|
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
|
زنگ خانه را که زدند مانتویش را روی دوشش انداخت و از پله ها پایین رفت دستهایش را توی راه پله توی آستین کرد و دو دکمه بالا را بست ودر را باز کرد .
سلام.
این جعبه برای شماست .
کرایه را پرداخت کرده اند .
متشکرم خیلی ممنون
عذر می خواهم لطفا رسید بدهید .
چشم یک لحظه اجازه بدهید قلم و کاغذ بیاورم .
پله ها را که بالا می رفت دستش را به نرده می گرفت دلپیچه باز به سراغش آمده بود ؛ با خودش گفت رسید برای چه؟ نکند نقشه ای در سر دارد ؟و کلید را انداخت به در و داخل شد ، قلم و کاغذ را بر داشت و دوباره پله ها را پایین رفت .
رسید را به راننده داد و جعبه را تحویل گرفت و لبخندی پیروزمندانه گوشه لبش نشست با زویش را بالا آورد عینکش را مرتب کرد گربه سیاه لای پاهایش وول می خورد و اعصابش را به هم می ریخت همه ترسش از این بود که پایش را اشتباه بگذارد و بخورد زمین و محتویات جعبه بریزد توی راهرو و سر وصدای شکستنش آرامش همسایه ها را به هم بریزد ،در ذهنش خطور کرد که گربه مرتضی علی هر جوری بیفتد چهار دست و پا می آید پایین ؛در همین لحظه پایش را انداخت زیر شکم گربه و آنرا به لبه پله ها برد و نوک پایش را کج کرد و گربه را رها کرد هنوز دو پله را بالا نبرد که گربه سیاه دوباره لای پاهایش سبز شد و او در دلش به گربه بد وبیراه می گفت و پله ها را بالا می رفت شانه اش را به دیوار تکیه داد و کلید را چرخاند قبل از او گربه به داخل خزیده بود .
جعبه را روی زمین گذاشت و در را باز کرد تا گربه راه بیرون را گم نکند ؛ اما گربه گوشش بدهکار این حرفها نبود صاف رفت توی آشپز خانه و پرید روی سینک ظرفشویی و شلپ شلپ شروع کرد به خوردن آب توی قابلمه .
زن صدایش بلند شد و داد زد کثافت بیا پایین توی قابلمه من آب نخور و دم گربه را که صاف آویزان شده بود روی ظرفشویی کشید و انداختش کف آشپز خانه و گربه دور دهانش را لیس زد و نشست و چشم در چشم او دوخته بود و قصد بیرون رفتن هم نداشت و تلاش زن بیهوده بود ضربه های جارو هم افاقه نکرد .
زن جعبه را باز کرد و وسایل را بر انداز کرد گربه حرکات او را جدی دنبال می کرد و رو برویش نشست برای یک لحظه نگاهشان در هم گره خورد زن لبخند زد و گربه دور دهانش را لیس زد و دستش را بالا آورد و چشمش را پاک کرد وصاف نگاه کرد به دستهایی که کاغذ را باز می کرد و با تعجب نوشته هایش را دنبال می کرد و بعد از چند دقیقه داد زد سر گربه و گفت : گم شو برو بیرون بیشرف چی می خوای از جون من ؟!!
گربه انگار ترسیده باشد دوید به سمت آشپزخانه و پرید روی کابینت و با ترس و حیرت زن را زیر نظر داشت . زن پنجره را باز کرد و گربه را هل داد و از پنجره انداخت پایین و پنجره را بست و فندک را بر داشت و رفت توی دستشویی و آتش را زیر کاغذ گرفت و خاکسترش را با شیلنگ شست و با خیال راحت آمد و نشست روی کاناپه تا نفسی تازه کند که چشمش افتاد به گربه که روی کاناپه لم داده بود و دست و پایش را لیس می زد .
زن هاج و واج گربه را نگاه کرد و با خودش گفت بسم الله الان انداختمش پایین از کجا برگشت ؟ یکدفعه چشمش افتاد به در که هنوز باز بود . بلند شد و در را بست و بر گشت به طرف گربه .
پاشو پاشو همه جا رو نجس نکن .
گربه همچنان لم داده بود و با چشمهای نیمه بازش رفتار زن را زیر نظر داشت .
زن با تردید نگاهی به گربه انداخت و رفت به سمت یخچال و درش را باز کرد و سیبی را بر داشت و گاز زد و در یخچال را بست و برگشت به سمت اتاق و گربه را نگاه کرد گربه با گردن کج او را می پایید .
زن مانتویش را پوشید و رو به گربه کرد و گفت خوب تو نمی روی بیرون من می روم . گوشی را برداشت و شماره گرفت . لحظاتی بعد آژانس دم در منتظر بود و زن برای گربه دست تکان داد و ودر را بست و پله ها را پایین رفت و در دلش به حماقت گربه می خندید و پیروزی خودش را جشن گرفته بود.
در را باز کرد و از تعجب دهانش باز ماند . خدای من این همه برف ؟!!!
راننده سر تکان داد و سلام کرد و زن همان وقت که جوابش را داد گفت اجازه بدهید الان می آیم و پله ها را تند تند رفت بالا و پالتویش را بر داشت و شالش را انداخت و دوباره پله ها را پایین رفت و در را باز کرد .
زن در ماشین را باز کرد و پشت سر راننده نشست راننده برف پاک کن را روشن کرد و گفت باور کردنی نیست توی این وقت سال خیلی عجیبه چنین برفی .
زن با سر حرفهای راننده را تایید کرد .
برف پاک کن همچنان کار می کرد و برفها را کنار می زد اما برفها کم کم تبدیل به حروف شدند و جلوی چشم راننده را گرفتند و توان حرکت نداشت تا اینکه مجبور شد ماشین را کنار بزند و با دستمالش شیشه را تمیز کند اما حروف هر لحظه پر رنگ تر می شدند زن به صرافت افتاد و خواست حروف روی شیشه را بهم ربط بدهد اوایل تلاشش بیهوده بود اما با دقت بیشتر کم کم داشت سر در می آورد ؛تصمیمش عوض شد و به راننده گفت ببخشید قربان من منصرف شدم با این وضع آخر مهمانی می رسم ؛ چقدر تقدیم کنم؟
راننده رو به زن کرد و گفت :هر جور راحتید .
قابل شما رو نداره کنسلی حساب می کنم .
زن کیفش را باز کرد تا اسکناسی را در بیاورد و به راننده بدهد دستش به چیز نرمی برخورد کرد چندشش شد دقیق شد و دید گربه توی کیفش خوابیده است . اسکناسی را در آورد و به راننده داد و تشکر کرد و از ماشین پیاده شد .
در قدم اول با خودش فکر کرد این گربه از جان من چی می خواهد؟ و تنش می لرزید حالا که فهمیده بود حروف روی شیشه همان کلماتی بودند که توی نامه بود ؛ اما به روی خودش نیاورد و قدمهایش را محکمتر بر می داشت . جلوی در که رسید کفشهایش را با کناره پله پاک کرد و نوکش را به پله کوبید تا برفهایش بریزد .
کلید را انداخت و پله ها را بالا رفت هنوز برف می بارید راستش برف نمی بارید حرف می بارید چون زن حالا حرفها را با وضوح بیشتری می دید که پشت پنجره می نشستند و روی شیشه سنگینی می کردند .
زن ترسیده بود که سنگینی حروف شیشه ها را بشکند ،بلند شد و پنجره را باز کرد حروف از لای درز پنجره داخل شدند و در یک چشم بر هم زدن اتاق پرشد از حروفی که برای زن آشنا بود زن بلند شد و پنجره را باز تر کرد و معلق زدن حروف و خزیدنشان توی خانه را با تعجب نگاه می کرد حروف سفید سفید بودند و به محض رسیدن به داخل خانه آب می شدند و جملات قابل خواندن می شد .
زن سراسیمه بود کیفش را باز کرد از گربه خبری نبود دورو برش را نگاه کرد گربه روی کاناپه دراز کشیده بود زن را نگاه می کرد زن دفتر تلفن را بر داشت و شماره را گرفت صدای بوق شنیده می شد کسی آن طرف خط نبود .. چند بار این کار را انجام داد اما هر بار ناکامتر می شد بیرون را نگاه کرد ببیند برف یا همان حرف بند آمده یا نه ؟
زن وحشت زده تلفن را رها کرد و به بیرون نگاه کرد . حروف سرخ شده بودند و همچنان می بارید گربه روی لبه پنجره نشسته بود و زل زده بود به چشم های زن .
دکتر یه نگاهی انداخت و گفت مریضه
گفتم دکتر چکارش کنم؟
گفت باید بفرستیش پسا پست مدرن
گفتم دکتر هزینه شو ندارم . بیمه هم که نیست .
دکتر گفت : هزینه نمی خواد بهش یاد بده دو لا راس بشه
الو: سلام
دیر کردی شازده
میام میام الان میام
ببین شازده داره دیر میشه اینو میدونستی؟
میدونسنتی که امروز نوبت کنفراسته؟
مبحثشم که یادته؟
هرمنوتیک و ارتباط
یادته؟
بله بله حتمن خدمت می رسم و بحث رو ادامه می دم فقط کمی ممکنه دیر برسم چون ترافیکه
صدای خنده
تو که کلاس توی خونه خودته استاد کجا ترافیکه؟
بله بله متوجهم ولی من دچار آنفولانزای مرغی شدم و الان در بیمارستانم
استاد یعنی الان اخلاقت گه مرغیه؟
یعنی می خوای بگی دوسم نداری؟
ببخشید استاد خلط مبحث شد.
البته من می دونم که شما منو دوس دارین ولی به یکی دیگه هم علاقه دارین و قبلا هم عاشق یکی بودین واسمشم میدونم اولشم نمیگم چیه .؟
ولی اینو یادم می مونه که تو با تمام خوبیات و مهربونیات یه عیب بزرگ داری اونم اینه که رو راستی .
می خندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب اره این یه ععیب بزرگه تو جهان معاصر
مجنون فقط می گفت بله بله بفرما یید
مجنون به لیلی می گفت شرمنده کار اداریه
مجنون هم نگاههای عابران را بر انداز می کرد و با لبخند جواب می داد خواهش می کنم ولی در عمق ذهنش اون ای دی را مرور می کرد .
مجنون خداحافظی کرد و گفت ماشینش پچنر شده و گرفتار است و کنفرانسش می ماند برای جلسه بعد و یاد آوری می کند که حتمن می خواهد موضوع مهمی را به چالش بکشد
فمنیسم در انگاره ذهنی فرا فتوژورنال در غرب و آموزه های اسلامی بعد از انقلاب.
خوب پس به استاد همینو بگم ؟
مجنون می گوید بله بله بفرمایید همین و معذرت و بحث هفته بعد در باره ماترک.
لیلی می پرسد کی بود؟
به من بگو.
من تحملش را دارم اگر تو تحمل گفتنش را داری بگو بگو بگو جون بکن
مجنون آرام آرام وذلیلانه می گوید :
دل بردی از مننننننن به یغغغما ای ترک غارتتگر مننننننننننننن
پرده می افتد
همه بینندگان و خوانندگان دعوت هستند به ادامه این حکایت
جمله ای گویم سپاریدش به گوش ما به دل شیریم ودر ظاهر چو موش
قصد ما صلح است بر روی زمین رهبر ما هست این آقای بوش
و در ادامه گفت :ما باید چاره ای نو بیندیشیم و فکری بکر بکنیم مگر زین پس دست انواع گربه از ما به دور باد و دیگر بنی موشی به چنگال گربه ای گرفتار نگردد پس باید مبارزهای آغاز کرد و از درایت و زیرکی موشهای جوان و زبده بهره بگیریم تدبیری بیندیشیم که موشها با فراغ بال و طیب خاطر روزگار بگذرانند .
