابا بر نمي داردوبرادرم هم زنگ زد بابا گوشي رابر داشت و گفت صداي اره نمي گذارد بشنود وبرادرم گفت شماره كارگاه را مي گيرد بابايم گفت من الان بيرون هستم ودارم بار خالي مي كنم برادرم گفت مي آيم كمكت بابايم گفت نه دارد تمام مي شود لازم نيست نيا ومن دوباره به بابايم زنگ زدم بابايم هن وهن مي كرد وعصباني بود داد زد چكار داريد دارم جون مي كنم كه يك لقمه نان در بياورم شما كوفت كنيد نان حلال به شما نيامده؟ومن غمگين شدم عذر خواستم وقطع كردم اين دفعه برادرم زنگ زد بابا سر كارش نبود مادرم زنگ زد وبابا گوشي را قطع مي كرد ومن مشكوك شده بودم به بابا زنگ زدم صداهاي مشكوك مي آمد اسم خانم محترمي را كه روي ديوارشان نقاشي كرده بودم مي شنيدم

وباباجونم جواب نمي داد من هم همه صداها را شنيدم وبه مادرم گفتم مادرم خودش را مشغول كرده بود وپيازداغش را درست مي كرد برادرم هم كنجكاو شده بود سوار ماشين شديم وراه افتاديم و تلفن من همچنان روشن بود وصداي بابايم را مي شنيدم حالا صداي خر خرش بلند شده بود و اره از كار افتاده بود به برادرم گفتم همه صدا ها را ضبط كرده ام بايد از اين طريق حق سكوت بگيريم وبرادرام خوشحال وخندان شد وپدرم را دم در خفت كرد وگفت من ماكسيما مي خواهم ومن هم گفتم بابا كاري به كارم نداشته باش

پا نوشت:پدر من کشاورز است-۲-پدر من تلفن ندارد-۳-الزاما هر نوشته ای سرگذشت خود آدم نیست-۴-بابایش هنوز هم کوک می کند

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:45  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

مرد غریبه ای که کلاه پشمی بر سرداشت وکت چرمی پوشیده بود وریشهای تنک اش را خاراند سرو وضعش نا مرتب بودوکفشهایش پاره قلاده سگ را در دست گرفته بود ودست اش را توی جیب اش گذاشته بود یک دست نداشت استین کت اش توی جیب دیگراش بود سگ اش از خسته تر بود کشیده و تکیده باچشمانی کمرنگ و خاموش با زوزه ای کشدار ودمی لای پاها وسری پائین ومرد مدام کلماتی نا مفهوم را تکرار میکرد زاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش زاره زوم پی زاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش زاره زوم پی ولی هیچکس نمی فهمید که او چه می گوید مردم دوراش جمع شده بودند کودکان بی واهمه سگ را نوازش میکردند و مرد مدام تکرار میکرد ژاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش ژاره ژوم پی یکی از بچه های تازه وارد با چند نان تازه از راه رسیدصدای زوزه سگ بلندتر شده بودواو تکه نانی را کند وجلوی سگ انداخت مرد به سرعت خم شد و نان را قاپیدو شروع کرد به خوردن از شادی در پوست خود نمی گنجید وکودک کارش را تکرار میکرد نانها تمام شدند زوزه سسگ قطع شده بود و مرد کلمات جدیدی را تکرار میکرد وبرای مردم دست تکان میداد ژاردی ژوردی شان چی بون ژی شوش شوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 19:27  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

پشت به دوربین روبه پنجره ای که به دیوار باز می شد روسری گلدارش را مرتب کرد وصدایش را صاف کرد وادامه داد.من اصلا شکاف بین نسلها رو نمی فهمم من برای اینکه ساعاتی را با خودم تنها باشم زدم بیرون دلم خواست سیگار بکشم پایم را روی پا بیندازم وشعر دلخواهم را در این گوشه دج زمزمه بکنند مردم هم در رفت و آمد بودند ومن آنها را نگاه می کردم وبه سیگارم پک می زدم واز این که سرم گیج میرفت حال بدی نداشتم با پایم روی زمین ضرب گرفته بودم وسر خوش بودم از اینکه ساعت 9 شب است ومن هنوز بیرونم ونرفتم خونه خوب منم دلم می خواست عین برادرم دیر برم خونه در رو باز بکنم وبه احدی هم جواب پس ندم چون منم حق دارم مامان باباها که قدیمین ودرک درستی از نیاز های ما ندارند همه اش می نشینند ونصیحت می کنند واز نسل جدید بد می گن انگاری خدا تنها نسلی رو که درست خلق کرده همین نسل اینهاست هیچ دستمایه افتخار آمیزی هم ندارند ولی دایم نسل بعد از خودشونو متهم می کنن به لاابالی وبی انگیزگی به نظر شون پای کامپیوتر نشستن یه جور علافیه  وتو ذهنشون فقط به چت کردن فکر می کنن نه چیز دیگه ای من که اصلا با اینا آبم تو یه جوب نمی ره الان که سال 1415 شمسی هست من 17 سالم تموم شده ولی هر وقت می رم پای کامپیوتر بابام می گه بازم چت می کنی ومن غش غش می خندم  ومی گم ای بابا شما هم که اصلا مارو نمی فهمید چت مال دوره شما بوده بابا جون الان کامپیوتر چیزی به اسم چت نداره اگه بگم چکار می کنم که مخت سوت میکشه وسرت گیج میره وپس می افتی امروزه که مثل دوره شما نیست که کامپیوتراتون نفتی بود وهمه تون از بس مینشستین تا یه فایل کوچک موسیقی رو دانلود کنین شش تا سیگار می کشیدین نسل شما همه تون هنوز هم یه انگشتی تایپ می کنین خوب حق هم دارین درک درستی از زمان ندارین ولی ما اجازه نداریم نصیحتتون بکنیم چون مثلا بزرگترین ولی من خسته شده بودم از این همه توضیح دادن دلم گرفته بود وهمون کاری رو کردم که گفتم بعد دیدم یک پسر هم سن وسال خودم که نه یک کمی بزرگتر اومد وکنارم نشست سیگارشو روشن کرد وشروع کرد به نظر دادن در باره صدای من ومن در عالم خودم بودم وشاد وخندان از اینکه سه ساعت دیر کردم وهنوز نر فتم خونه هنوز خنده رو لبم بود که گرفتنمون وما رو سوار کردن وبردن و به من گفتند دختر فراری اولین بارم بود که این کلمه رو شنیده بودم خوشم اومد وحال کردم با خودم گفتم اینها از کجا فهمیدن که من فرار کردم وخواستم یه ساعتی تنها باشم اما لحظات که می گذشت دلم آشوب می شد حالا دیگه دلم می خواست برم خونه ول گفتند باز داشت هستی وباید فردا ببریمت پزشکی قانونی ومن که اصلا حالم بد نبود نفهمیدم چرا باید منو ببرن پزشکی قانونی سر و صدا راه انداختم وگفتم من باید برم خونه صدای سیلی بود که توی گوشم می پیچید ومن نمیدونستم چکار باید بکنم با خودم فکر کردم که چرا این نسل قدیمی درک درستی از ما نداره ما که بیراه نمی گیم خوب ما هم زنه ایم زندگی می خواهیم ولی شکلش با شکل زندگی اونه متفاوته اگه اونها الکی خوش بودن وبه گوز خودشون می خندیدن وافتخار هم می کنن که تفریح سالم داشتن ولی ما جوانترها نداریم ویک جورایی نگرانمون هستند که معتاد بشیم واز دست بریم باید بگم کور خوندین نسل ما نسلیه که دنیا رو تکون می ده این عاصی بودن های ما مایه شک میشه ومن مطمئنم که آینده به دست ما درست میشه وقبول کنین که نسل ما خیلی باهوشه دلیلش هم وجود این همه رسانه است کدوم یک از مامان باباها قبول ندارن که بچه گلشون حرفهایی میزنه که آدم بزرکها شاخ در میارن شک نکنید که همه تون قبول دارین وما نسل برتریم مگه خودتون نمی گین فرزند سالاری خوب درسته هستیم چون سزاوارشیم وسالاریم وحقمونو می گیریم ومنتظر نیستیم بهمون بدین ما ممی تونیم شما بلد نیستید زندگی کنید می دونید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 12:27  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

