تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
Balatarin

شاتو تری

چنانکه پیشتر نیز در باره جنگ جهانی و نیروهای امریکایی گفتم دیروز به شهر شاتو تری رفتم و آنجا بنای یادبودی را دیدم که توسط آمریکایی ها ساخته شده بود و بر روی آن نشان ارتش های آمریکا حک شده بود بنایی عظیم بر فراز تپه ای جنگلی و خوش منظره که مشرف به شهر است شهر شاتو تری در زمان فئودالیته ملک فردی به نام تری بوده است .در زمانهای بسیار دور محل استخراج سنگ بوده است سنگهای آهکی این منطقه سه گونه دارد که خودشان به آن می گویند پیف پَف پوف که به تر تیب درجه سختی سنگ را نشان می دهد. زمانی که این سنگها از زیر زمین استخراج می شده اند طبیعتا برای بالا آوردن سنگ به وسایل حمل و نقل نیاز بوده و آنان با استفاده از چهار پایان این کار را انجام می دادند و با استفاده از قرقره و طناب و حیوانی که به دور خود می چرخیده و نقش بالابر داشته استفاده می کرده اند. در نتیجه استخراج سنگ طبیعتا حفره هایی عظیم در زیر زمین ایجاد می شده است که بعدها به عنوان انبار غلات از آن استفاده می شده است. این شهر نیز همانند دیگر شهرهای فرانسه سر سبز و خوش آب و هواست و از وسط آن رودخانه ای میگذرد که سر منشا آن کشور آلمان است و به رودهای پاریس می پیوندد. شهر شاتو تری دارای موستان های بسیار زیادی است که بیشترین مصرف آن در شراب سازی است و شامپاین محصول این منطقه است.

این شهر زادگاه ژان دو لا فونتن داستان نویس است که داستانهایش را با اقتباس از کلیله و دمنه نوشته است و محبوبیت خاص دارد دیروز از موزه او دیدن کردم ساختمانی نه چندان بزرگ که خانه خود او بوده باشد هم اینک تبدیل به موزه ای شده است و پذیرای بازدید کنندگان. در این موزه آثار زیبایی هست که بیشتر بر اساس داستانهای عامیانه است و همه ما کم و بیش با آن آشناییم داستان لاک پشت، خرگوش و روباه، خروس و روباه و کلاغ، ...

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:43  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
 
باز هم !



ساعت 12 ظهر به وقت فرانسه بود که رسیدم به فرودگاه اُورلی جنوبی پاریس. دوست خوب در انتظار، محمود ایمانی را دیده ؛  سپس راهی منزل دوست مشترکمان احمد محمودی نژاد، مرد سبز چشمِ بالابلندِ لاهیجانی شدیم فرصتی بود برای دیدار و گپی دوستانه. قرار است احمد به زودی نمایشگاهی از نقاشی هایش را در ایتالیا برگذار نماید. شانس یارما بود که آثارش را ببینیم، پیش از نصب بر دیوار نمایشگاه.

اواخر شب  به قصد دیدن دوست و همکار عزیزم خسرو خسروی راهی مجتمع بین المللی هنرهای  پاریس (سیته اََنتر ناسیونال  دِزآر دو پاری) شده وهمراه  وی و خانواده اش شبانه شهر نورانی را قدم زدیم. شب از نیمه گذشته بود و باید به خانه محمود می رفتیم. از دوستان خداحافظی کرده راهی خانه میزبانم شدیم هنگام رسیدن همه در خواب بودند و ما هم خسته پس از کوتاه زمانی به خواب رفتیم.