از جمع موشها موشکی هوشمند و تند وتیز در گفتار و کردار در چشم بر هم زدنی بوسه بر دست و پای بابا موش زد و به نمایندگی از سایرین آمادگی عمومی را اعلام داشت و سوگند یاد کرد که بجز سعادت موشها به هیچ نیندیشند وراهی جز اعتلای حیثیت موش نپیمایند ،پس از بابا موش خواست تا راهنمایی لازم را بنماید .
موشهای مبارز عزم خویش جزم نمودند که در اقدامی انقلابی البته از نوع فرهنگی بر جماعت گربگان استیلا یابند و یکبار برای همیشه با آنها تسویه حساب نمایند . پس از آن به خیر و خوشی به زاد و ولد وزندگانی بپردازند .چنین شد که موشی از موشها پیشنهاد جنگ سرد را مطرح کرد و مقبول عام افتاد لذا خود همان موش در عملیاتی انتحاری بر راه گربه ای گرسنه و مفلوک قرار گرفت و با کمال میل به آغوش گربه خزید و او را مسموم کرد سپس به یاری پناه گیران جسم بیهوش گربه را به حضور بابا موش بردند و ایشان دستور داد ابتدا دست و پای موش را به شاخی ببندند و به او شیر بخورانند و با تاباندن نور آفتاب بر او مو جبات به هوش آمدن او را فراهم آورند پس عده ای از موشها به او شیر خوراندند وجمعی نیز آیینه به دست بر او نور تاباندند و لختی نگذشته بود که گربه بی نوا به عطسه افتاد وشیر بازپس داد و به هوش آمد و خود رابسته بر درخت دید ابتدا گمان برد که خواب می بیند دستی به صورتش کشید و چشمهایش را مالاند و به جد خود را اسیر موشها دید بابا موش در دو قدمی او ایستاده بود از او می خواست خونسردیش را حفظ کند چرا که قصد آزار و ایذای او را ندارند بلکه به دنبال راهکاری هستند که موشها در آرامش زندگی کنند و گزندی از گربکان نبینند او با این حرفها به گربه اطمینان خاطر داد و اعتماد او را جلب کرد و تو ضیح داد که هدف ما آسیب شناسی رفتار گربه هاست و هرگز با ایشان خصومتی نداشته ایم چنانچه مکتوبات مرحوم عبید زاکانی گواه این گفتار است. فی الحال تنها چیزی که از تو می خواهیم این است که قصد رفتاری خود را برای جمع موشها تشریح نمایی.
گربه گفت اینگونه نمی توانم .دست و پایم را باز کنید تا بگویم. اما بابا موش قبول نکرد ولی پذیرفت که در چنین وضعیت آویزانی مشکل است شرح احوال . بنابر این دستور داد تا او را کت بسته بر شاخه بنشانند وموشها نیز چنین کردند اما گربه با تمام تقیه ای که می کرد میلش به شکار می رفت مگر نه اینکه هیچ نخورده بود و گرسنه بود .بابا موش چون این رفتار او را دید او را اطعام کرد و گفت غذایت را بخور بعد بگو.
گربه دستی بر چشم مالید و زبانی به دور دهان چرخاند و سری به نشان سپاس تکان داد و در دل شکر خدای به جای آورد و لب بسخن گشود وگفت : هر چند از آدمیزاد دل خوشی ندارم ام از او چیزی شنیدم که حرف حساب بود .آنها می گویند :
نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است
و خوب این سخن بسیاری از کارهای ما را توجیه می کند .ما گربه ها هم مثل شما که نیاز به غذا دارید به آن نیازمندیم مشکل از آنجا آغاز شد که شما موشها به انبارها و کندوهای آدمیزاد رخنه کردید و خوردید و بردید وگاه فضله ای هم در آن انداختید و باعث کوری بیشمار آدمیزاد شدید او هم در اقدامی تلافی جویانه ما را اجیر کرد تا نسل شما را برداریم و چنین شد که ما گربکان به کمین شما موشها نشستیم واین کار تبدیل به عادت شد که از نظر روانشناسی قابل بررسی و مداقه است پس نه تنها مشکل یک جانبه نیست بلکه مشکل چرخه است نمونه اش اینکه سگها بی دلیل ما را می ترسانند اما در مقابل عمو پلنگ لنگ می اندازند . راستش را بخواهید می خواهم بگویم الان سالهاست ما با شما خصومت و عداوتی نداریم و کمتر به شکار موش می پردازیم خصوصا پس از انقلاب صنعتی چرا که چرخه تولید و تکنولوژی معاصر خود به خود در خدمت حیوانات بی خانمان است و ما بی درد سر سیر می شویم حالا دیگر مثل قدیم نیست که ما بنشینیم ببینیم کجا یک موش پیدا می شود که ما شکارش بکنیم کافیست چرخی در خیابان بزنیم و پس مانده های مرغو گوشت را بجوییم که خدارو شکر با این زندگی مصرفی و و مردم مسرف کم هم نیست ولی خب شکار موش برای ما نوعی تفریح هم هست وجذابیت دارد .حقیقت این است که دشمن اصلی شما نوع بشر است نه ما .
بابا موش و جمع موشهای مبارز که سرا پا گوش بودند و سخنان او را شنیده بودند به همدیگر نگاهی کردند و ولوله ای به پا شد در بین موشها و موشی معترض فریاد می زد گولش را نخورید این دارد فلسفه می بافد و سفسطه می کند او می خواهد در میان ما نفاق بیفکند و حکومتش را بکند .عده ای هم با احسنت احسنت حرفهای او را تایید می کردند اما درایت بابا موش بیش از اینها بود و مانع تفرقه و چند دستگی شد و با دعوت جامعه موشها به صبوری و خود داری از آنها خواست اندکی در گفتار گربه تامل نمایند.سپس گربه را مخاطب قرار داد و گفت:خوب به نظر شما راه چاره چیست و برایمان از این انسان دو پا بیشتر بگو .
گربه ضمن قدر دانی از هوش و ذکاوت بابا موش و حسن مدیریت او عنوان کرد :انسان دو پا همه چیز را برای خودش می خواهد و بسیار طماع و سود جو است او نفع شخصی را ارجح می داند و میل به قدرت در او مهار ناشدنی است میل او به دانستن شگفت انگیز است آنها مضاف بر رفتار های غریزی رفتارهای قرار دادی هم دارند که نوع آنرا قانون معین می کند الف با از ابتکارات اوست خواندن و نوشتن از تواناییهای او عامل ارتباطی بسیار مهم است و قابل ترجمه و درک برای همه .آنها از طریق زبان و نوشتار تجربیاتشان را به همدیگر منتقل می کنند من با آنها سر یک سفره نشسته ام، موجودات عجیب و غریبی هستند .وقتی نمیتوانند در جمعی کلامی را به زبان بیاورند می نویسند و این خیلی خطرناک است من این رفتار را از آنه یاد گرفته ام ولی هرگز لو ندادم .
صدا و غریو موشها بلند می شود بعضی ها حیرت زده اند بعضی ها معترض و فضا متشنج شده بو .بابا موش یکبار دیگر آنها را به آرامش دعوت می کند و به گربه می گوید :تو می توانی زبان آدمیزاد را به ما آموزش بدهی ؟
گربه می گوید :من بر این باورم که اساس زندگی بر تعامل و گفتگو است و مدارا بنابراین برای اثبات برادری به شما نه تنها زبان بلکه خط آنها را هم به شما آموزش می دهم بلکه بتوانید با آنها ارتباط بگیرید و از برنامه های آنها سر در بیاورید .
اینگونه شد که گربه با جلب اعتماد موشها شروع کرد به آموزش تضمینی زبان و موشها بعد از مدتی با سواد شدند ونیک دریافتند که گربه ها دشمنان واقعی آنها نیستند بلکه انسان است و در پی نابودی نسل موش است .پس با با موش عده ای را مامور کرد تا در ادارات دولتی رخنه نمایند و در صورت امکان رگ خواب کارمندها را پیدا کنند.چرا که در هر صنفی آدم خوب وبد هست .
مدتی که از این ماجرا گذشت و موشها سواد خواندن و ننوشتن پیدا کردند به ادارات مربوطه مراجعه کردند واز مسول طعمه گذاری خواهش کردند که هر جا که طعمه می گذارید یک نشانه ای بگذارید نوشته ای که ما را بر حذر دارد مطمئنا شیرینیتان فراموش نمی شود و شروع کردند به گفتن این مهم که لازم است خاطر نشان کنیم نوشتن یک یاد داشت در محل طعمه علاوه بر نجات جان ما در ایجاد اشتغال نیز مهم است. کافی است از بستگان شما کسی در کار پارچه باشد در نظر بگیرید چقدر پارچه می شود خرید. درصد را حساب کنید که عاید شما میشود ببینید چقدر است. همچنین خوشنویسی که این پارچه ها را بنویسد . رنگ فروش و نصاب همه اینها برای شما درصد سازهستند و پول مازاد بر حرفه و شغل کارمندی.
اما اگر کسی معترض شد که:با تو جه به سطح آگاهی مردم از بهداشت عمومی در کلان شهرها کسی چیزی ازروی زمین بر نمی دارد .شما بگویید احتیاط شرط عقل است و پیشگیری بهتر از درمان است و ما به فکر بینواهایی هستیم که در جویها و کنار خیابان تغذیه می کنند و بهداشت برایشان مهم نیست.والسلام
دروغ جرا؟ خدا شاهداست زدم تو گوش جناب سروان.شش ماه دستشویی تمیز میکردم. آنهم با دست. جمعه شب مالیدمش به صورت سر گروهبان گرفتمش زیر مشت و لگد مجبورش کردم کاسه را بلیسدگفتم صدایت در بیاید مختو با گه تلیت می کنم میدم به خوردت. ریدم به هر چه قانونه. رفتم پیش جناب سرهنگ گفتم مادرم مریض است. بروم؟ گفت نه. گفتم چرا؟ گفت نه. ارتش خانه ی خاله نیستت ارتش چرا ندارد. نصف شب از زیر سیمهای خار دار زدم بیرون. رسیدم به بستان. مترسک صورتش از سی دی بود. ایستادم. دلم آواز میخواست. شنیدم. ... از من نگارم... برگشتم. ... گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت
و جلو تر ... دردم از یار است و درمان نیز هم... و هی تکرار تکرار تکرار... رفتم تا ته دهکده. درخت بود. باد بود. آب بود. سایه ها دراز .غبار گله .خرها خسته .خرمنجاه شلوغ . خیش. خاتون.... مرد خنزر پنزر. غروب. فالگیر.پارس سگها. عشق من از کاریز می آمد.سایه اش بر صورتم.نگاه در نگاه. بوی نرگس موی نرگس. چشم نرگس.نرگس زلف کجت عقرب قریبه به خدا حال من همینه . خوب شد م
در را باز کردو دست انداخت زیر چانه اش مقنعه را درآورد آنرا آویزان کرد کش سرش را کشید وموهایش را باز کرد زیر لب غر میزد عینک ته استکانی کائوچوییش را برداشت چشمهای آبیش کوچکتر شده بود با پشت دست چشمهایش را ماساژ داد در حمام را باز کرد ونبست پاهاش را زیر آب سرد گرفت وشست صورتش را صابون زد ولیف کشید زیر لب غر می زد وهوای آلوده را به باد دشنام گرفته بود دستمال کاغی را برداشت و هر بار که روی صورتش می کشید نیم نگاهی هم میکرد که ببیند هنوز اثری از سیاهی هست یا نه؟پشت گوشش را پاک کرد رفت طرف یخچال قطره ای را برداشت وروی تخت دراز کشید سه قطره چپ و سه قطره راست و چند بار پلک زد چشمهایش سرخ شد از روی میز آرایش کرمی را بر داشت و روی دو دستش را نقطه گذاشت ودستهایش را به هم مالید و بو کرد و خود را رها کرد روی تخت پاهایش را از هم باز کرد دستهایش را برد بالا مشت کرد و آورد پایین ماهیچه های رانش را مالید و پایش را به دیوار زد نفسی تازه کرد وبه ساعت نگاه کرد بلند شد و به آشپز خانه رفت یک لیوان چایی ریخت ونشست روی کاناپه و لم داد در قفل در کلید صدا داد در باز شد .شام چی داریم و زن جواب نداد مرد کفشش را در آورد وکتش را انداخت روی مبل و نشست کنترل تلویزیون را برداشت ودکمه ۳ را زد رو به زن کرد و گفت یه چایی هم برای من بریز زن جواب نداد به تلویزیون خیره شد واز مرد پرسید کجا بودی؟مرد از جایش بلند شد آنتن را چرخاند ودوباره نشست شام چی داریم؟زن دوباره پرسید گفتم کجا بودی مرد به تلویزیون خیره مانده بود و جواب داد استادیو م ولی پنالتی نبود داور را خریده بودند میخوام ببینم تلویزیون چی میگه؟چایی بریز ببینم چی مگن زن بغضش را خورد از جایش بلند شد رفت توی اتاق دمر افتاد روی تخت و شانه هایش لرزید.