عروس وداماد روی صندلی جاخوش کرده بودند وعکاس وفیلمبردار بود که دور وبر اینها می چرخید تا اینکه میز شام حاضر شد وعروس وداماد قاشقهایشان را پر کرند وطی یک مراسم آیینی قاشقهایشان را در دهان همدیگر گذاشتند ولبخند روی صورتشان نقش بست وخوراک عکاس وفیلمبردار دو برابر شد هنوز لقمه اول از گلویشان پایین نرفته بود که داماد دست عروس را گرفت واز جایش بلند کرد ووسط جماعت شروع کردند به پایکوبی اما هوشیاری پدر داماد مانع ادامه ماجرا شد وآنها را به زور نشاندند سر جایشان تا بقیه شامشان را بخورند عروس وداماد لقمه دوم وسوم را خوردند وباز از جایشان بر خاستند ومردم هاج وواج نگران آنها بودند اما کسی این دفعه نتوانست جلوداراین حرکات نا موزون وموزون بشود آنها بین مردم می لولیدند وکودکان زیر دست وپا به گریه افتاده بودند وزنها وحشت زده فرزندانشان را بغل می کردند وبه بیرون می بردند تهدید ها و اشارت ها هم دیگر کار ساز نبود وعروس وداماد دست در دست هم روی سر جمعیت بال بال می زدند ومردم هر کاری می کردند انها را سر جایشان بنشانند ناکام می شدند وکسی لب به غذا نزده بودکه عروس وداماد خودرا به بیرون تالار رساندند وآرام آرام از روی شاخه ها بالا رفتند ومردم سر به هوا تماشایشان می کردندهر کس چیزی می گفت دیوانه شده اند طلسمشان کردند آه کسی گرفته شون خانواده عروس وداماد گریه می کردند بچه هاهبرایشان دست تکان می دادند جوانان برایشان کف می زدند ومی خواندند تر کوندن ترکوندن ترکوندن ونگاهها به بالاتر می رفت عروس وداماد از دید ناپدید شدند وهمه حیرت زده مات ومبهوت داشتند آسمان را نگاه می کردند وپچ پچه و ولوله همچنان شدید تر می شد که یکباره آسمان پر شد از نقطه های نورانی به رنگهای مختلف وصدای مهیب انفجار دلها را لرزاند ونوای نا خوداگاه یا امام زمان مردم بالا گرفت وسه دقیقه طول نکشید که کراوات دا ما د وتوری تن عروس افتا د روی زمین وصدای شیون وزاری فضا را پرکرد که قطع شدن برق وخامت اوضاع را دو چندان کرد چنانکه طوفان هم نقشش را ایفا کرد وشدید تر شد ومردم به گوشه ای خزیده بودند و هریک دنبال سر پناهی امن بودند اما یک نفر در تمام این مدت از جایش تکان نخورده بود وهر از گاهی لبخندی گاه تلخ روی لبش می ماسید واین کسی نبود جز آشپز انرژی اتمی که حالا سرش را پایین گرفته بود ودورتر ودورتر می شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 2:0  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
ازاینکه کسی نمی توانست تفاوت بین گلهای طبیعی ومصنوعی را بفهمد خیلی خوشحال بود امروز اولین بار
نبود خواهرش مستقیم رفت سراغ گلدانهای کنار پنجره وبا شادی رو به خواهرش کرد وگفت نازنینم اناراتم که میوه داده می بینم داری دور از چشم مایه کارایی می کنی ها نکنه می خوای گلخونه بزنی راستش اونور آب هم از این کارا زیاد می کنندمخصوصا ژاپنیها یه درختچه هایی دارن به اسم بن زای که مخصوص آپارتمانه خیلی دیدنیه گاهی اونها رو رو یه سنگ پرورش می دن بدون اینکه خاک داشته باشه لابد با مواد تغذیه میشن شاید هم نوع سنگش باشه وتوی خودش فکر کردم تو هم جایی دوره دیدی وخواهرش از شادی مثل بچه ها در پوست خود نمی گنجید و برای پنهان کردن شادی اش که بلاخره یک نفر دیگر هم به جمع فریب خورده ها اضافه شد دستش را لا به لای موهای بلندش برد وآنها را پشت سرش جمع کرد وبا گیره ای که بین دندانهایش بود یست ورو به خواهرش کرد وگفت شربت که می خوری ورفت توی آشپزخانه وخواهرش همچنان در حال وارسی کردن گلدانها بود که خواهرش با یک لیوان شربت کنارش ایستاد وهر دو به هم لبخند زدند وخواهرش شروع کرد به تعریف کردن اززیباییهایی که اونور آب دیده بود شربتش که تمام شد دوباره رفت کنار پنجره ی رو به حیاط همسایه که پر بود از گلهای اطلسی و لابه لای شمشاد ها که گلهای رز زردو سرخ می درخشیدند پرده توری را کنار زد وخیره شد به پیرزن فرتوتی که با چادر گلدارآبی اش در حال آب دادن به باغچه بودوشروع کرد به گفتن در باره زیباییهای کشور های دیگر ونوع معماری منظمی که دارند وبدی و بی ریختی معماری خودمان و همچنانکه دسستهایش را در دوجیب شلوارش گذاشته بود برگشت طرف گلدانها وخیره شد به بوته گوجه فرنگی وگفت خود کفا هم که شدین ودست برد تا یکی از آنها را بکند که با صدای جیغ خواهرش که داد زد دست نزن نکن وخواهرش عین بچه ای که مورد شماتت بزرگترش قرار می گیره سرش را بلند کرد وتوی چشمهای خواهرش نگاه کردودوباره لبخند خواهرش را دید این بار به صرافت بیشتری افتاد و یکی از گوجه فرنگیها رادر دستش گرفت اما هر کاری می کرد کنده نمی شد ولی سماجتش باعث شدکه بوته از ریشه بیرون بیاد وصدای قهقهه خواهرش سکوت حیاط همسایه را پر داد و خواهرش را متوجه گول خوردنش کرد که خواهرش فورا بوته را در هوا رها کرد ونگاهش به صورت خوشحال خواهرش افتاد که حاکی از رضایت وپیروزی بود وحرفهایی که میزد لابلای خنده های کشدارش ودلداری دادنش که ناراحت نشو همه اشتباه می کنن خودمم گاهی شک میکنم که خواهرش داشت پالتویش را می پوشید وروسری اش را که گره زد وپاشنه اش را بالا کشید و از در بیرون رفت وخواهرش شوکه شده بود که خنده هایش یخ بست اما خواهرش پشت سرش را هم نگاه نکرد.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 20:38  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