صبح که چه عرض کنم ظهربود بیدار شدیم ! مهربانی خانواده محمود برایم دلنشین بود وخوش آیند. صبحانه را ظهر خورده  به قصد پیاده روی راهی دیدن منطقه شدیم ؛ هوا خنک بود و پاییز نه چندان دور ! گوشه به گوشه کشور فرانسه حاکی از یادگارهای جنگ جهانی اول است. این مکان، یکی از قبرستانهای آمریکایی است با سربازانی که در طی جنگ جهانی اول 1914-1918 که در خاک فرانسه کشته شده اند. این مکان توسط دولت فعلی آمریکا حفاظت ونگهداری می شود. مجموعه ای وسیع از هکتارها جنگل، فضای سبز، گلکاری، ...  بنای یادبودی در میانه این وسعت سبز، نیایشگاهی است و اسامی حک شده سربازان آن زمان بر روی دیوارهای سنگی داخلی. قربانیان این جنگ ویرانگر که سالهاست (90 سال) در این مکان با صفا آرمیده اند پذیرای گردشگرانی است با ملیتهای مختلف.

زمین چمن روبروی ساختمان نیایشگاه، میزبان هویت مذهبی افراد بسیاری است با سنگ مرمر صیقلی سفید. روزگاری به صف می شدند و عزم رزم می کردند ؛ امروز رژه ای خاموش اند با انحناء، درسکویی با سکوتی ابدی. بسیاری از نشانه ها صلیبی بر دوش دارند هرچند در بین این فوج عظیم، گاه ستاره ی از داوود، گه هلالی از محّمد (ص) به چشم می خورد. و اما، درفاصله ای نه چندان دور نیز تکرار بساط دیگری است  از قبرستان آلمانیها باز هم صلیب ها، بازهم ستاره ها، بازهم هلال ها !

افسوس، که این هم نشینی را، "مرگ" میسر کرد !

سفر ادامه دارد...


احمد محمودی نژاد


محمود ایمانی

خسرو خسروی







+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 8:15  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
یک مقام آگاه که نخواست نامش فاش بشود اعلام داشت  پس از حکایت موش وگربه عبید زاکانی که منجر به تلف شدن بی شمار موشها شد .موشها در صدد بر آمدند  تا  کمر همت به مبارزه با گربه ها بربندند در این راستا جمعی از موشهای نوع دوست به خدمت بابا موش شرفیاب شدند و هدف و نیت خود را تشریح و توضیح دادند. بابا موش که سرد وگرم چشیده بود به ذکر نکات امنیتی  اشاراتی کرده و عنوان کردند :

جمله ای گویم سپاریدش به گوش          ما به دل شیریم ودر ظاهر چو موش

قصد ما صلح است بر روی زمین         رهبر ما هست این آقای بوش

و در ادامه گفت :ما باید چاره ای نو بیندیشیم و فکری بکر بکنیم مگر زین پس دست انواع گربه از ما به دور باد و دیگر بنی موشی به چنگال گربه ای گرفتار نگردد پس باید مبارزهای آغاز کرد و از درایت و زیرکی موشهای جوان و زبده بهره بگیریم تدبیری بیندیشیم که موشها با فراغ بال و طیب خاطر روزگار بگذرانند .

از جمع موشها موشکی هوشمند و تند وتیز در گفتار و کردار  در چشم بر هم زدنی بوسه بر دست و پای بابا موش زد و به نمایندگی از سایرین آمادگی عمومی را اعلام داشت و سوگند یاد کرد که بجز سعادت موشها به هیچ نیندیشند وراهی جز اعتلای حیثیت موش نپیمایند ،پس از بابا موش خواست تا راهنمایی لازم را بنماید .