سوار که شدیم با خودم فکر کردم کاش ما را بدزدند واز دولت بخواهند که برای آنهایی که ربوده ایم خانه بخرید یا هوا پیما را منفجر می کنیم واینها را هم می کشیم چون ما از فقر مردم رنج می بریم و تحمل نمی کنیم بنابر این دست به این اقدام واقدامات مشابه می زنیم.
مهماندارها نهار مارا که دادند از بلند گو صدا آمد که کمربندهایتان را ببندیدوصندلی را به حالت اولیه برگردانید ما هم همین کار را کردیم که باز صدای دیگری آمد وگفت خونسردی خودتان را حفظ کنید ما مورد تعرض هواپیما رباها هستیم واز ما می خواهند که به جای فرود در فرودگاه مشهد در دبی بنشینیم من ته دلم خوشحال شدم وگفتم اه بی مزه ها چرا دبی ؟بریم ایتالیا بهتره همین لحظه خبر دادند که دبی ما رانمی پذیره و من خوشحال شدم گو بار دیگر گفت ما در عشق آباد می نشینیم و سوخت گیری می کنیم .
بعد از سوخت گیری مارا ربودند به ایتالیا ومن خندان بودم ودر پوست خودم نمی گنجیدم وقتی که در فرودگاه رم نشستیم من به هواپیما ربا گفتم شما آدم ربا هستین؟او گفت نه ما در پی نجت بشریتیم گفتم پس اجازه می دهید من سری به رم بزنم ؟گفت کارت ملی همراهت هست؟گفتم کارت ملی برای چه؟گفت اگر بروی بر نگردی برایت خانه نمی گیریم گفتم بله هست گفت پس بدهید ببینم ومن کارتم را دادم وگفت اگر بر نگردی خانه بی خانه ومن یه ماشین گرفتم ورفتم وقتی وارد رم شدم هوا ابری بود و غروب ومن خسته تا پاسی از شب کنار رودخانه بودم وبعد رفتم هتل از بس خوشحال بودم تا صبح نخوابیدم وروی تخت دو نفره غلط زدم و شراب خوردم وصبح زود زدم بیرون هوا سرد بود واز طریق موبایلم با ربایندگان تماس داشتم البته با اس ام اس وگفتند هنوز دولت جواب نداده گفتم پس من فعلا نمی آیم و رفتم موزه هار ا دیدم وپیتزا خوردم وکلی هم عکس گرفتم وقتی فهمیدم دولت هنوز جواب مثبت نداده تصمیم گرفتم بروم فرانسه پس سوار قطار شدم ورفتم توی قطار بودم که در مرز سویس مرا گرفتند وبه جرم نداشتن پاسپورت ۲۴۷ ساعت زندانی شدم ولی بلاخره با ربایندگان تماس گرفتم و آنها وساطت کردند ومن راهی فرانسه شدم ومبلغ ۷۰۰ یورو خسارت گرفتم به فرانسه که رسیدم انگار موطن من بود آرام شدم وشب را در خیابان خوابیدم و فردا یش رفتم پیش محمود و کلی زحمت کشید وتمام پاریس را به من نشان داد ومن چون نگران مسکن بودم به ربایندگان اس ام اس دادم وگفتم من کی بیایم؟آنها گفتند دولت هنوز جواب مثبت نداده به خانه برگشتیم وشب از نیمه گذشته بود که تلفنم زنگ زد مادرم بود جواب دادم گفت نایب الزیاره ما هم هستی گفتم حتما به یادتان هستم در پاریس خیلی خوش گذشت یک بار هم به سفارت رفتم وگفتم می خواهم مدتی بمانم ونقاشی بکنم ولی مکان مناسبی ندارم وقتی دیدند پاسپورت ندارم موافقت نکردند ومرا برگرداندند به ایران .
در فرودگاه بودم که موبایلم زنگ زد بر داشتم دیدم رباینده ها هستند گفتند و زودبیا گفتم چی شده؟گفتند دولت موافقت کرد ومن ماجرا را گفتم و آنها گفتند متاسفیم خانه به شما تعلق نمی گیرد.
بیل مکانیکی چنگکش را انداخت و کشید به طرف خودش وزور زد اما دریغ از کنده شدن یک خشت با آنکه خانه قدیمی بود وفرسوده بیل جهتش را عوض کرد و دوباره چنگ انداخت مردم دور بیل جمع شده بودند وتماشا می کردند وبیل بی وقفه تلاش می کرد وزور می زد وصدایش تا سه کوچه آنطرفتر را آزار می داد وبیل همچنان بی دلیل زور می زد به حدی که قسمت انتهایی بیل از جا کنده می شد ومردم متعجب نگاه می کردند بیل بیست بار جایش را عوض کرد اما دریغ از یک خشت که به دهان بیل بیاید مردم حیرت زده به هم نگاه می کردند راننده خیس عرق بود باد هم به شدت می وزید وبیل همچنان در کار بود ودریغ که به کامش خشتی به نا گاه صدایی مردم را تکان داد و خشکشان زد سر جایشان بیل از تلاش ایستاد و از هم جدا شد تراشه هایش همچنان در هوا بودند راننده هراسان به زیر آمد وبیل مکانیکی تکه تکه شد ومردم در پچ پچشان گم شدند اما صدا همچنان طنین اندازاست.
گرمای تابستان وآفتاب داغ تیرماه بوی رودخانه را تا دوردست بالا برده بود ومردم دماغشان را گرفته بودند اما پیر مرد با چشمان درشت روشنش همچنان نشسته بود وبه دیوار تکیه داده بود با همان کت سیاهی که از یک سال پیش به تن داشت واز خود جدایش نکرده بود موهای در هم وژولیده اش چنان به هم تنیده بود که ریشه درختی تناور .بودا وار نشسته بود مدام هرگز در این مدت اورا جور دیگر ندیده بودم هر گز ندانستم که کی از جایش جم می خورد وکی کتابش را که دیوان حافظ بود ومدام زمزمه اش می کرد زمین میگذارد لام تا کام کلمه ای از دهانش بیرون نمی آمد رهگذان گاهی به ترحم لقمه نانی به او می دادند یا سکه ای پیش پایش می گذاشتند اما او نان را به گربه هایش می داد هشت گربه رنگ وارنگ دور وبرش بودند ودر دست و پایش می لولیدند وگاه در دامنش می خوابیدند دیروز برای اولی بار به او نزدیک شدم سلام دادم ومرد سر جنباند پرسیدم بوی بد رودخانه اذیتت نمی کند ؟سر تکان داد که نه گفتم چرا اینجا را برای نشستن انتخاب کرده ای؟چشمان درشتش چنان خیره شد به چشمم که انگار کفر گفته ام سرم را به زیر انداختم وپرسیدم گرمت نیست؟لبخندی بر لبش نشست و گوشه لبش کج شد گفتم با گربه ها چه می گویی سکوت کرد وسرش را بالا گرفت گفتم از حافظت برایم فالی بگیر کتابش را باز کرد و با انگشت به این بیت اشارتم داد
:دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
پرسیدم چیزی می خوری بیارم برات ؟ابرو بالا انداخت ودانستم که خسته اش کرده ام از ش خدا حافظی کردم و رفتم شب که برگشتم همچنان بوداوار نشسته بود سلام دادم واو سر جنباند فردا که سر کار میرفتم اثری از او ندیدم تنها هاله ای سیاه بود روی دیوار که نقش تنش بودو هنوز هم هست اما اورا نمی دانم چه شد.
دو پست قبلی را اگر نخواندهاید بخوانید
در این میانه رو کردم به جناب صدر اعظم که متخصص هنر مدرن بود و پرسیدم: شما ما به ازای هنر را در فراانگیزش واگویهگری هستی شناسانه، یعنی مدخلی در باب ارجاعات ذهنی بشر می دانید یا ماحصل پویهگری ذات هنر؟
صدر اعظم اندکی روی صندلی جابهجا شد و دستهایش را به هم مالید و ابروهایش را صاف کرد. با نگاهی به بقیه حاضرین و کسب اجازه پاسخ داد: البته چنانچه مستحضر هستید هنر اساسا ریشهمند است و علی القاعده بر مبنای متقدم خویش صحه میگذارد و مکنونات منتشره پیشامند خود را به گونهای نردبان ترقی خود میداند؛ با این ویژگی که هنر اساسا مخرب ساختارمندیهای پیشاوجودی خویش است. به عبارتی، بیرحمی تام و تمام دارد و با برجهیدنش به بام، نردبانها را بر میدارد تا راه قهقرا را بر خود بسته باشد. اینکه همیشه هنر را پیشتاز میدانند علیالاصول از این باب است، چرا که دائم به تخریب خویشتن خویش کوشاست و اساس خود را بر بنیانهای نوینی می گذارد که ساختارمندیش موجه نمینماید - حداقل برای مدتی کوتاه. اما، اندک زمانی که بگذرد، مبنای وجوه خلاقه بشر میشود و اینگونه است که هنر بیرحمانه بار دیگر به تخریب درونی خویش میپردازد تا بنیانی نوین بگذارد که صرف عادت تلقی نشود. در اینجا لازم میدانم جناب سالیانی نکات مبهمی را که در تخصص من نیست، در باب اروتیزم هنر برای ما بازگو کنند تا ببینیم این چالش درونی ماحصل ارگانیک است یا استاتیک؟
آقای سالیانی دفتر یادداشتش را باز میکند و با کسب اجازه میخواهد ایستاده حرف بزند، چرا که معتقد است سالیان سال ایستاده تدریس کرده و انگار نشسته که باشد، حافظهاش یاری نمیکند و چنین ادامه میدهد: چشم در حدقه و ما حلقه بدان دایرهایم روح اگر بی هنر افتد به زمان ناسرهایم دو بار که این شعر را خواند، با لبخندی بر لبهایش، دنبال تایید حضار بود. گفت: هدف از خوانش این شعر دقیقا منباب تایید نظر استاد بود که این بحث را به من ارجاع دادند. مخلص کلام اینکه باید عرض کنم هنر دوشیزهای است که تن به تن نمیدهد. هنر زایش روان را ارجح میداند بر تکثر انواع. هم بدین دلیل است که ساختمندی سیاق سودای بتان را در سر نمیپروراند که خود به دنبال بیبدیل بودن خواهش بر انگیز است که انسان را تشنه تا سر چشمه میبرد و برمیگرداند؛ حال اینکه در این میانه افرادی اندک به مراد میرسند. این رسیدن صوری است و به قول منطقیون عرض است بر ذات. چه بسا هرگز کنه وجود را نسنجیده باشند. این همان گوشه پنهان اروتیزم هنر است که عرض کردم. البته در فرصتی دیگر لایههای درونی را بیشتر خواهم شکافت. اما؛ از آقای خویشتندار خواهش می کنم رابطه این عاشقانگی را در ادراک متعارفی که مدرک بر ذات هنر است برایمان باز کنند تا بهره ای برده باشیم.