پارک به این درندشتی با صندلیهای فلزی وفواصل دومتری در این مه غلیظ باید خیلی شاعرانه باشد اما نبود تصور بکنید سی صندلی سبز تیره در زمینه ای خاکستری ودو گربه سیاهی که روبروی هم نشسته بودند وپشت سرشان را نگاه می کردند صندلی ها خالی نبودند روی هر کدام مردی تنها یا زنی تنها نشسته بود دو سه صندلی هم دو نفره بود اما همه با هم بیگانه کز کرده ورنجور زانوهایشان به هم چسبیده وآرنجهایشان روی زانوهایشان بود ودستهای مشت شده روی صورتشان انگار همه مدل ونگوگ بودند هیچ چهره ای قابل شناسایی نبود سکوت بود وسکوت سوز بود وسرما سنگین بود وغلیظ مه بیشتر از پیش کلاهم را روی گوشم کشیده بودم وگردنم را در یقه ام فرو برده بودم ودستهایم را هاه می کردم  وزیر چشمی اطرافم را دید می زدم مرد دوربین به دست باکلاه زردش مدام زاویه اش را عوض می کرد تا بلکه عکسی گویا از مردی بگیرد که ویولونش را زیر چانه اش گذاشته بود وخیالاتش را به آرشه خط می زد واشک بر ریش سفیدش می غلطید و هر از گاهی مفش را بالا می کشید عکاس هیجان زده بود مدام پا به پا می شد سر می چرخاند ودنبال سوژه جدید بود سرد بود وسوز می آمد اما کسی از جایش تکان نمی خورد انگار همه بی خبرند وهمدیگر را نمی بینند کلاغها هم بی سر صدا آمدند نشستند وچقدر زیاد بودند تمام فضا را پر کردند روی سر ودوش آدمها نشستند وآدمها محلشان نگذاشتند  کلاغها از عکاس هم نمی تر سیدند روی دوش او هم نشسته بودند وشاتر دوربین هم صدا نداشت و مدام عکس می گرفت صدای آرشه مرد ویولون به دست تنها صدای آنجا بود یک بار دیگر فضا را برانداز کردم صندلیها انگار بیشتر شده بودند سیاهی ها بیشتر شده بودند وکلاغها هنوز می نشستند اینقدر که تمام زمین سیاه سیاه بود وروی سیمهای برق سیاه سیاه سرم را بالا گرفتم یک قطره باران صاف افتاد توی چشمم وقطرات باران بیشتر وبیشتر شد کلاغها می پریدند ولای شاخه های بلند درختان گم می شدند صدای ساز مرد هنوز تنها صدایی بود که می شنیدم باران تندتر شده بود ورگبارش به لنز دوربین هم رسیده بود کیفم را باز کردم دوربینم را پاک کردم وتوی کیف گذاشتم از در که آمدم بیرون منتظر تاکسی بودم که سرم را برگرداندم تا با مردمان ساکن سکوت دیدار تازه کنم که چشمم افتاد به تابلوی باغ مجسمه لبخندی زیر گونه ام خزید ودوباره برگشتم تا عکسها ی بهتری بگیرم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 16:20  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

دورو برش را نگاه کرد دست گیره را آرام آرام گرفت آنرا محکم در دستش فشرد صورتش چین بر داشت ودسته کلید آرام وبی صدا در قفل در سه بار چرخید در را باز کرد وآرام آرام خزید توی دالان کیف اش را پشت در گذاشت بند کفش اش را باز کرد کت اش را در آورد ونفسی عمیق کشید گردنش را بالا گرفت دکمه یقه اش را باز کرد شش دکمه دیگر را به ترتیب از بالا به پایین باز کرد شلوارش را در آورد وپیراهن اش را تا زد وکنار شلوارش روی میز گذاشت جوراب هایش را در آورده بود شیر آب را باز کرد پاهایش راشست وجورابهایش را چلاند وآنها را تکاند وروی نرده آویزان کرد وپیچ رادیو را باز کرد بستنی زمستانی برای سلامتی مضر است بازی در سلامت کودکان نقش دارد آب بازی تاب بازی ولابد چتر بازی وحقه بازی وطنز گوینده که باعث شد صدای رادیو را کم بکند وبرود سراغ کمد بزرگی که سه در داشت وشش قفل قفل اول را باز کرد وبقیه قفلها را یکی پس از دیگری باز کرد اولین کتاب را از بالا بر داشت دستی روی جلدش کشید وآنرا فوت کرد وروی زمین گذاشت دومین کتاب را هم باز کرد وروی زمین گذاشت سه ساعت تمام سه خروار کتاب را باز کرده بود تمام مجله ها را هم باز کرد وروی زمین گذاشت به سراغ چمدانهایش رفت ودرهای همه چمدانها را باز کرد وتمام جعبه هارا هم باز کرد سوراخ سنبه ها را میگشت وهر چه را که دم دستش بود باز میکردشیشه ی سبز رنگی را از جیب بغل چمدان بیرون آورد درش را باز کرد بو کشید وآرام روی زمین گذاشت بند ساعتش را باز کرد مچش را با دستمال کاغذی پاک کرد ساعت دیواری را پایین آورد پشتش را باز کرد وباطری اش را در آوردوروی میز گذاشت کنار ساعت خودش که هنوز پشتش را باز نکرده بود حالا دل وروده ساعت مچی را هم درآورده بود وداشت در یخچال را باز می کرد کشوهای فریزر را بیرون کشید ورفت سراغ گلدان گلی که تازه خریده بود در یخچال را نگاه کرد وغنچه های نیمه باز را باز کرد که بعضی هایش پر پر شد زیر پوشش را در آورد بازو بند ش را باز کرد وروی تخت انداخت به انتهای راهرو رفت ودریچه را باز کرد هوای بیرون سرد بود گرگ ومیش بود سرو سیاه را به زور می دید از روی رف شیشه سیاه را برداشت درش را باز کرد وروی میز گذاشت رادیو همچنان باز بود وته صدایی داشت سفره اش را که باز کرد چند تکه نان خشک گذاشت وسق زد صدای دندانهایش چهار نعل توی مغزش تاخت می رفتند چشمهایش دو دو می زد خودش را به حمام رساند شیر آب را باز کرد هم گرم هم سرد صورتش را اصلاح کرد موهایش را شانه زد شیشه سفید جلوی آیینه را برداشت درش را باز کرد مایع سفید را توی دستش خالی کرد دو دستش را به هم مالید وصورتش را لمس کرد از موهایش هنوز آب می چکید حوله را روی سرش گذاشت رختخوابش را باز کرد شیشه سبز رنگ را دوباره بر داشت حسابی بو کشید ودوباره روی میز گذاشت شیر گاز را باز کرد وتوی رختخوابش دراز کشید نگاهش به سقف بود دستهایش را باز کرد وچشمهایش را بست هنوز خوابش نبرده بود که از بوی گاز حالش بد شد بلند شد وشیر گاز رابست پنجره را باز کرد وزنگ زد به دوستش وگفت شام بیا پیشم می ترسم تنها باشم و شروع کرد به بستن کتابها که برق رفت  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 12:39  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