موشهای مبارز عزم خویش جزم نمودند که در اقدامی انقلابی البته از نوع فرهنگی بر جماعت گربگان  استیلا یابند و یکبار برای همیشه با آنها تسویه حساب نمایند . پس از آن به خیر و خوشی به زاد و ولد وزندگانی بپردازند .چنین شد که موشی از موشها پیشنهاد جنگ سرد را مطرح کرد و مقبول عام افتاد لذا خود همان موش در عملیاتی انتحاری بر راه گربه ای گرسنه و مفلوک قرار گرفت و با کمال میل به آغوش گربه خزید و او را مسموم کرد سپس به یاری پناه گیران جسم  بیهوش گربه را به حضور بابا موش بردند و ایشان  دستور داد ابتدا دست و پای موش را به شاخی ببندند  و به او شیر بخورانند و با  تاباندن نور آفتاب بر او مو جبات به هوش آمدن او را فراهم آورند  پس عده ای از موشها به او شیر خوراندند وجمعی نیز آیینه به دست  بر او نور تاباندند و لختی نگذشته بود که  گربه بی نوا به عطسه افتاد وشیر بازپس داد و به هوش آمد و خود رابسته بر درخت دید ابتدا گمان برد که خواب می بیند دستی به صورتش کشید و چشمهایش را مالاند و به جد خود را اسیر موشها دید بابا موش در دو قدمی او ایستاده بود از او می خواست خونسردیش را حفظ کند چرا که قصد آزار و ایذای او را ندارند بلکه به دنبال راهکاری هستند که  موشها در آرامش زندگی کنند و گزندی از گربکان نبینند او با این حرفها به گربه اطمینان خاطر داد و اعتماد او را جلب کرد و تو ضیح داد که هدف ما آسیب شناسی رفتار گربه هاست و هرگز با ایشان خصومتی نداشته ایم چنانچه  مکتوبات مرحوم عبید زاکانی گواه این گفتار است. فی الحال تنها چیزی که از تو می خواهیم این است که قصد رفتاری خود را برای جمع موشها تشریح نمایی.

گربه گفت اینگونه نمی توانم .دست و پایم را باز کنید تا بگویم. اما بابا موش قبول نکرد ولی پذیرفت که در چنین وضعیت آویزانی مشکل است  شرح احوال . بنابر این دستور داد تا او را کت بسته بر شاخه بنشانند وموشها نیز چنین کردند اما گربه با تمام تقیه ای که می کرد میلش به شکار می رفت مگر نه اینکه هیچ نخورده بود و گرسنه بود .بابا موش چون این رفتار او را دید او را اطعام کرد و گفت غذایت را بخور بعد بگو.

گربه دستی بر چشم مالید و زبانی به دور دهان چرخاند و سری به نشان سپاس تکان داد و در دل شکر خدای به جای آورد و لب بسخن گشود وگفت : هر چند از آدمیزاد دل خوشی ندارم ام از او چیزی شنیدم که حرف حساب بود .آنها می گویند :

                                    نیش عقرب نه از ره کین است              اقتضای طبیعتش این است

و خوب این سخن بسیاری از کارهای ما را توجیه می کند .ما گربه ها هم مثل شما که نیاز به غذا دارید  به آن نیازمندیم مشکل از آنجا آغاز شد که شما موشها به انبارها و کندوهای آدمیزاد رخنه کردید و خوردید و بردید وگاه فضله ای هم در آن انداختید و باعث کوری بیشمار آدمیزاد شدید او هم در اقدامی تلافی جویانه ما را اجیر کرد تا نسل شما را برداریم  و چنین شد که ما گربکان به کمین شما موشها نشستیم واین کار تبدیل به عادت شد که از نظر روانشناسی قابل بررسی و مداقه است  پس نه تنها مشکل یک جانبه نیست بلکه مشکل چرخه است نمونه اش اینکه سگها بی دلیل ما را می ترسانند اما در مقابل عمو پلنگ لنگ می اندازند . راستش را بخواهید می خواهم بگویم الان سالهاست ما با شما خصومت و عداوتی نداریم و کمتر به شکار موش می پردازیم خصوصا پس از انقلاب صنعتی چرا که چرخه تولید و تکنولوژی معاصر خود به خود در خدمت حیوانات بی خانمان است و ما بی درد سر سیر می شویم حالا دیگر مثل قدیم نیست که ما بنشینیم ببینیم کجا یک موش پیدا می شود که ما شکارش بکنیم کافیست چرخی در خیابان بزنیم و پس مانده های مرغو گوشت را بجوییم که خدارو شکر با این زندگی مصرفی و و مردم مسرف کم هم نیست  ولی خب شکار موش برای ما نوعی تفریح هم هست وجذابیت دارد .حقیقت این است که دشمن اصلی شما نوع بشر است نه ما .