جناب خویشتندار می گوید: البته پرواضح است که مغز هنر در چنین مقالی نگنجد چرا که هنر را انقیادی درونی هست که ادراکات و مدرکات متشابه و متناقض را تبیین صورت میکند که سرآمد ساحت دو جهان میشود. وقتی از این زاویه نگریسته شود، هنر به عبارتی دست نایافتنی است و ما علیالظاهر مشتبه به ادراک بصر شدهایم، یا لااقل ادراک صورت. اما من دلم میخواهد به بیانی ساده تر و البته خودمانی، اعتراف بکنم که هنر هیچ ساحتی ندارد و دستگاه عریض و طویل هم نمیخواهد. شکی نیست که من با این سخن دشمنان بیشمار خواهم داشت اما همین است. و سکوت می کند و در صورتش لبخندی از رضایت جاری میشود. اطرافیان را با نگاهش برانداز می کند اما من ترجیح میدهم برای اینکه بحث به بیراهه نرود از دوستان بخواهم اگر امکان داشته باشد، از دورهای خاص به این مقوله نگاه بیندازیم و حتیالامکان اگر تطبیقی هم باشد، که چه بهتر. لذا از آقای سیراکوند میخواهم اگر پیشنهادی یا نظری دارند دریغ نفرمایند.
آقای سیراکوند میگوید: کاملا با پیشنهاد شما موافق هستم چرا که در هر بحثی اگر ساختار و بنمایه را نداشته باشیم به نتیجه مطلوب نمیرسیم. ما باید مشخص کنیم این ریشهیابی موضوعی است یا تاریخی. این که مشخص شد باید بدانیم ترتیب موضوعی زمانی دارد یا بلعکس، ترتیب زمانی موضوعی دارد. بنابراین استنادات ما جنبه علمی به خود میگیرد ضمن اینکه بهتر است مشخص کنیم حرکت ما آیا از کل به جزء است؛ یعنی استقراییست یا بر عکس، قیاسی است؟
آقای ترکاشوند گلویش را صاف کرد و گفت: با اجازه دوستان من هم موافق این روش هستم. به قول گاستون باشلار، حقیقت تطابق انگارههای ذهنی با واقعیت است، پس چه بهتر که ما هم تطبیقی برخورد بکنیم. به گفته درایدن، ما باید طبیعت را مقیاس قرار بدهیم و انتخابمان بر اساس اسلوب متقدمین باشد. از این منظر، نگاه ما به زیباییشناسی، جنبه آکادمیک به خود میگیرد.
در این لحظه صدراعظم دستش را بالا گرفت و گفت: من با علمی بودن برخوردمان موافقم اما اینکه طبیعت معیار ما باشد نسنجیده است چرا که ما در پی تقلید نیستیم .
آقای ترکاشوند گفت: اتفاقا منظور من تقلید صرف نیست بلکه نقش عقلانیت و خردورزی را پر رنگ میدانم. به قول رینالدز؛ هنر نتیجه اندیشگون بودن و خرد ورزی است. به عبارتی، زیبایی در دل هنرمند است. شاید هرگز نتواند آنرا بیان بکند اما میتواند در دیگران انگیزش ایجاد کند و دیدگاهها را گسترش بدهد.
من در تایید حرف ایشان گفتم: موافقم. چه بسا فردی بیسواد هم بهرههای فراوان از هنر داشته باشد ولی در بیان آن عاجز باشد، اما همین آدم، باورش را زیسته است و زندگی هنرمندانه دارد. فلذا؛ درک زیبایی منوط به تحصیلات آکادمیک نیست.
آقای ازلی نیز حرف مرا تایید کرد و ادامه داد: البته که اینگونه است منتها ما بر سر معیارهای زیبایی و سنجهها چالش داریم که همسنگی خلق را با پدیده، در نگاهی هستیشناسانه باورپذیرتر بکنیم. خب! در این صورت، ما باید سختههای برآمده از بطن را به چالش بکشیم تا همسوسازانگی ساختمندانه سوبژکتیو را در فرای تبیین و تشریح سازهها آشتی دوباره بدهیم. ما نمیتوانیم بدون هرمنوتیک این تنش و قطبیت افراطی را در وضعیت عسرتی نادیده بگیریم. ما در یک تحلیل التفاتی بدون توجه به امر مقدس هنر را در حقیقت اپوخه میکنیم، یعنی در پرانتز میآوریم. اساسا تبارشناسی اگزوتیک بر دایره لاینحل دال و مدلول، حاصل ایدهآلها وتوهمات پراکسیس مارکس است که از ارجاع به الگوی فرویدنشات گرفته. البته قصد من در اینجا این نیست که تبیین را تخطئه بکنم. من معتقد به گذر از التفات تهی، به التفات پر شده هستم، که آن را آگاهی از آندراج یا ترکیب هویت می دانم.
آقای سالیانی با کسب اجازه از عزیزان، در بیان زیبایی و حصول، دنباله حرف آقای ترکاشوند را گرفتند و ادامه دادند: انسان زیبایی را که سرشت بشری اوست سالهاست که گم کرده است. او از نقش مولد خودش فاصله گرفته و منشا طبیعی بودنش را به سرمایه بخشیده است. به عبارتی، پیوندش با تکنولوژی گستردهتر است تا با جامعه.
آقای سیراکوند با طرح پرسشی با این مضمون که "آیا این معرفت شناسی دکارت نبود که زیبایی شناسی نئوکلاسیک را باز کرد و آیا نقاش باید به دنبال ترسیم معقولات باشد؟" او از آقای کپورچالی خواست پاسخ بدهد.
آقای کپورچالی توضیح داد: دکارت در این نظریه، تحلیلی از عشق، تنفر، ترس و ستایش عرضه کرد و تجسمات فیزیکی آن را مشخص کرد. مثلا چگونه است که از لذت و شادی، رنگها بر افروخته میشوند و از عسرت و غم، رنگ پریدگی عارض میشود. این همان نظریه فرانمود قرن هجده است.
صدر اعظم گفت: من میخواهم به قبل از این دوران اشاره داشته باشم، به دوران میانه که مبنای هنر امروز است. در آن دوران، منش پدیدههای زیبا پایدار بود اما به تدریج، عنصر زیبایی، تدریج، تکامل و بالندگی دچار تغییر میشود. در آن زمان، تناسب و تقارن اهمیت به سزایی داشت. چنانکه میدانید، قبل از رنسانس، سوبژه بنیاد گوهر هستی بود اما در رنسانس، ابژه بنیاد گوهر هستی میشود. قبل رنسانس قانون طبیعی حاکم نبود، بلکه قانون الهی بود. در عصر حاضر اما امر مقدس وجود ندارد.
آقای خویشتن دار اضافه میکند: انسان امروز زیبایی را در قدرت میبیند و جبروتش را در غلبه بر کائنات میداند. فرد اهمیت به سزا مییابد و انسانها بر اساس قراردادهای اجتماعی زندگی میکنند. خود طبیعت عامل اصلی روشنگری میشود و مابعد الطبیعه مورد چالش قرار می گیرد. امور خارقالعاده نیز به تبع آن کمرنگ میشوند، چنان که دموکریت طبیعت را مرکب از ذرات ریز میدانست اما هراکلیت طبیعت را متشکل از آتش و مبدا هستی.
آقای دینام چی که تا این لحظه ساکت بود گفت: من اذعان دارم به اینکه به قول تالس، آب اصل طبیعت است، اما انگیزمن می گفت هوا اصل است. امپیدوکی آب و باد و خاک و آتش را اصل میداند و دموکریت اتم را. ناگفته نماند که گالیله معتقد بود خداوند طبیعت را به زبان ریاضی نوشته، اما من یک چیز دیگر هم می گویم و آن اینکه مهمتر از همه اینها معرفت است. اگر معرفت باشد اختلاف آدمها کم میشود. مثلا دیگر کسی نمی گوید چرا به من سر نمیزنی یا تلفن نمیکنی! همه این اختلافات ریشه در سرگشتگی راه مقصود است. نظر شما چیه آقای سالیانی؟
آقای سالیانی منّ و منّی کرد و گفت: من اساسا بحثم بر سر هرمنوتیک است. همین خودش تیک بزرگ بشر است. من بشر را فاعل شناسای استعاره به اسطوره میدانم و باورمندم بشر تا زمانی که مدار فاشیسم را به سویهی واگویهگرانه پساساختاری نچرخاند، خنگ مرادش یابوی چلاقی بیش نیست که کنگره ای را بر نمیتابد؛ و این تولد تراژدی خواهد بود، اگر چه حلقه قدرت این را بر نمیتابد. بشر در انکشافی پوپولیستی، سعی در مشاجره صورت با باطن دارد که همین واگویهی پساساختاری ِ قالب گریز، خود سویهای مهاجم بر جنبههای زیرساختمندانه سوبژیکتیو است که امروزه فلاسفه بزرگ - چه آنها که در مکتب فرانکفورت هستند و چه آنها که نیویورکی یا استانفوردی هستند. من به سهم خودم قدرت را عامل توازن تنویری میدانم برای برقراری رابطه در نظامی که بر اساس سکوت سرد از لایههای مخملین سلاح خارج میشود و شطرنج شکوه و عظمت باورهای نشانشناسانه این فاعل شناسا را بر اریکه استعارههای محذوفه ای مینشاند که پایگاه اسطوره ای دارند.
در این هنگام آقای سابیلون که مهمان خارجی جلسه بود انگشت اشاره اش را روی میز گذاشت و آرام بلند شد. پایش را روی صندلی گذاشت و رفت روی میز. در حالی که هنوز انگشت اشارهاش روی میز بود دو بار به دور خود چرخید و دوباره آمد پایین. فیلمبردارها از این حرکت هم فیلم گرفتند و شب هنگام در ادامه تیتر گزارش خبری خود مبنی بر نقد زیبایی، این حرکت آقای سابیلون را هم نمایش دادند. هنوز گزارش پخش نشده بود که حکومت نظامی اعلام شد. کودتا صورت گرفته بود و من بعدها در کتاب نشانه شناسی خواندم که حرکت آقای سابیلون نشان چرخش بوده و کارکردش را درست دریافتم.