خوب میشه مریضیه دیگه هر کسی ممکنه گرفتارش بشه البته هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه هذیان هم میگه؟چند سالشه؟خلافش بالا بوده حتما ولی خوب میشه اگه بخواد مداواش میشه کردمیدونی که سیفلیس بیماری مقاربتیه میدونستی؟عاملش یه نوع باکتریه به نام تروپونوما پالیدون برا درمانش اگه زود به فکرش باشن راحته از شروع تا یک سال باید پنی سلین پنادور یک میلیون ودویست بزنه هفته ای شش تا دوتا سه هفته ولی خوب اگر از یک سال بیشتر باشه یعنی دیر فهمیده باشن قضیه اش فرق می کنه در اون صورت باید LP  بشه LPکه می دونی چیه؟مخففLAMBER  PANCTUREیعنی کشیدن مایع نخاعی بعدش هم باید آزمایش VDRL  یعنی جستجوی آزمایشگاهی خون بده از نظر ویرال که ببینند توی خونش باکتری هست یا نه همینطور FTA که معنیش فلورسنت تروپنوما آنتی بادیه که میخوان بدونن که آیا باکتری توی بدن آنتی بادی ایجاد کرده یا نه مخصوصا در مایع مغز نخاعی گفتی زن وبچه هم داره فامیلتونه؟چه کاره س؟معلومه سروگوشش می جنبه ها دفترچه بیمه داره؟آزمایشاشو داده یانه؟اگه می خوای من معرفیش کنم بیمارستان ولی عصر بره پیش آقای سعادتمندی روزهای زوج اونجاس بگه از دوستای بهرامم سخنگو البته دکتر آزاد هم هست بهش بگو زودتر اقدام بکنه وگر نه دخلش رو میاره البته اگر داخل مایع مغز نخاعیش از نظر VDRLوFTAمثبت بود درمانش فرق می کنه اگر مثبت باشه در مانش با پنی سلین کریستال ممکنه یعنی هر سه ساعت باید چهار میلیون واحد تزریق بکنه اون هم تا ده روز ولی خدا کنه که به پنی سلین حساسیت نداشته باشه البته باز هم فرقی نمی کنه می تونه در اون صورت از سالی سیلات که همون آسپیرین وآموکسی سیلین واریترومایسینه استفاده بکنه ولی خوب بیماری خطرناکیه روی اعصاب اثر می ذاره وعوارض زیادی داره ممکنه دسکشن آئورت بکنه یعنی اون قسمت بالایی آئورت که حالت عصایی داره میدونی کجارو می گم خوب خوب درسته همونه بله می گم برات ببین آئورت که از قلب بالا می آد خوب خود قلب میدونی که دهلیز چپ داره با دهلیز راست بطن چپ داره با بطن راست که در واقع یک رگ از وسط قلب به حالت بعلاوه روی آئورت قرار می گیره که دریچه سینی بین بطن چپ ودهلیز چپه ودریچه سه لتی هم که اسم دیگه ش تریکوسپیده توی سمت راسته آره داشتم میگفتم که اولین مرحله ش دسکشن آئورته یعنی اون قسمت عصایی که ممکنه در واقع نازک بشه ودیگه خون به سر وگردن نرسه وخود همین در سیستم عصبی مغز اختلال ایجاد می کنه که از عوارضش بسته شدن دریچه های قلبه همونهایی که توضیحشونو دادم در مرحله سوم ممکنه آندو کاردیت بکنه که می دونی چیه نمیدونی؟توی پزشکی وقتی "ی"و"ت"میاد یعنی عفونت وآندوکاردیت یعنی عفونت لایه داخلی قلب البته عوارض دیگه ای هم داره که مرحله آخرشه اون هم عوارض مغزی ولنگان لنگان راه رفتنه وکور مال کورمال ومهمتر از همه لقوه وهزار کوفت وزهر مار دیگه ببینم این الان تو کدوم مرحله هست کور که نشده لقوه چی ؟وجوان دستی به صورتش کشید و چشمهایش را بالا پایین کرد وگفت چی می گی شما ؟من داشتم مقدمه کتاب نیچه رو می خوندم این آدم فیلسوفه میفهمی؟من اصلا ندیدمش یه ریز داری میگی ...آقا بخشید من پیاده میشم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 16:23  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

.

علی میرزا راست نمی گفت که چهل تیر تلگراف رارد بکنی به در خانه او میرسی از تیر بیست وپنجم که حساب بکنی کوه گز گز است روبروی زندان که باد بردش تیر بیست وچهارم خیار فروشها بودند روبروی رنگسازی تیر بیست وسوم جاده قدیم بود وسنگ سیاهی که همیشه یک نفر رویش نشسته است تیر بیستم را که رد بکنی به هجدهمی که برسی امامزاده زین الرنگ است وزائرانی که خسته از راه رسیده اند واز چاه سرابی آب میکشند وزیر سایه سه درخت بید مجنون خوابیده اند تیر پانزدهم که افتاده است وتیر چهاردهم لانه لک لک است ودو تیر بعدی کنار کاریز است چاه قنات دوم کنار بعدی است همانجایی که هاشم افتاد توی آن ومن دیدمش با بافه ای از گیاه روی سرش که آواز می خواند وجلوی پایش را نمی دیدوتا من خواستم بگویم آ...آ..آ...آ.آهههههاااااااایی گفته بودم واو افتاده بود ومن به تیر ششم رسیده بودم که محمد علی با موتور چوپایش از کنارم رد شد وزیر تیر چهارم کنار راه حاجی آباد دو زن ویک بچه با بقچه نشسته بودند وسه نفر هم از ماشین هیبت پیاده شدند ومن کنار تیر دوم بود دم قهوه خانه امید که پنچر گیری هم می کرد روبروی موتور سازی قدرت به تیر آخر رسیدم کارخانه آسفالت شروع می شد وآقا نور با پاترول از جاده رفت پایین واز توی آینه نگاهی هم به من انداخت لانه کلاغها را می شمردم روی تکدرخت خشکی که روزی روزگاری درختی بود برای خودش دروازه آبی رنگ را دیدم درست سمت راست کوچه داخل دالان ودو بچه قد ونیم قد پرسیدم بابات هست؟وآنها بی جواب دویدند ورفتند وبا بابایشان برگشتد ولی این علی میرزا نبود خسته شده بودم آب خوردم وراه افتادم که راهی را که آمده ام برگردم وهمان راهی را بروم که تیر چهلم تلگراف در خانه علی میرزا بود.