بابا موش و جمع موشهای مبارز که سرا پا گوش بودند  و سخنان او را شنیده بودند به همدیگر نگاهی کردند و ولوله ای به پا شد در بین موشها و موشی معترض فریاد می زد گولش را نخورید این دارد فلسفه می بافد و سفسطه می کند او می خواهد  در میان ما نفاق بیفکند  و حکومتش را بکند .عده ای هم با احسنت احسنت  حرفهای او را تایید می کردند  اما درایت بابا موش بیش از اینها بود و مانع تفرقه و چند دستگی شد  و با دعوت جامعه موشها به صبوری و خود داری از آنها خواست اندکی در گفتار گربه تامل نمایند.سپس گربه را مخاطب قرار داد و گفت:خوب به نظر شما راه چاره چیست و برایمان از این انسان دو پا بیشتر بگو .

گربه ضمن قدر دانی از هوش و ذکاوت بابا موش و حسن مدیریت او عنوان کرد :انسان دو پا همه چیز را برای خودش می خواهد و بسیار طماع  و سود جو است او نفع شخصی را ارجح می داند و میل به قدرت در او مهار ناشدنی است میل او به دانستن شگفت انگیز است آنها مضاف بر رفتار های غریزی رفتارهای قرار دادی هم دارند که نوع آنرا قانون معین می کند الف با از ابتکارات اوست  خواندن و نوشتن از تواناییهای او عامل ارتباطی بسیار مهم است و قابل ترجمه و درک برای همه .آنها از طریق زبان و نوشتار تجربیاتشان را به همدیگر منتقل می کنند من با آنها سر یک سفره نشسته ام، موجودات عجیب و غریبی هستند .وقتی نمیتوانند در جمعی کلامی را به زبان بیاورند می نویسند و این خیلی خطرناک است  من این رفتار را از آنه یاد گرفته ام ولی هرگز لو ندادم .

صدا و غریو موشها بلند می شود بعضی ها حیرت زده اند بعضی ها معترض و فضا متشنج شده بو .بابا موش یکبار دیگر آنها را به آرامش دعوت می کند و به گربه می گوید :تو می توانی زبان آدمیزاد را به ما آموزش بدهی ؟

گربه می گوید :من بر این باورم که اساس زندگی بر تعامل و گفتگو است و مدارا بنابراین برای اثبات برادری به شما نه تنها زبان بلکه خط آنها را هم به شما آموزش می دهم بلکه بتوانید با آنها ارتباط بگیرید و از برنامه های آنها سر در بیاورید  .

اینگونه شد که گربه با جلب اعتماد موشها شروع کرد به آموزش تضمینی زبان و موشها بعد از مدتی با سواد شدند ونیک دریافتند که گربه ها دشمنان واقعی آنها نیستند بلکه انسان است و در پی نابودی نسل موش است .پس با با موش عده ای را مامور کرد  تا در ادارات دولتی رخنه نمایند و در صورت امکان رگ خواب کارمندها را پیدا کنند.چرا که در هر صنفی آدم خوب وبد هست .

مدتی که از این ماجرا گذشت و موشها سواد خواندن و ننوشتن پیدا کردند به ادارات مربوطه مراجعه کردند واز مسول طعمه گذاری خواهش کردند که هر جا که طعمه می گذارید یک نشانه ای بگذارید نوشته ای که ما را بر حذر دارد مطمئنا شیرینیتان فراموش نمی شود و شروع کردند به گفتن این مهم که لازم است خاطر نشان کنیم نوشتن یک یاد داشت در محل طعمه علاوه بر نجات جان ما در ایجاد اشتغال نیز مهم است. کافی است از بستگان شما کسی در کار پارچه باشد در نظر بگیرید چقدر پارچه می شود خرید. درصد را حساب کنید که عاید شما میشود ببینید چقدر است. همچنین خوشنویسی که این پارچه ها را بنویسد . رنگ فروش و نصاب همه اینها برای شما درصد سازهستند و پول مازاد بر حرفه و شغل کارمندی.