سه شمع دیگر را روشن کردیم وروی میز کنفرانس گذاشتیم ودر مقابل هر شمع دو آیینه حالا نور اتاق بیشتر شده بود و پت پت شمعها فضا را رویایی کرده بود پرسیدم خب دوستان محترم ما امشب قصد داریم معیار های زیبایی شناسی را در دوران مدرن وپست مدرن و واولترا پست مدرن بر رسی کنیم کدام یک از دوستان حاضرند تا بحث را آغاز کنیم؟ دوست هنرمندمان که تحصیلات عالیه اش را در بلاد انگریز گذرانه اضهار تمایل کرد از ایشان پرسیدم به نظر شما هنر معیار مشخصی دارد؟ایشان قاطعانه جواب دادند خیر عرض کردم خب اگر ما بخواهیم معیار داشته باشیم باید تابع چه اصولی باشیم؟
ایشان سرا پای مرا بر انداز کرد و نگاهی به دور وبر انداخت وپرسید تزیین این اتاق کار شماست؟
من هم بدون اینکه دستپاچه بشوم عرض کردم بله قربان این ها ناشیگری من است .ایشان لبخندی زدند وگفتند ببین دوست عزیز هنر در ذات وروح بشر است آدمی فطرتا می داند که چه چیزی را باید کجا بگذارد.عرض کردم نعوذ بالله ماکه هنرمند نیستیم وایشان سر مبارکشان را به تصدیق سه بار خم کردند وفرمودند اتفاقا شما هنرمند هستید علیرغم اینکه در بدویت زنگی می کنی ولی هنر را دریافته ای همانند اسلافتان واین مهم است شاید شما هر گز دلتان نخواهد وارد مقولات پیچیده وبغرنج بشوید اما این را مد نظر ذاشته باشید که هنر اصولا بر پایه فطرت بشر است و ما در دورانهای پیش تاریخ نیز شاهد این عرض اندام ها بوده ایم بدون اینکه به مسائلی از این دست فکر کنیم که مثلا جایگاه ما در هنر معاصر کدام است وقص علیهذا اما آنچه در این باب قلبل توجه و پیگیری است اصل گرایش بشر به زیبایی است که چنانکه می دانیم در بین اقوام مختلف ویژگیهای متفاوت دارد که فعلا می ماند برای نشستهای آتی اما واقعیت قضیه بر شناخت پدیده ها و پدیدار شناسی است موافق نیستید ومن عرض کردم چرا که نه اما به گمانم شما پیشاپیش به پیشواز رفته اید و اندکی دورانها را با عرض معذرت به تاخت می برید اجازه بدهید روال طبیعی طی بشود تا کم کم برسیم به بحثی که شما داعیه دارش هستید.وایشان با سر کلام مرا تایید فرمودند وما ماندیم با گروه هنر سیما اما برق مانع از اداما کلام شد وما ماندیم و ما ......ادامه بزودی
اتاق نیمه تاریک بود سه شمع روی سه دیوار بود دیوار بعدی را دو پنجره پر کرده بود روی هر دیوار دو تابلو بود که در نور کم خودنمایی می کرد یکیش تابلوی سوم ماه مه بود روی دیوار سمت راست که روبرویش هیچ پنجره ای نبود ودر کنارش واگن درجه سه اثر اونوره دومیه ودرست مقابل اینها دو تابلوی امپرسیونیستی ناهار در چمن زار و آن یکی هم که چندان معلوم نبود وناشناس ماند و من که خیره شده بودم به دیوار رو به رو که سازندگان کاخ خورنق را نشان می داد ودر این تاریکی مطلق چه درخششی داشت این اثر ماهشت نفر بودیم ودر این جلسه قرار بر این بود که بحثمان بر معیار های زیبایی شناسی مدرن وپست مدرن واولترا پست مدرن باشد اما دوستان هنوز نیامده بودند تنها من بودم ودوستم که متخصص پیشا تاریخ است نفر سوم هم آقایی بود صاحب کرسی در دانشگاه کانزاس سیتی که تخصصش اروتیزم پنهان بود همینکه از در وارد شد با خنده ای موذیانه ما را مسخره کرد وگفت می بینم که تمایل به فسق وفجور شما را هم شامل می شود اما شرم ایرانی وادب اجازه نداد که جوابش را بدهیم بفرمایی زدیم واو هم روی صندلی سوم مقابل پنجره نشست شال گردنش را باز کرد و کتش را به پشتی صندلی آویزان کرد نگاهی به دور وبر انداخت و گلویش را صاف کرد پیشانی بلندش زیر نور شمع درخشش خاصی داشت ودماغش بزرگتر دیده می شد ضمن اینکه پف چشمهایش هم بیشتر شده بود نگاهی به ساعتش انداخت وپرسید پس بقیه دوستان کجا هستند ؟من گفتم حتمن در ترافیک گیر کرده اند وپرسیدم چیزی میل دارید واو گفت البته ممنون می شوم یک لیوان آب اگر محبت بفرمایید ومن که رفتم آب بیاورم نفر چهارم وپنجم هم رسیدند ونشستند آنکه مسن تر بود موهایش را بسته بود رفت کنار پنجره و دولنگه اش را باز کرد و بدو بیراه گفت به همه کسانی که در ساخت وطراحی تهران وخانه هایش سهیم بوده اند بعدها فهمیدم آن مرد همان هوشنگ سیحون بوده .جلسه قرار بود ساعت 9 شروع بشود ونیم ساعت هم گذشته بود به دوستان فیلمبردار هم زنگ زدیم که زودتر خودشان را برسانند تا برنامه را روی آنتن ببرند.....ادامه دارد
کلاه پشمی اش را برداشت وسر بی مویش را که سفیدتر از صورتش بود خاراند کلاهش را گذاشت ودستش را به زانویش گرفت واز جایش بلند شد رفت سراغ قفسه کتابها واز لای یکی از آنها این عکس را بر داشت وگفت این اولین عکس زندگی منه ای را آقای محمد زاده گرفت او معلم ما بود وما اولین بار دوربین را دست او دیده بودیم ما را به خط کرد وروی پله های مدرسه به ترتیب قد ایستادیم ونشستیم دوربین را روی سه پایه گذاشت و بعد یکی یکی کت مصطفی را پوشیدیم وعکس گرفتیم اما طعنه های مصطفی تمام شدنی نبود یا می گفت شما کت نداری یا می گفت ندید بدید هستید عکس خودش را که پارسال در حرم امام رضا گرفته بود آورده بود وبه ما نشان می داد بین پدر ومارش ایستاده بود وبرادر وخواهرش کنارش بودند مادرش چادر گلدار سفید سرش بود وپدرش کت وشلوار آبی راه راه پوشیده بود پشت سرشان تصویر بارگاه امام رضا بود با کلاغهایی که در آسمانش پر می زدند پدرش دست به سینه ایستاده بود ومادرش گوشه چادر را به دهن گرفته بود مصطفی هم که تا اون مقع موهایش بلند بود موهاش را تراشیده بود چون از بچگی مویش را نذر امام رضا کرده بودند می گفت باید به من بگویید مشهدی مصطفی چون من پابوس حضرت رفتم ولی شما نرفتید ولی ما چون از پولدارها بدمان می آمد می گفتیم مصی واو ناراحت می شدولی مجبور شد کتش را بدهد تا همه با آن عکس بگیرند کاظم دراین فاصله حیبش را خالی کرده بود ونخودچی هایش را داد به ما البته نه اینکه ما کت نداشتیم داشتیم پاره پوره بود وپر از وصله اغلب کتهای کهنه برادر یا پدرمان را می پوشیدیم که قواره تنمان نبود بیشتر شبیه پالتو بود تا کت آستینهایش هم که آویزان بود ولی توی برف وسرما خوب بود کار دستکش را هم میکرد تا اینکه یک روز در سرمای سخت یک روز زمستانی در حالی که در حال پارو کردن برفهای پشت بام بودم اتوبوس هیبت را دیدم با اون رنگ قرمزش در انتهای دشت سفید دستهایم را ها کردم وبرفها را به کوچه ریختم صدای سرفه پدرم را شنیدم یازده روز بود که مانده بودند پشت برف ومن حسابی دلم برایش تنگ شده بود به پیشوازش رفتم پیشانیم را بوسید ومن ساکش را دو دستی گرفتم ورفتم مادرم چایی دم کرده بود ومن پاهایم را زیر کرسی گرم کردم پدرم ساکش را باز کرد و هدیه مادرم را که یک شال کمر بود داد و هدیه مرا که یک کت نو بود داد من فورا آن را پوشیدم وکفش وکلاه کردم وزدم به دل کوچه برف دوباره باریدنش گرفته بود وهوا تاریکتر شده بود سو سوی چراغهایی که یکی یکی روشن می شدند روستا را زرد کرده بود ومن با اصرار تمام قدم می زدم وخودم را برانداز می کردم وچشم دوخته بودم به در خانه ها و کوچه ها را گز می کردم سه دور تمام آبادی را دور زدم اما کسی را ندیدم خودم را رساندم در خانه مصطفی هر چه منتظر شدم کسی بیرون نیامد راهم را کشیدم ورفتم یک دور دیگر هم زدم حالا هوا کاملا تاریک شده بود ومن مجبور بود بر گردم خانه چون دیگر طاقت سرما را نداشتم کتم را زیر سرم گذاشتم وخدا خدا می کردم زود تر صبح بشود ومن دوباره کتم را بپوشم وبه کوچه بزنم بلکه یکی پیدا بشود وبگوید مبارک است کت نو خریده ای؟
سر نوشت:این داستان از کتاب منتشر شده حیوانات نانجیب است
پیر زن چشمهایش را تیز کرد و به روبرویش نگاه کرد قلوه سنگها در دستش بود پلکهایش شش با ر بر هم افتاد وسنگها را ریخت با خودش فکر کرد هنوز زود است شیطان بیچاره که با من کاری نکرده حالا خدای ناکرده گوش شیطان کر تیر ما خطا رفت و خورد تو سر شیطان بدبخت واین فرشنه آتیش پاره سقط شد خب اگه همچین بشه و سنگ من بخوره به این بد بخت رجیم اونوقت مردم مگه بهانه دارن برای توبه کردنشون؟خب ما الان همه چیزو شکر خدا میندازیم گردن او خب اگه شیطونو من بکشم گناهکارا دیگه کسی تو جلدشون نمیره خب منم نمیزنم به قول قدیمیا که می گن دستی خیر دستی شر خدا رو چی دیدی اگه خورد تو ملاژش وجان به جان آفرین تسلیم کرد دیگه چی می مونه؟خب پس بهتره که سنگامو بزن جلو پام ولی اگه شیطونه اینو فهمیده باشه و اومده باشه کنار من که بزنمش وغائله رو ختم کنم چی ؟
پس بهتره سنگامو بذارم زمین شیطون دیدم ندیدم