دیروز در خانه هنرمندان شب داستان نویسان نسل پنجم بود که به همت دهباشی برگزار شد ومحمد محمد علی سخنرانی کرد وکامران محمدی در دفاع از هم نسلان خودش حرف زد .میترا الیاتی وآرزو خمسه کجوری هم داستان خواندند.بقیه اش را درتادانه ببینید

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 9:18  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
اولین خورشید گرفتگی همزمان بود با تولد من که کودکی بودم با شصت سانتیمتر قد و پنج کیلو وزن کلاس اول که بودم قدم صدو پنجاه سانتیمتر بود و وزنم پنجاه و چهار کیلو گرم کلاس پنجم که شدم هفتاد کیلو بودم با صدو پنجاه و هشت سانتیمتر قد و دبیرستان که رفتم نود کیلو بودم با صدو هشتاد سانت قد از سربازی معاف شدم نه پوتینی به اندازه پایم بود و نه لباسی به تنم می شدمهم تر از همه نا هماهنگی من بود توی صف گردان معافم کردند دانشگاه که رفتم هشتاد کیلو بودم با صد و نود و هشت سانتیمتر قد و سبیل هایی که تمام صورتم را پوشانده بود با چشمانی پف کرده و موهایی زبر که کمتر از پر کلاغ نبودند همیشه برای سوار شدن به ماشین مشکل داشتم پاهایم اذیت میشد همین طور روی تمام صندلی ها با دوستانم که صحبت می کردم از شش جهت منحنی بودم ازدواج که کردم سه سال بعدش بچه دار شدم او را بزرگ کردم و به مدرسه بردم این روزها دیگر فرست نمیکنم مادرش همراهش می رود من با او بازی نمیکنم برایش قصه نمیگویم عروسکهایش را نمیبوسم بغلش نمیکنم که از پله ها بالا ببرمش اسب نمی شوم که سوارم شود قایم شدن هایش را زیر میز نمیبینم وقتی می آیم که خواب است و وقتی میروم که خواب است دیروز تولدش بود شمعهایش را که پف کرد من بودم و او بود و مادرش دستی به موهایش کشیدم و گفتم عزیزم تولدت مبارک بابا را ببخش که با تو بازی نمیکند من بابا ی بدی هستم سرش را بالا گرفت و صاف تو چشمهایم زل زد و خندید گفت : تو بابای خوبی هستی خیلی هم مهربانی من کارتون غولها را دیده ام اکثرا بد جنس هستند دوستانم میگویند بابای تو غول است من به آنها میگویم خب غول باشد من دوستش دارم مهربان است و به آنها میگویم همه غولها بدجنس نیستند  بابای غول من مهربان ترین غول دنیاست دستش را به گردنم انداخت و بوسه بارانم کرد و من گریه کردم و در آغوشش خوابم برد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 23:18  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
ابوالحسن خان صدیقی می گفت دلم برای خودم تنگ شده بود هر چه به خودم زنگ زدم گوشی را بر نداشتم برای خودم پیغام گذاشتم که تماس بگیرد با من خبری نشد مجبور شدم نامه ای بنویسم وگله گذاری بکنم که تنهایم نگذار به من سر بزن دلم را دریاب اما هنوز هیچ پستچی مهربان آن را برایم نیاورده است آخر سر مجبور شدم شانزده ساعت راه بکوبم وبیایم به دیدن خودم دلم را درد ودود گرفته بود گلویم را بغض .پاهایم داغ شده بود چشمهایم به آسمان بود وابرها رامی چلاند آبی ها را قیچی می زد خیابان را رد کردم توی چمن ننشسته بود که توبیخ شدم وپاهایم را در آب گذاشتم لابلای انگشتهایم که خنک شد صدای گریه کودک از لابلای سنگ سینه ام را فشرد گریه امان نمیداد صدایش را واضح بشنوم در ازدحام سنگ ودودو درد می گریست ومینالید می نالید ومی گریست که نرو نرو می خواهی بروی بهارستان چکار بکنی ریشت را گروی کی بگذاری مجوز چاپ کدام کتاب را می خواهی بگیری نمی خواهد بروی تنهایم مگذار سر راه می مانم دلم می گیرد .اما او مصمم بود برود مثل من من که آمده بودم به دیدنم ودرونم آوار بود روی دلم که درد داشت وخفقان گرفته بود عبایش را سنگ توی دستش گرفته بود  ومی فشرد نگاهش به جنوب بود توپخانه را می دید وگامش را برداشته بود وگره بود در ابرویش وپیش پایش را نمی دید وکودک گریه میکرد من دلم می لرزید واو گامش را برداشته بود که صدایش ریخت روی سرم که برایم مهم نیست ماندن نمی توانم  اینجا یا جای من است یا جای دلار فروشها.

دیشب در کافه تیتر گفتگو بود با علی دهباشی وپرسش ها وپاسخ ها وخاطراتی که دهباشی می گفت وکارهایی که کرده است  واز حشر ونشرش با بزرگان اهل ادب  وبی مهری های زمانه که امروز گریبان خودش را هم گرفته است .دهباشی میگفت انجوی شیرازی ۴۰۰/۰۰۰ قصه را گرد آورده است وبرادران گریم تنها با ۴۰۰ قصه مشهور شدند .از اینکه دوستان دهباشی هم نیامده بودند تا در کنارش باشند دلم گرفت ای کاش اهل ادب وهنر هم دمی به خمره ورزش بزنند وبا ۴ گل در جام جهانی یا  بالا بردن وزنه ای سنگین قهرمان جهان بشوند در این دنیای زر وزور وتزویر.

دیروز را در تادانه علیخانی هم ببینید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 9:7  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
صدای سوت بخاری آزارم می داد  یادخمپاره های ۱۲۰ می افتادم به آشپز خانه رفتم خیارشوری را شستم ومشغول خوردن شدم سیب زمینی نیم سبزی را بر داشتم وماهرانه پوست کندم که صدای صوت نیاید ریز ریزش که کردم در ماهی تابه ریختم وروغن را اضافه کردم .جلز وولز روغن گوشم را پرنکرده بود که صدای شلیک پی درپی ورگباری گلوله گلویم را خشک کرد .خودم رابه پنجره رساندم ناله های یک نفر او را روی زمین می کشید شلوارم را پوشیدم  پله ها را  پریدم توی کوچه صدا داشت نالان وخفیف زار میزد ولی حرکت نداشت مگر تکان تکانی در دست وپا وکم کم باز وبسته شدن دهانش بی صدا بیراه رفتن چشمی که روی زمین نبود خونش سیاه  بود در تاریکی که خاکستری اسفالت را رنگ خودش میزد وراهش را می کشید لابلای ترکها ومردم دورش را گرفته بودند وزنان از پشت پنجره ها مثل کلاغ های روی سیم برق سر می جنباندند که من آرام آرام پله ها را آمدم بالا در را که باز کردم دود در آغوشم کشید وتمام تنم را لیس زد. گاز را خاموش کردم  ماهی تابه بی شباهت به اسفالت سیاه نبود پنجره ها را باز کردم دود بود که به کوچه می ریخت وخانه ای که سرد سرد بود به سردی مرد روی زمین سرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:17  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
آرزوی داشتن بادکنک را به گور نبرده بود ودنیایی از رنگ روی سرش می چرخیدوکودکان را شاد میکرد بادکنکها که تمام میشد گریه می کرد وتا خانه می دوید وبادکنک باد میکرد وهرصبح با صدای دلش دستش را توی جیبش میکرد راه می افتاد که رنگهایش را بفروشد دلش می خواست لباسهایش رنگارنگ باشد ولی همیشه سیاه می پوشید .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 2:38  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
خدا خیرت بدهد فرخنده خانم خدا از مادری کمت نکنت که دست ما را می گیری که گم نشویم ولی ما هر روز گمتر می شویم آبجی به جان داداش دلم غنج زده واسه یه آش رشته که لوبیاش نپخته باشه تا شش ماه خوراک در و همسایه باشه که نه نه نشده بود بیچاره شوهرش حق داره دستشو دراز کنه که سیب بخوره بلکم دلش شاد بشه میدونی ننه از قدیم گفتن گوه خور قاشق گوه خوریش تو جیبشه علی جان دستت درد نکنه نمی خورم مادر دلم درد داره غمباده راستی کادوتو دوست داشتی؟منم نمیدونم زنت چی می خواد مگه النگو نداره که سینه ریز بخره خوب مانتو کوتاهش چیه فردا اومدو رفتین سر قبر باباش مرده ها هم حشری میشن ببینن زنت دامنش تا کجاس ناصر جون مگه ندیدی راه افتاده بودن رفته بودن در خونه ی زبیده خاتون خنیا بکنن اما دریغ از یه پاپاسی که دست دخترش بدن مییونستی؟خودش دیروز می گفت مردم درد منو میدونن وغممو می خرنددلشون سیر وسرکه میشه که کفششونو جفت می کنم یا نه ولی کور خوندن که چه چی بشه؟شاششون کف کرده کفشونو صابون بزنن زن مردم ناموس مردمه ربطی به شلوار کوتاه نداره مو رنگ می کنه که می کنه حتما دلش شور می خواد می فهمی یا نه؟ نه نه نمی فهمی میدونم دلم مبسوزه کاشکی یه خبر بدن بگن مردی وای چه حالی میده ما دیگه دستمون باز میشه می ریم سر زمین زنبیلامونو پر میکنی گوجه گلومن تازه میشه گوشامون تیز که نکنه ننه هاجر دلش نمیاد از دولابچه بده نمی دونم شاید هم بشه شاید شک برش داشته که خوب اونو که رفت دیدیم مونده همین نه نمی خواد سرتونو درد نیارم جمعه عروسیه میاین؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 0:36  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