  اما اگر کسی معترض شد که:با تو جه به سطح آگاهی مردم از بهداشت عمومی در کلان شهرها کسی چیزی ازروی زمین بر نمی دارد .شما بگویید احتیاط شرط عقل است و پیشگیری بهتر از درمان است و ما به فکر بینواهایی هستیم که در جویها و کنار خیابان تغذیه می کنند و بهداشت برایشان مهم نیست.والسلام
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:26  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

رضا هدایت نقاش ،شاعر،نویسنده ومعروف است . او در سال 1345 همزمان در امریکا و فرانسه به دنیا آمد. اودرکودکی نشو ونماکرده بود ودر طفولیت نوجوان بود و علاقه ای وافر داشت، از همان زمان در کار پرورش استعداد بود و حیوانات را تاحدمرگ دوست داشت. تحصیلات متوسطه خود را به زودی به پایان رساند ودر همان سال به انگلستان رفت وهمزمان در دو رشته چوبولوژی و نوکونوژی مشغول  به تحصیل شد و دو سال بعد در آلمان به تدریس ریگوشن پرداخت وبا تاسیس  بنیادمردمی بادی بادی ماسه نقش مهمی ایفا کرد. علاقه وصف ناپذیر او به طبیعت و حیوانات باعث شد شنای قورباغه را با پرش اسب تلفیق نماید.از ابداعات او زبان مشترک است . مهارت اودر جراحی خرطوم رشک بر انگیز بود. ایشان ورزشکاری حاذق و بالغ بود واز دور دستی بر آتش داشت. او معتقد بود علم از ثروت بهتر است به شرطی که هزینه نداشته باشد،اوپس از شنیدن خبرسفر گاگارین به ماه گفت:حیف !

او در اقدامی غیر منتظره اشعارسمرقندی و بخارایی می گفت و بی مهابا مدیربود .، سپس به آنجا رفت و به عنوان گیاه شناس به جمع آوری گونه های گیاهی مشهورشد وبا دعوت نامه ای به وطن بازگشت تا درهمه امور و غیرو به مشاوره بپردازد اما میل به تحصیل روح جستجوگر او را به آلمان کشاند تا در کار خلبانی خود را بیازماید وسقوط را از نزدیک تجربه نماید اما اراده خداوند بر این بود که اودر کسوت معلمی خدمت نماید وی همچنین سر آمد ورزشکاران دوران بود ودرهمان سال دو دوره قهرمان جودوشدودر سالهای بعد قهرمان جوسه و  جو چهار الی آخر بود تصحیح دیوان شعرای بزرگ را به عهده داشت و غلطهای املایی آنها را گوشزد کرد،باشهرت میانه خوبی نداشت و دور از چشم مردم خرید می کرد وبرای خودش صبحانه مهیا میکرد و بعد از آن چایی می خورد او بر این باور بود که شب با روز برابر نیست و خواب و رویا با هم متفاوت است.علاقه به پروازدراین امر او را واداشت تا رشته ای نو پا به نام فرا روانکاوی راه اندازی کند و خود در همین رشته دکترای تخصصی بگیرد و در چیچی سیتی به تدریس زبان های جانوری مشغول شد اما عشق به وطن باعث شد او همه چیز را رها کند و به نقاشی بپردازد  اما از سوی دیگرمورد تعقیب قرار گرفت و به روستایی در همین حوالی پناهنده شد و همچنان در کار نوشتن و موسیقی بی صدا بود و نقاشی با پای چپ را به ثبت رساند اما  تواضع و فروتنی بیش از حد اورا معتکف کرده بود تنها می نوشت و می خواند اما دیگر مدرک برایش اهمیت نداشت او در اقدامی خداپسندانه تمام مدارک خود را به مردم همیشه در صحنه جهان و حومه تقدیم کرد از او این رباعی را بخوانید.

جهان پیر است و بی بنیاد        از این فرهاد کش فریاد

نبستم طرفی از دنیا بجز این     دل شاد ودل شاد ودل شاد

خدا داند که یارم نازلینه          خودش باید نگهدار گلم باد

                    مرا ثروت در این دنیا همینه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:27  توسط رضا هدایت  |