امروز بعد از ظهردر خیابان سی تیر بز سیاه پیشانی سفیدی را دیدم که شاخهای مدور بلندش مرا برد به تپه های سیلک هوا سرد بود وکارگران شرکت گاز مشغول حفاری بودند و ماموران میراث فرهنگی حرکات آنها را زیر نظر داشتند تکه های سفال روی زمین توجهم را جلب کرد یک تکه را برداشتم که روی آن شکل بزی را کشیده بود با شاخهای بلند دایره وار فورا یاد بزسی تیر افتادم ودیدم بز پشت چراغ قرمز صاف ایستاده است ودو دستش را به کمرش زده وهر از گاهی نگاهی به چپ وراست می انداخت مردم حیرت زده با چشمان کاملا باز بز را زیر نظر داشتند وبز عین یک آدم فهمیده خارجی با احترام به قانون منتظر سبز شدن چراغ بود وکاری به دورو برش نداشت شخصی که کنار بز ایستاده بود از سر کنجکاوی نگاهی انداخت به بین پای بز وزیر لب خندید بز نیم نگاهی به عابر کرد ودستش را انداخت نشخوار ساده ای کرد وبخار اش را از دماغش بیرون داد وبه سرفه افتاد ماسکش را در آورد وزد روی دماغش عابر دیگری نوک شاخ بز را قلقلک می داد وبز همچنان مود ب ایستاده بود عابر دیگری بدون توجه به چراغ عرض خیابان را طی کرد ورو به روی بز ایستاد توی صورت بز عطسه ای کرد که بز دست مال اش را در آورد وچشمهایش را پاک کرد عابر دهانش را به گوش بز نزدیک کرد وجمله نامفهومی گفت بز روی چهاردست وپا ایستاد و سینه اش را خاراند عابر دوباره در گوش بز زمزمه ای کرد وخندید بز سرش را بالا گرفت وصاف توی چشم اش نگاه کرد وگفت لعنت بر شیطان عابر دستش را روی کمر بز گذاشت بز خودش را کنار کشید عابر بار دیگر تکرار کرد بز روی دوپایش ایستاد ماسکش را درآورد ودهنش را آورد تا دم دهن عابر وچیزهایی گفت وعابر دستش را به سینه بز گذاشت واو را هل داد بز دو سه قدم پس پسکی رفت و خورد زمین وعابر می خندید بز زود خودش را جمع وجور کرد وصاف ایستاد روبروی عابر ودر یک چشم بر هم زدن شاخهای بلندش را دور کمر عابر انداخت واورا از زمین بلندکرد عابر دست و پا میزد وتقلا می کرد ولی دیگر کار از کار گذشته بود بز با خونسردی تمام دستش را انداخته بود دور گردن عابر وفشار میداد وبا دست دیگرش جلوی تاکسی را گرفت وگفت دربست باغ وحش
باباي من كارش كوك كردن ساز است يك روز به من زنگ زد وگفت خانم محترمي را مي شناسد كه عاشق نقاشي است و ميخواهد روي ديوار پذيرايي خانه اش نقاشي بكشد پول خوبي هم مي دهد من هم مشتاقانه آدرسش را گرفتم وروي ديوارشان يك نقاشي كشيدم كه هنوز پولش را نگرفته ام البته بابايم گفت پولش را داده است به بابايم زنگ زدم كه بدانم چقدر داده است كه تلفنش در دسترس نبود دوباره گرفتم وبارهاي بار گرفتم اما در دسترس نبود به كارگاهش زنگ زدم بابا بر نداشت به برادرم گفتم بابا بر نمي داردوبرادرم هم زنگ زد بابا گوشي رابر داشت و گفت صداي اره نمي گذارد بشنود وبرادرم گفت شماره كارگاه را مي گيرد بابايم گفت من الان بيرون هستم ودارم بار خالي مي كنم برادرم گفت مي آيم كمكت بابايم گفت نه دارد تمام مي شود لازم نيست نيا ومن دوباره به بابايم زنگ زدم بابايم هن وهن مي كرد وعصباني بود داد زد چكار داريد دارم جون مي كنم كه يك لقمه نان در بياورم شما كوفت كنيد نان حلال به شما نيامده؟ومن غمگين شدم عذر خواستم وقطع كردم اين دفعه برادرم زنگ زد بابا سر كارش نبود مادرم زنگ زد وبابا گوشي را قطع مي كرد ومن مشكوك شده بودم به بابا زنگ زدم صداهاي مشكوك مي آمد اسم خانم محترمي را كه روي ديوارشان نقاشي كرده بودم مي شنيدم
وباباجونم جواب نمي داد من هم همه صداها را شنيدم وبه مادرم گفتم مادرم خودش را مشغول كرده بود وپيازداغش را درست مي كرد برادرم هم كنجكاو شده بود سوار ماشين شديم وراه افتاديم و تلفن من همچنان روشن بود وصداي بابايم را مي شنيدم حالا صداي خر خرش بلند شده بود و اره از كار افتاده بود به برادرم گفتم همه صدا ها را ضبط كرده ام بايد از اين طريق حق سكوت بگيريم وبرادرام خوشحال وخندان شد وپدرم را دم در خفت كرد وگفت من ماكسيما مي خواهم ومن هم گفتم بابا كاري به كارم نداشته باش
پا نوشت:پدر من کشاورز است-۲-پدر من تلفن ندارد-۳-الزاما هر نوشته ای سرگذشت خود آدم نیست-۴-بابایش هنوز هم کوک می کند
|
پشت به دوربین روبه پنجره ای که به دیوار باز می شد روسری گلدارش را مرتب کرد وصدایش را صاف کرد وادامه داد.من اصلا شکاف بین نسلها رو نمی فهمم من برای اینکه ساعاتی را با خودم تنها باشم زدم بیرون دلم خواست سیگار بکشم پایم را روی پا بیندازم وشعر دلخواهم را در این گوشه دج زمزمه بکنند مردم هم در رفت و آمد بودند ومن آنها را نگاه می کردم وبه سیگارم پک می زدم واز این که سرم گیج میرفت حال بدی نداشتم با پایم روی زمین ضرب گرفته بودم وسر خوش بودم از اینکه ساعت 9 شب است ومن هنوز بیرونم ونرفتم خونه خوب منم دلم می خواست عین برادرم دیر برم خونه در رو باز بکنم وبه احدی هم جواب پس ندم چون منم حق دارم مامان باباها که قدیمین ودرک درستی از نیاز های ما ندارند همه اش می نشینند ونصیحت می کنند واز نسل جدید بد می گن انگاری خدا تنها نسلی رو که درست خلق کرده همین نسل اینهاست هیچ دستمایه افتخار آمیزی هم ندارند ولی دایم نسل بعد از خودشونو متهم می کنن به لاابالی وبی انگیزگی به نظر شون پای کامپیوتر نشستن یه جور علافیه وتو ذهنشون فقط به چت کردن فکر می کنن نه چیز دیگه ای من که اصلا با اینا آبم تو یه جوب نمی ره الان که سال 1415 شمسی هست من 17 سالم تموم شده ولی هر وقت می رم پای کامپیوتر بابام می گه بازم چت می کنی ومن غش غش می خندم ومی گم ای بابا شما هم که اصلا مارو نمی فهمید چت مال دوره شما بوده بابا جون الان کامپیوتر چیزی به اسم چت نداره اگه بگم چکار می کنم که مخت سوت میکشه وسرت گیج میره وپس می افتی امروزه که مثل دوره شما نیست که کامپیوتراتون نفتی بود وهمه تون از بس مینشستین تا یه فایل کوچک موسیقی رو دانلود کنین شش تا سیگار می کشیدین نسل شما همه تون هنوز هم یه انگشتی تایپ می کنین خوب حق هم دارین درک درستی از زمان ندارین ولی ما اجازه نداریم نصیحتتون بکنیم چون مثلا بزرگترین ولی من خسته شده بودم از این همه توضیح دادن دلم گرفته بود وهمون کاری رو کردم که گفتم بعد دیدم یک پسر هم سن وسال خودم که نه یک کمی بزرگتر اومد وکنارم نشست سیگارشو روشن کرد وشروع کرد به نظر دادن در باره صدای من ومن در عالم خودم بودم وشاد وخندان از اینکه سه ساعت دیر کردم وهنوز نر فتم خونه هنوز خنده رو لبم بود که گرفتنمون وما رو سوار کردن وبردن و به من گفتند دختر فراری اولین بارم بود که این کلمه رو شنیده بودم خوشم اومد وحال کردم با خودم گفتم اینها از کجا فهمیدن که من فرار کردم وخواستم یه ساعتی تنها باشم اما لحظات که می گذشت دلم آشوب می شد حالا دیگه دلم می خواست برم خونه ول گفتند باز داشت هستی وباید فردا ببریمت پزشکی قانونی ومن که اصلا حالم بد نبود نفهمیدم چرا باید منو ببرن پزشکی قانونی سر و صدا راه انداختم وگفتم من باید برم خونه صدای سیلی بود که توی گوشم می پیچید ومن نمیدونستم چکار باید بکنم با خودم فکر کردم که چرا این نسل قدیمی درک درستی از ما نداره ما که بیراه نمی گیم خوب ما هم زنه ایم زندگی می خواهیم ولی شکلش با شکل زندگی اونه متفاوته اگه اونها الکی خوش بودن وبه گوز خودشون می خندیدن وافتخار هم می کنن که تفریح سالم داشتن ولی ما جوانترها نداریم ویک جورایی نگرانمون هستند که معتاد بشیم واز دست بریم باید بگم کور خوندین نسل ما نسلیه که دنیا رو تکون می ده این عاصی بودن های ما مایه شک میشه ومن مطمئنم که آینده به دست ما درست میشه وقبول کنین که نسل ما خیلی باهوشه دلیلش هم وجود این همه رسانه است کدوم یک از مامان باباها قبول ندارن که بچه گلشون حرفهایی میزنه که آدم بزرکها شاخ در میارن شک نکنید که همه تون قبول دارین وما نسل برتریم مگه خودتون نمی گین فرزند سالاری خوب درسته هستیم چون سزاوارشیم وسالاریم وحقمونو می گیریم ومنتظر نیستیم بهمون بدین ما ممی تونیم شما بلد نیستید زندگی کنید می دونید؟
عروس وداماد روی صندلی جاخوش کرده بودند وعکاس وفیلمبردار بود که دور وبر اینها می چرخید تا اینکه میز شام حاضر شد وعروس وداماد قاشقهایشان را پر کرند وطی یک مراسم آیینی قاشقهایشان را در دهان همدیگر گذاشتند ولبخند روی صورتشان نقش بست وخوراک عکاس وفیلمبردار دو برابر شد هنوز لقمه اول از گلویشان پایین نرفته بود که داماد دست عروس را گرفت واز جایش بلند کرد ووسط جماعت شروع کردند به پایکوبی اما هوشیاری پدر داماد مانع ادامه ماجرا شد وآنها را به زور نشاندند سر جایشان تا بقیه شامشان را بخورند عروس وداماد لقمه دوم وسوم را خوردند وباز از جایشان بر خاستند ومردم هاج وواج نگران آنها بودند اما کسی این دفعه نتوانست جلوداراین حرکات نا موزون وموزون بشود آنها بین مردم می لولیدند وکودکان زیر دست وپا به گریه افتاده بودند وزنها وحشت زده فرزندانشان را بغل می کردند وبه بیرون می بردند تهدید ها و اشارت ها هم دیگر کار ساز نبود وعروس وداماد دست در دست هم روی سر جمعیت بال بال می زدند ومردم هر کاری می کردند انها را سر جایشان بنشانند ناکام می شدند وکسی لب به غذا نزده بودکه عروس وداماد خودرا به بیرون تالار رساندند وآرام آرام از روی شاخه ها بالا رفتند ومردم سر به هوا تماشایشان می کردندهر کس چیزی می گفت دیوانه شده اند طلسمشان کردند آه کسی گرفته شون خانواده عروس وداماد گریه می کردند بچه هاهبرایشان دست تکان می دادند جوانان برایشان کف می زدند ومی خواندند تر کوندن ترکوندن ترکوندن ونگاهها به بالاتر می رفت عروس وداماد از دید ناپدید شدند وهمه حیرت زده مات ومبهوت داشتند آسمان را نگاه می کردند وپچ پچه و ولوله همچنان شدید تر می شد که یکباره آسمان پر شد از نقطه های نورانی به رنگهای مختلف وصدای مهیب انفجار دلها را لرزاند ونوای نا خوداگاه یا امام زمان مردم بالا گرفت وسه دقیقه طول نکشید که کراوات دا ما د وتوری تن عروس افتا د روی زمین وصدای شیون وزاری فضا را پرکرد که قطع شدن برق وخامت اوضاع را دو چندان کرد چنانکه طوفان هم نقشش را ایفا کرد وشدید تر شد ومردم به گوشه ای خزیده بودند و هریک دنبال سر پناهی امن بودند اما یک نفر در تمام این مدت از جایش تکان نخورده بود وهر از گاهی لبخندی گاه تلخ روی لبش می ماسید واین کسی نبود جز آشپز انرژی اتمی که حالا سرش را پایین گرفته بود ودورتر ودورتر می شد.