چهل سال پیش در چنین روزی روی پل سراب گفتم منوچهر خدا بزرگه گفت از دماوند هم بزرگتره گفتم نمی دونم دماوندو ندیدم گفت مگر خدا را دیدی؟گفتم آره گفت خوب قدش چقدر بود گفتم قدی نداشت ولی بزرگ بود گفت بلاخره بزرگ معنا داره گفتم آره که داره وگفتم ولی دیدمش ودوسش دارم ولی منوچهر منکر همه چیز بود ومی گفت خدا خداست بزرگ وکوچکش را ما میگیم ودر این باره بحث کردیم در حالی که ده سالمون بود ومن گفتم دیروز توی اخبار اعلام کرده که دنیا هنوز ناشناخته های بسیار دارد ودانشمندان در پی پرده برداری از این اسرار تلاش میکنند وگفتم منوچهر من توی یک کتاب خواندم که خدا را نفی می کرد ومیگفت خدا ماییم منوچهر گفت حتمن خدا کمرش را میزند وسنگش می کند وادامه داد البته خدا مهربان است در دنیای آخرت جوابش را می دهد ومن گفتم خوب با این کشفیات جدید در رابطه با سرعت نور واین جور چیز ها چه می گویی ؟پرویز گفت تا حالا کی دنبال نور دویده و کی سرعتش را سنجیده همه اش دروغ است من اگر رادیو در اختیارم بود اعلام می کردم خر حسن کچل زبان بلد است واصلن فارسی حرف میزند تازه میگفتم من دکتر پرویز باب الحوایجی هستم دارای مدرک تخصصی از دنیا وابراهیم گفت بابا اینها همه اش کشک است من زن می گیرم ومی روم توی ارتش شما را نمیدانم من دوباره گفتم هنرمندان دندانهایشان عمر کمتری دارد این را از رادیو شنیده بودم وهمه خندیدند ول علی ادامه داد نه راست می گوید قد کوتاه ها هم همین طور ودوباره بحث کشید به باران ودر گیری های مردم بی دفاع فلسطین وهادی گفت همه اینها را که گفتین درست است من هم خدا را باور دارم دانشمندها را هم قبول دارم ومی دانم خدا در بالا بالا هاست به همین دلیل به نظرم اشراف به علوم جدید به ما کمک میکند تا دانا تر باشیم وبپذیریم که هرچه می گویند درست است چرا که من دانستم خدا دور است برای اینکه من بیست سال پیش می خواستم معلم باشم حالا شدم تو ده ساله دنبال زن گرفتنی تازه گرفتی در هر صورت تاخیر دارد دنیا وکارخدا لذا از خود خدا می خواهیم ما که از ارتباطات به دوریم وخبر ها دیر به ما  میرسد راست ودروغش را  هم خودش می داند ولی لا اقل به خاطر بندگی ما هم که شده بگوید چکار کنیم درسهایمان خوب بشود وچه مدادی بخریم که نوکش اینقدر زود نشکند و در نامه ای برایش پست کنیم وحالا پس سی سال دانستم که سرعت  نور بیشتراز  سرعت صدای ماست چونکه  خداتازه دار چیزهایی را که سی سال پیش خواسته ایم به ما میدهد ای کاش ما هم مثل سرخپوسته می توانستیم با آتش روشن کردن بگوییم چه می خواهیم وبعد از این پریدیم توی آب .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 1:49  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
همین که آمد توی کلاس یک صدا گفتند یا علی این دیگه کیه ؟ صورت تکیده با سه خط در گونه وچشمانی سیاه وسیبیلی آویزان با کله تیغ تراشش وقد بلندی که به زور وزحمت پشت صندلی نشست ودورو برش را نگاه کرد و همه نگاهها را می دزدیدند دستهایش بوی باروت میداد ودلش گنجشک وار می طبید خجالتی بود آنقدر که رویش نمی شد دیگران را نگاه کند معارفه که شروع شد واستاد اسامی را خواند وما خودمان را معرفی کردیم نوبت او شد اسمش را که خواندند کلاس منفجر شد صندلی بلاسم واو خودش را معرفی کرد عرب هستم سوسنگردی ام زاده موشک ونامم یعنی شکوفه صندل وساکت سر جایش نشست

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 23:47  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
های های رشید خان سردار کل قوچان یادت رفت؟چقدر زود یادت رفت که با پسرت کشتی گرفتم زدمش زمین دو بار بار سوم زن پوریای ولی شدم وپذیرفتم پسر تو ببرد وتو یادت نیست که گفتی آبرویم را بخر؟من رشید خانم ونباید پسرم بلگ چغوندر باشد چقدر کلمات عجیب اند رشید خان رشید جان سردار کل قوچان ومن باختم چون قرار بود زمین به نامم بکنی در دهات سفلی ومن کمر بند پسرت را رها کردم وریقونه برنده شد درد ودریغ از مال دنیا که ما زنها را به زمین میزند رشید خان سردار کل قوچان یادت هست
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 1:43  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

مرا ببخش قسمت می دهم به خاک خیست به سیبیل های سیاه بلندت که مردانه بود مرا ببخش آمده ام که بگویم من دروغ نگفتم به جان عزیز خودت راست گفتم که یک اسب دریائی داشتم حتا شنا کردنم در دریاچه زریوار اگر یادت باشد آنروز گفتم که روز سیزده به دربود ومردم کنار دریاچه جمع بودند هوا گرم نبود من کله شق بودم لباسهایم را در آوردم روبه آب زدم موهای تنم سیخ شده بود عین پوست مرغ دون دون بودبه روی خودم نمی آوردم چونکه شیرین داشت نگاهم می کرد و من عاشق بودم شنا کردم وشیرجه زدم رفتم ته آب تمیز تمیز عین کف دست صاف صاف بودوحکایت آن سوراخ ودر تنور که تو زدی توی گوشم وگفتی بسه دیگه مرتیکه خر از دروغ چی پیدا کردی ؟ومن لام تا کام حرفی نزدم جای چهارانگشتت روی صورتم مانده ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 23:51  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

توی رختخوابم چسیده بود این جمله را لا بلا ی دستنوشته هایش پیدا کرده بودند مدت زیادی نبود که با هم ازدواج کرده بودند یکی شون سینما میخوند یکی شون نقاشی هر دو به کار هم اهمیت میدادند به خاطر حفظ شان حرفه و هنرشان قرار گذاشته بودند که بچه دار نشوند طبق عادات مرسوم عمل نمی کردند نه مزاحم هم میشدند نه موی دماغ بودند از ا شپزخانه شان هیچوقت بوی غذا نمی امدهمه چیز ساده و سرد بود بجز رابطه عاشقانه که گرم بود و صمیمی فضای خانه پر بود از یادداشتهای جورواجورمربوط به کارشان ووسایل ساده تزئینی که با سلیقه خودشان سر هم شده بود و بوی زندگی میداد زیبا و خواستنی خانه ای سر شار از شور وشوق و تخییل بر انگیزاخر سر هم کسی نفهمید این تخم لق را کی کاشت هر کسی به سهم خودش دخالت وفضولی کرد که ماجرای جدائی انها را بفهمدولی دریغ از سر سوزن افاقه انها جدا شدند به سادگی ازدواجشان واین پرسش مهم برای همه چرا؟ چرا جدا شدند؟ اینها که نمونه خوشبختی بودند زبانزد دوست و دشمن پس چرا؟ولی چیزی عاید کسی نشدمگر همین جمله:توی رختخوابم چسیده بود

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 22:12  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

اولین باری که دیدمش توی مهمانی بود نگاه اول دلم را لرزاند سی ثانیه طول نکشید لبخند هایش دیوانه ام می کرد درست روبرویم بود با لباس سفیدش ویقه دالبرش دلبری را تمام کرده بود ومن نمی دانستم چه طوری خودم را به او نزدیک کنم این اولین عشق من بود که در پنج سالگی اتفاق افتاد دست وپایم را گم کرده بودم مادرم فهمیده بود وهر از گاهی که من خیز بر میداشتم تا خودم را به او برسانم مادرم دستم را میگرفت وسر جایم می نشاند ولی من هر لحظه بی قرار تر می شدم مهمانها کمتر توجه میکردندودر حال موزوناندن حرکات دست وپایشان بودند غم تمام تنم را گرفته بود مادرم دستم را می کشید وبغض گلویم را بسته بود اشک از چشمم جاری شد وصدایم بلند شد ومن دیوانه وار به همه نشانش میدادم ومادرم بود که می گفت به خدا همیشه درست میکنم ومن داد میزدم من کیک میخوام.

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 12:25  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

دلپیچه شدیدی گرفته بود وشدیدا حالش بد بود ودم به دقیقه بدتر می شد حالت تهوع درونش را به هم ریخته بود سر درد هم اضافه شده بود ودنبال جایی می گشت که خودش را خلاص کندوشدیدا به خودش می پیچید دور خودش می گشت ونمیدانست این بلا از کجا نازل شده وکدام خوراک اینطور دیوانه اش کرده است وهمچنان می نالید وتوی دلش آشوب بود جایی هم پیدا نمی کرد بوی گوگرد حالش را بدتر کرده بود وبلا خره بالا آورد وهمچنان میدوید که جایی پیدا کند که خود را خلاص کند ودر این فکر که جایی باشد که آب هم باشد خودش را جزیره رساند وهر چه درد وبلا داشت ریخت بیرون ودماوند درست شد حالا هم گهگاه آروغی میزند که نیا ونبین ولی دل درد گویا دائمی است وهر از گاهی میگیرد که یا از پائین می آید یا از بالاو ما آدمها دوست نداریم اسم فضولات خود را روی آن بگذاریم ریدنش را می گوئیم آتشفشان گوزیدنش را می گوئیم زلزله وچسیدنش را آتشفشان خاموش وشاشیدنش را سیل وفوت کردن شمع عمرش را طوفان ویا چیزهای دیگر از این دست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 19:0  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
کی من؟کمتر کسی فکر میکنه ولی باور کنید دستهاشو دیدم سبز آبی بود دنبالش راه افتادم حرکاتش عادی بود کوچه چهارم را که رد کردیم غیبش زد در به در دنبالش گشتم ندیدمش سوار تاکسی  شدم دیدم کنار دستم نشسته نگاهش کردم دستش را دیدم به قرمزی می زد در کیفش را باز کرد و نگاهم کرد لبخند ارامی روی لبها یش بود چشمهای سبزش برق میزد باران گرفت وچراغها همه قرمز بودند دستم را دراز کردم وکارتش را گرفتم چترم را باز کردم راننده زد روی ترمز ومن افتادم توی آب وغرق شدم صدای قوطی مثل موسیقی باخ بود کارت توی دستم مچاله شده بود نگاهش کردم سبز آبی بود وبه سرخی میزد چاقو سر بریده سرو ساعد فارسی نقاش ودیگر ندیدمش
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 5:28  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

مرد غریبه ای که کلاه پشمی بر سرداشت وکت چرمی پوشیده بود وریشهای تنک اش را خاراند سرو وضعش نا مرتب بودوکفشهایش پاره قلاده سگ را در دست گرفته بود ودست اش را توی جیب اش گذاشته بود یک دست نداشت استین کت اش توی جیب دیگراش بود سگ اش از خسته تر بود کشیده و تکیده باچشمانی کمرنگ و خاموش با زوزه ای کشدار ودمی لای پاها وسری پائین ومرد مدام کلماتی نا مفهوم را تکرار میکرد زاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش زاره زوم پی زاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش زاره زوم پی ولی هیچکس نمی فهمید که او چه می گوید مردم دوراش جمع شده بودند کودکان بی واهمه سگ را نوازش میکردند و مرد مدام تکرار میکرد ژاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش ژاره ژوم پی یکی از بچه های تازه وارد با چند نان تازه از راه رسیدصدای زوزه سگ بلندتر شده بودواو تکه نانی را کند وجلوی سگ انداخت مرد به سرعت خم شد و نان را قاپیدو شروع کرد به خوردن از شادی در پوست خود نمی گنجید وکودک کارش را تکرار میکرد نانها تمام شدند زوزه سسگ قطع شده بود و مرد کلمات جدیدی را تکرار میکرد وبرای مردم دست تکان میداد ژاردی ژوردی شان چی بون ژی شوش شوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 18:39  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