پارک به این درندشتی با صندلیهای فلزی وفواصل دومتری در این مه غلیظ باید خیلی شاعرانه باشد اما نبود تصور بکنید سی صندلی سبز تیره در زمینه ای خاکستری ودو گربه سیاهی که روبروی هم نشسته بودند وپشت سرشان را نگاه می کردند صندلی ها خالی نبودند روی هر کدام مردی تنها یا زنی تنها نشسته بود دو سه صندلی هم دو نفره بود اما همه با هم بیگانه کز کرده ورنجور زانوهایشان به هم چسبیده وآرنجهایشان روی زانوهایشان بود ودستهای مشت شده روی صورتشان انگار همه مدل ونگوگ بودند هیچ چهره ای قابل شناسایی نبود سکوت بود وسکوت سوز بود وسرما سنگین بود وغلیظ مه بیشتر از پیش کلاهم را روی گوشم کشیده بودم وگردنم را در یقه ام فرو برده بودم ودستهایم را هاه می کردم وزیر چشمی اطرافم را دید می زدم مرد دوربین به دست باکلاه زردش مدام زاویه اش را عوض می کرد تا بلکه عکسی گویا از مردی بگیرد که ویولونش را زیر چانه اش گذاشته بود وخیالاتش را به آرشه خط می زد واشک بر ریش سفیدش می غلطید و هر از گاهی مفش را بالا می کشید عکاس هیجان زده بود مدام پا به پا می شد سر می چرخاند ودنبال سوژه جدید بود سرد بود وسوز می آمد اما کسی از جایش تکان نمی خورد انگار همه بی خبرند وهمدیگر را نمی بینند کلاغها هم بی سر صدا آمدند نشستند وچقدر زیاد بودند تمام فضا را پر کردند روی سر ودوش آدمها نشستند وآدمها محلشان نگذاشتند کلاغها از عکاس هم نمی تر سیدند روی دوش او هم نشسته بودند وشاتر دوربین هم صدا نداشت و مدام عکس می گرفت صدای آرشه مرد ویولون به دست تنها صدای آنجا بود یک بار دیگر فضا را برانداز کردم صندلیها انگار بیشتر شده بودند سیاهی ها بیشتر شده بودند وکلاغها هنوز می نشستند اینقدر که تمام زمین سیاه سیاه بود وروی سیمهای برق سیاه سیاه سرم را بالا گرفتم یک قطره باران صاف افتاد توی چشمم وقطرات باران بیشتر وبیشتر شد کلاغها می پریدند ولای شاخه های بلند درختان گم می شدند صدای ساز مرد هنوز تنها صدایی بود که می شنیدم باران تندتر شده بود ورگبارش به لنز دوربین هم رسیده بود کیفم را باز کردم دوربینم را پاک کردم وتوی کیف گذاشتم از در که آمدم بیرون منتظر تاکسی بودم که سرم را برگرداندم تا با مردمان ساکن سکوت دیدار تازه کنم که چشمم افتاد به تابلوی باغ مجسمه لبخندی زیر گونه ام خزید ودوباره برگشتم تا عکسها ی بهتری بگیرم
دورو برش را نگاه کرد دست گیره را آرام آرام گرفت آنرا محکم در دستش فشرد صورتش چین بر داشت ودسته کلید آرام وبی صدا در قفل در سه بار چرخید در را باز کرد وآرام آرام خزید توی دالان کیف اش را پشت در گذاشت بند کفش اش را باز کرد کت اش را در آورد ونفسی عمیق کشید گردنش را بالا گرفت دکمه یقه اش را باز کرد شش دکمه دیگر را به ترتیب از بالا به پایین باز کرد شلوارش را در آورد وپیراهن اش را تا زد وکنار شلوارش روی میز گذاشت جوراب هایش را در آورده بود شیر آب را باز کرد پاهایش راشست وجورابهایش را چلاند وآنها را تکاند وروی نرده آویزان کرد وپیچ رادیو را باز کرد بستنی زمستانی برای سلامتی مضر است بازی در سلامت کودکان نقش دارد آب بازی تاب بازی ولابد چتر بازی وحقه بازی وطنز گوینده که باعث شد صدای رادیو را کم بکند وبرود سراغ کمد بزرگی که سه در داشت وشش قفل قفل اول را باز کرد وبقیه قفلها را یکی پس از دیگری باز کرد اولین کتاب را از بالا بر داشت دستی روی جلدش کشید وآنرا فوت کرد وروی زمین گذاشت دومین کتاب را هم باز کرد وروی زمین گذاشت سه ساعت تمام سه خروار کتاب را باز کرده بود تمام مجله ها را هم باز کرد وروی زمین گذاشت به سراغ چمدانهایش رفت ودرهای همه چمدانها را باز کرد وتمام جعبه هارا هم باز کرد سوراخ سنبه ها را میگشت وهر چه را که دم دستش بود باز میکردشیشه ی سبز رنگی را از جیب بغل چمدان بیرون آورد درش را باز کرد بو کشید وآرام روی زمین گذاشت بند ساعتش را باز کرد مچش را با دستمال کاغذی پاک کرد ساعت دیواری را پایین آورد پشتش را باز کرد وباطری اش را در آوردوروی میز گذاشت کنار ساعت خودش که هنوز پشتش را باز نکرده بود حالا دل وروده ساعت مچی را هم درآورده بود وداشت در یخچال را باز می کرد کشوهای فریزر را بیرون کشید ورفت سراغ گلدان گلی که تازه خریده بود در یخچال را نگاه کرد وغنچه های نیمه باز را باز کرد که بعضی هایش پر پر شد زیر پوشش را در آورد بازو بند ش را باز کرد وروی تخت انداخت به انتهای راهرو رفت ودریچه را باز کرد هوای بیرون سرد بود گرگ ومیش بود سرو سیاه را به زور می دید از روی رف شیشه سیاه را برداشت درش را باز کرد وروی میز گذاشت رادیو همچنان باز بود وته صدایی داشت سفره اش را که باز کرد چند تکه نان خشک گذاشت وسق زد صدای دندانهایش چهار نعل توی مغزش تاخت می رفتند چشمهایش دو دو می زد خودش را به حمام رساند شیر آب را باز کرد هم گرم هم سرد صورتش را اصلاح کرد موهایش را شانه زد شیشه سفید جلوی آیینه را برداشت درش را باز کرد مایع سفید را توی دستش خالی کرد دو دستش را به هم مالید وصورتش را لمس کرد از موهایش هنوز آب می چکید حوله را روی سرش گذاشت رختخوابش را باز کرد شیشه سبز رنگ را دوباره بر داشت حسابی بو کشید ودوباره روی میز گذاشت شیر گاز را باز کرد وتوی رختخوابش دراز کشید نگاهش به سقف بود دستهایش را باز کرد وچشمهایش را بست هنوز خوابش نبرده بود که از بوی گاز حالش بد شد بلند شد وشیر گاز رابست پنجره را باز کرد وزنگ زد به دوستش وگفت شام بیا پیشم می ترسم تنها باشم و شروع کرد به بستن کتابها که برق رفت
.
علی میرزا راست نمی گفت که چهل تیر تلگراف رارد بکنی به در خانه او میرسی از تیر بیست وپنجم که حساب بکنی کوه گز گز است روبروی زندان که باد بردش تیر بیست وچهارم خیار فروشها بودند روبروی رنگسازی تیر بیست وسوم جاده قدیم بود وسنگ سیاهی که همیشه یک نفر رویش نشسته است تیر بیستم را که رد بکنی به هجدهمی که برسی امامزاده زین الرنگ است وزائرانی که خسته از راه رسیده اند واز چاه سرابی آب میکشند وزیر سایه سه درخت بید مجنون خوابیده اند تیر پانزدهم که افتاده است وتیر چهاردهم لانه لک لک است ودو تیر بعدی کنار کاریز است چاه قنات دوم کنار بعدی است همانجایی که هاشم افتاد توی آن ومن دیدمش با بافه ای از گیاه روی سرش که آواز می خواند وجلوی پایش را نمی دیدوتا من خواستم بگویم آ...آ..آ...آ.آهههههاااااااایی گفته بودم واو افتاده بود ومن به تیر ششم رسیده بودم که محمد علی با موتور چوپایش از کنارم رد شد وزیر تیر چهارم کنار راه حاجی آباد دو زن ویک بچه با بقچه نشسته بودند وسه نفر هم از ماشین هیبت پیاده شدند ومن کنار تیر دوم بود دم قهوه خانه امید که پنچر گیری هم می کرد روبروی موتور سازی قدرت به تیر آخر رسیدم کارخانه آسفالت شروع می شد وآقا نور با پاترول از جاده رفت پایین واز توی آینه نگاهی هم به من انداخت لانه کلاغها را می شمردم روی تکدرخت خشکی که روزی روزگاری درختی بود برای خودش دروازه آبی رنگ را دیدم درست سمت راست کوچه داخل دالان ودو بچه قد ونیم قد پرسیدم بابات هست؟وآنها بی جواب دویدند ورفتند وبا بابایشان برگشتد ولی این علی میرزا نبود خسته شده بودم آب خوردم وراه افتادم که راهی را که آمده ام برگردم وهمان راهی را بروم که تیر چهلم تلگراف در خانه علی میرزا بود.
دیروز در خانه هنرمندان شب داستان نویسان نسل پنجم بود که به همت دهباشی برگزار شد ومحمد محمد علی سخنرانی کرد وکامران محمدی در دفاع از هم نسلان خودش حرف زد .میترا الیاتی وآرزو خمسه کجوری هم داستان خواندند.بقیه اش را درتادانه ببینید

دیشب در کافه تیتر گفتگو بود با علی دهباشی وپرسش ها وپاسخ ها وخاطراتی که دهباشی می گفت وکارهایی که کرده است واز حشر ونشرش با بزرگان اهل ادب وبی مهری های زمانه که امروز گریبان خودش را هم گرفته است .دهباشی میگفت انجوی شیرازی ۴۰۰/۰۰۰ قصه را گرد آورده است وبرادران گریم تنها با ۴۰۰ قصه مشهور شدند .از اینکه دوستان دهباشی هم نیامده بودند تا در کنارش باشند دلم گرفت ای کاش اهل ادب وهنر هم دمی به خمره ورزش بزنند وبا ۴ گل در جام جهانی یا بالا بردن وزنه ای سنگین قهرمان جهان بشوند در این دنیای زر وزور وتزویر.
دیروز را در تادانه علیخانی هم ببینید.