دستهایم اعتراف میکردند که دوستت دارند از زیر پل گیشا تا سر بازارچه هر لحظه این را میگفتند گوشها یم نه گرمای دستهایت مطمئن ترم میکرد مخصوصا"وقتی ناخوداگاه تنمان به هم میخورد من بیشتر عاشقت میشدم دلم می خواست بیشتر تکرار میشد ولی هر کاری میکردم تصادفی به هم بخوریم نمی شد تو داشتی راجع به خواهرت حرف می زدی که نفر اول کنکور شده ولی به دلیل اینکه دائیت توده ای بوده تائید نشده ولی سال بعد میگویند میتوانی داروسازی بخوانی اینجا بود که رسیدیم دم بازارچه و تو سکندری زدی بعد هم ایستادی دورو برت را نگاه کردی سی ثانیه طول نکشید چشمهایت سیاهی رفت دستها یت سرد شدند وروی زمین نشستی من تعجب کرده بودم زیز بغلت را گرفتم وبه تیر برق تکیه ات دادم ورفتم توی معاملات ملکی تا برایت اب قند بیاورم نداشتند برگشتم دیدم چشمهایت را باز کرده ای دستت را گرفتم بلندت کردم پرسیدم بهتری؟ ولی تو جواب ندادی دوباره پرسیدم باز هم جواب ندادی گفتم خواهرت چکار میکند؟ باز هم چیزی نگفتی من دستت را رها کرده بودم به خواهرت فکر می کردم دلیل نداشت عاشق تو باشم دم در که رسیدیم خدا حافظی کردم و تو در حالی که سرت پائین بود مسیر را تنها برگشتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 18:37  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

خستگی تنهایی را صدای سوت بخاری بیشتر میکرد ریزه خواری هم فایده داشت همینطور که خیار شور را گاز میزدم سیب زمینی را هم پوست میکندم ریز ریز که شد توی تابه ریختم روغن داغ وصدای جلزوولز گوشم را پر نکرده بود که صدای شلیک پی در پی ورگباری گلوله مرا کنار پنجره کشید داد وفریاد میکرد وروی زمین میخزیدخون قرمز در تاریکی سیاه بوداز پله ها به کوچه سرازیر شدم لبه پنجره ها مثل سیمهای برق پراز ادم بودهمهمه بود وسر وصدا ادم وماشین توی هم می لولیدند نصف جان بی دست وپا زدنی افتاده بود وخونش خیابان را سیاه تر میکرد تحملم تمام بود پله ها را شمرده شمرده بالا امدم دودی سیاه خانه را گرفته بود همه جا را باز کردم دودها میدویدندخانه سرد شده بود او هم حتما" تا حا لا سرد شده حتما".

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 18:35  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
شتر دیدی ندیدی منم ندیده بودم شنیده بودم وتوی کتاب فارسی داستان صحرا نوردو خونده بودم وهمیشه فکر میکردم شتر صحرانورد نسبتی با رضا صحرا رو دوست همکلاسیم داره بارها شوخی جدی ازش پرسیدم ولی میگفت نه شوخی نکن چون ریز نقش بود وجرات درگیری با منو نداشت  ولی آدم پر تلاشی بود مقاوم خستگی ناپذیرو کوشا پدرش در کار پخش نفت بود واو همکار ویار پدر ودرس هم میخواند درسش هم خوب بود وسر به زیر هم بود بامزه های بلند ودیدنی بگذریم ولی منم ندیده بودم تا همین نوروز که رفته بودم مصر همراه علی وهادی که  خواهرزاده هام باشندچقدر کویر زیبایی دارد این مصر وشگفت اینکه در دل کویر چاه عمیق آب زندنگی وسبزی داده بود به بیابان خدا که باد داشت وشن با ماسه های روانوچه خطوطی میکشید باد روی ماسه ها وغروب همان روز بود که شتر دیدم سلام کردم شتر سری تکان داد پرسیدشتر دیدی راحت شدی حالا برو خونه تون ومن با علی وهادی بر گشتیم وعکس شترا رو نشون دادیم وگفتیم ما شتر دیدیم یه وقت نگین ندیدین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 17:58  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

انتشارات : گهرشيد
قيمت : 1100 تومان

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:50  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

دیوار بلندی دور تا دور خانه را گرفته بود و میله های آهنی پرچین دیوار بودند بالا رفتن از دیوار برای سگ یعقوب کار طاقت فرسایی بود تلاشی بیهوده بود که هیچگاه به نتیجه نرسیده بود و سگ بیچاره باید منتظر فرصتی می شد که لای در باز بماند و او از لابلای پای بقیه خودش را به کوچه برساند که این هم با هوشیاری صاحب خانه کمتر اتفاق می افتاد تنها ارتباط موجود صدای عجیب غریب پارس این دو سگ همسایه بود که تنها یک کوچه با دو دیوار عامل جدایی شان بود زن همسایه وقتی فهمید که سگ همسایه عاشق سگش شده موضوع را با همسایه در میان گذاشت البته او هم با جفت چشم های خودش شاهد معاشقه این دو سگ با هم بوده بود به همین دلیل برای تنبیه او زنجیری بر گردنش گذاشت تا سگ بیچاره بعد از این پایش را از گلیمش درازتر نکند و فکر الواطی به سرش نزند دور و بر رفیق ناباب هم نگردد و سگ های بیچاره از پشت دو دیوار عاشقانه برای هم پارس می کردند و چیزهایی می گفتند که به جز سلیمان نبی کسی نمی فهمید آن ها شاید عاشقانه ترین سرودها را برای هم می خواندند و زن های همسایه می گفتند این پارس کردن ها از سر سیری است و با چخ چخ کردن شان مانع شکوفایی استعداد و احساس درونی سگ ها می شدند مدت ها از این ماجرا گذشته بود و زنجیر عشق را به بند کشیده بود و یعقوب هر از گاهی دستی به سر و روی سگ می کشید و دلداریش می داد در ضمن وعده وعیدهایی هم می داد ولی سگ بیچاره چشمش آب نمی خورد یعقوب می گفت دیشب خواب دیدم که سگ به هر شکل که بوده زنجیر را باز کرده و رفته است و از آنجایی که سگ ها حیوانات باهوش و وفاداری هم هستند و هیچ وقت محبت کسی را فراموش نمی کنند روی پیغام گیر تلفن یعقوب پیغام گذاشته است و گفته بود که به خاطر عشقم زنجیرم را پاره کرده و از این زندان می گریزم و از تو یعقوب عزیز به خاطر همه خوبی هایت تشکر می کنم و از همه زحمات خودم برای تو حلالیت می طلبم من با عشقم قرار فرار گذاشته ایم از این که بی خبر رفتم معذرت می خواهم و نوار تمام شده بود یعقوب می گفت خنده ام گرفته بود بیدار شدم دست و رویم را شستم شال و کلاه کردم و از خانه بیرون زدم سگ را دم لانه ندیدم گفتم شاید سرما مجبورش کرده که توی لانه اش بخوابد ولی اثری از زنجیرش هم نبود فورا یاد خواب دیشبم افتادم داشت باورم نمی شد سرم را که بالا گرفتم جسد آویزانش را از نرده های آهنی دیدم اشک چشم هایم را بست و به کلاس نرفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:9  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

 یکی بود یکی نبود کی می داند که کی بود وکی نبود لطفا" بگوئید کی بود کی نبود وقتی هم بود کجا بود؟ تنها بود یا نه؟ ماشین داشت یا توی تاکسی یا اتوبوس یا مینی بوس یا مترو بود وآن یکی که نبود ؟!کجا بود ؟شاید در تاکسی دیگر یا وسیله دیگربوده باشد؟1 از کجا میدانیم نبود بگوئیم من ندیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 20:56  توسط رضا هدایت  |