چهل سال پیش در چنین روزی روی پل سراب گفتم منوچهر خدا بزرگه گفت از دماوند هم بزرگتره گفتم نمی دونم دماوندو ندیدم گفت مگر خدا را دیدی؟گفتم آره گفت خوب قدش چقدر بود گفتم قدی نداشت ولی بزرگ بود گفت بلاخره بزرگ معنا داره گفتم آره که داره وگفتم ولی دیدمش ودوسش دارم ولی منوچهر منکر همه چیز بود ومی گفت خدا خداست بزرگ وکوچکش را ما میگیم ودر این باره بحث کردیم در حالی که ده سالمون بود ومن گفتم دیروز توی اخبار اعلام کرده که دنیا هنوز ناشناخته های بسیار دارد ودانشمندان در پی پرده برداری از این اسرار تلاش میکنند وگفتم منوچهر من توی یک کتاب خواندم که خدا را نفی می کرد ومیگفت خدا ماییم منوچهر گفت حتمن خدا کمرش را میزند وسنگش می کند وادامه داد البته خدا مهربان است در دنیای آخرت جوابش را می دهد ومن گفتم خوب با این کشفیات جدید در رابطه با سرعت نور واین جور چیز ها چه می گویی ؟پرویز گفت تا حالا کی دنبال نور دویده و کی سرعتش را سنجیده همه اش دروغ است من اگر رادیو در اختیارم بود اعلام می کردم خر حسن کچل زبان بلد است واصلن فارسی حرف میزند تازه میگفتم من دکتر پرویز باب الحوایجی هستم دارای مدرک تخصصی از دنیا وابراهیم گفت بابا اینها همه اش کشک است من زن می گیرم ومی روم توی ارتش شما را نمیدانم من دوباره گفتم هنرمندان دندانهایشان عمر کمتری دارد این را از رادیو شنیده بودم وهمه خندیدند ول علی ادامه داد نه راست می گوید قد کوتاه ها هم همین طور ودوباره بحث کشید به باران ودر گیری های مردم بی دفاع فلسطین وهادی گفت همه اینها را که گفتین درست است من هم خدا را باور دارم دانشمندها را هم قبول دارم ومی دانم خدا در بالا بالا هاست به همین دلیل به نظرم اشراف به علوم جدید به ما کمک میکند تا دانا تر باشیم وبپذیریم که هرچه می گویند درست است چرا که من دانستم خدا دور است برای اینکه من بیست سال پیش می خواستم معلم باشم حالا شدم تو ده ساله دنبال زن گرفتنی تازه گرفتی در هر صورت تاخیر دارد دنیا وکارخدا لذا از خود خدا می خواهیم ما که از ارتباطات به دوریم وخبر ها دیر به ما میرسد راست ودروغش را هم خودش می داند ولی لا اقل به خاطر بندگی ما هم که شده بگوید چکار کنیم درسهایمان خوب بشود وچه مدادی بخریم که نوکش اینقدر زود نشکند و در نامه ای برایش پست کنیم وحالا پس سی سال دانستم که سرعت نور بیشتراز سرعت صدای ماست چونکه خداتازه دار چیزهایی را که سی سال پیش خواسته ایم به ما میدهد ای کاش ما هم مثل سرخپوسته می توانستیم با آتش روشن کردن بگوییم چه می خواهیم وبعد از این پریدیم توی آب .
مرا ببخش قسمت می دهم به خاک خیست به سیبیل های سیاه بلندت که مردانه بود مرا ببخش آمده ام که بگویم من دروغ نگفتم به جان عزیز خودت راست گفتم که یک اسب دریائی داشتم حتا شنا کردنم در دریاچه زریوار اگر یادت باشد آنروز گفتم که روز سیزده به دربود ومردم کنار دریاچه جمع بودند هوا گرم نبود من کله شق بودم لباسهایم را در آوردم روبه آب زدم موهای تنم سیخ شده بود عین پوست مرغ دون دون بودبه روی خودم نمی آوردم چونکه شیرین داشت نگاهم می کرد و من عاشق بودم شنا کردم وشیرجه زدم رفتم ته آب تمیز تمیز عین کف دست صاف صاف بودوحکایت آن سوراخ ودر تنور که تو زدی توی گوشم وگفتی بسه دیگه مرتیکه خر از دروغ چی پیدا کردی ؟ومن لام تا کام حرفی نزدم جای چهارانگشتت روی صورتم مانده ...
توی رختخوابم چسیده بود این جمله را لا بلا ی دستنوشته هایش پیدا کرده بودند مدت زیادی نبود که با هم ازدواج کرده بودند یکی شون سینما میخوند یکی شون نقاشی هر دو به کار هم اهمیت میدادند به خاطر حفظ شان حرفه و هنرشان قرار گذاشته بودند که بچه دار نشوند طبق عادات مرسوم عمل نمی کردند نه مزاحم هم میشدند نه موی دماغ بودند از ا شپزخانه شان هیچوقت بوی غذا نمی امدهمه چیز ساده و سرد بود بجز رابطه عاشقانه که گرم بود و صمیمی فضای خانه پر بود از یادداشتهای جورواجورمربوط به کارشان ووسایل ساده تزئینی که با سلیقه خودشان سر هم شده بود و بوی زندگی میداد زیبا و خواستنی خانه ای سر شار از شور وشوق و تخییل بر انگیزاخر سر هم کسی نفهمید این تخم لق را کی کاشت هر کسی به سهم خودش دخالت وفضولی کرد که ماجرای جدائی انها را بفهمدولی دریغ از سر سوزن افاقه انها جدا شدند به سادگی ازدواجشان واین پرسش مهم برای همه چرا؟ چرا جدا شدند؟ اینها که نمونه خوشبختی بودند زبانزد دوست و دشمن پس چرا؟ولی چیزی عاید کسی نشدمگر همین جمله:توی رختخوابم چسیده بود
اولین باری که دیدمش توی مهمانی بود نگاه اول دلم را لرزاند سی ثانیه طول نکشید لبخند هایش دیوانه ام می کرد درست روبرویم بود با لباس سفیدش ویقه دالبرش دلبری را تمام کرده بود ومن نمی دانستم چه طوری خودم را به او نزدیک کنم این اولین عشق من بود که در پنج سالگی اتفاق افتاد دست وپایم را گم کرده بودم مادرم فهمیده بود وهر از گاهی که من خیز بر میداشتم تا خودم را به او برسانم مادرم دستم را میگرفت وسر جایم می نشاند ولی من هر لحظه بی قرار تر می شدم مهمانها کمتر توجه میکردندودر حال موزوناندن حرکات دست وپایشان بودند غم تمام تنم را گرفته بود مادرم دستم را می کشید وبغض گلویم را بسته بود اشک از چشمم جاری شد وصدایم بلند شد ومن دیوانه وار به همه نشانش میدادم ومادرم بود که می گفت به خدا همیشه درست میکنم ومن داد میزدم من کیک میخوام.
دلپیچه شدیدی گرفته بود وشدیدا حالش بد بود ودم به دقیقه بدتر می شد حالت تهوع درونش را به هم ریخته بود سر درد هم اضافه شده بود ودنبال جایی می گشت که خودش را خلاص کندوشدیدا به خودش می پیچید دور خودش می گشت ونمیدانست این بلا از کجا نازل شده وکدام خوراک اینطور دیوانه اش کرده است وهمچنان می نالید وتوی دلش آشوب بود جایی هم پیدا نمی کرد بوی گوگرد حالش را بدتر کرده بود وبلا خره بالا آورد وهمچنان میدوید که جایی پیدا کند که خود را خلاص کند ودر این فکر که جایی باشد که آب هم باشد خودش را جزیره رساند وهر چه درد وبلا داشت ریخت بیرون ودماوند درست شد حالا هم گهگاه آروغی میزند که نیا ونبین ولی دل درد گویا دائمی است وهر از گاهی میگیرد که یا از پائین می آید یا از بالاو ما آدمها دوست نداریم اسم فضولات خود را روی آن بگذاریم ریدنش را می گوئیم آتشفشان گوزیدنش را می گوئیم زلزله وچسیدنش را آتشفشان خاموش وشاشیدنش را سیل وفوت کردن شمع عمرش را طوفان ویا چیزهای دیگر از این دست
|
|
|

انتشارات : گهرشيد
قيمت : 1100 تومان
دیوار بلندی دور تا دور خانه را گرفته بود و میله های آهنی پرچین دیوار بودند بالا رفتن از دیوار برای سگ یعقوب کار طاقت فرسایی بود تلاشی بیهوده بود که هیچگاه به نتیجه نرسیده بود و سگ بیچاره باید منتظر فرصتی می شد که لای در باز بماند و او از لابلای پای بقیه خودش را به کوچه برساند که این هم با هوشیاری صاحب خانه کمتر اتفاق می افتاد تنها ارتباط موجود صدای عجیب غریب پارس این دو سگ همسایه بود که تنها یک کوچه با دو دیوار عامل جدایی شان بود زن همسایه وقتی فهمید که سگ همسایه عاشق سگش شده موضوع را با همسایه در میان گذاشت البته او هم با جفت چشم های خودش شاهد معاشقه این دو سگ با هم بوده بود به همین دلیل برای تنبیه او زنجیری بر گردنش گذاشت تا سگ بیچاره بعد از این پایش را از گلیمش درازتر نکند و فکر الواطی به سرش نزند دور و بر رفیق ناباب هم نگردد و سگ های بیچاره از پشت دو دیوار عاشقانه برای هم پارس می کردند و چیزهایی می گفتند که به جز سلیمان نبی کسی نمی فهمید آن ها شاید عاشقانه ترین سرودها را برای هم می خواندند و زن های همسایه می گفتند این پارس کردن ها از سر سیری است و با چخ چخ کردن شان مانع شکوفایی استعداد و احساس درونی سگ ها می شدند مدت ها از این ماجرا گذشته بود و زنجیر عشق را به بند کشیده بود و یعقوب هر از گاهی دستی به سر و روی سگ می کشید و دلداریش می داد در ضمن وعده وعیدهایی هم می داد ولی سگ بیچاره چشمش آب نمی خورد یعقوب می گفت دیشب خواب دیدم که سگ به هر شکل که بوده زنجیر را باز کرده و رفته است و از آنجایی که سگ ها حیوانات باهوش و وفاداری هم هستند و هیچ وقت محبت کسی را فراموش نمی کنند روی پیغام گیر تلفن یعقوب پیغام گذاشته است و گفته بود که به خاطر عشقم زنجیرم را پاره کرده و از این زندان می گریزم و از تو یعقوب عزیز به خاطر همه خوبی هایت تشکر می کنم و از همه زحمات خودم برای تو حلالیت می طلبم من با عشقم قرار فرار گذاشته ایم از این که بی خبر رفتم معذرت می خواهم و نوار تمام شده بود یعقوب می گفت خنده ام گرفته بود بیدار شدم دست و رویم را شستم شال و کلاه کردم و از خانه بیرون زدم سگ را دم لانه ندیدم گفتم شاید سرما مجبورش کرده که توی لانه اش بخوابد ولی اثری از زنجیرش هم نبود فورا یاد خواب دیشبم افتادم داشت باورم نمی شد سرم را که بالا گرفتم جسد آویزانش را از نرده های آهنی دیدم اشک چشم هایم را بست و به کلاس نرفتم
یکی بود یکی نبود کی می داند که کی بود وکی نبود لطفا" بگوئید کی بود کی نبود وقتی هم بود کجا بود؟ تنها بود یا نه؟ ماشین داشت یا توی تاکسی یا اتوبوس یا مینی بوس یا مترو بود وآن یکی که نبود ؟!کجا بود ؟شاید در تاکسی دیگر یا وسیله دیگربوده باشد؟1 از کجا میدانیم نبود بگوئیم من ندیدم.