تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
Balatarin

سلام رضا جان نامه ات به گوشم رسید چرا که هنوز دنیاتونو ترک نکردم و فردا قراره برم رضا جان خیلی دلم می خواست بیشتر با هم باشیم تو زنده بودنم اما غم نان این مجال را از من وتو گرفت من که البته دیگر در سرودن غزل بودم وهمه می دانستید ودر گوش هم نجوا می کردید که خسرو خدا بیامرز شد ومن پذیرفته بودم و منتظر .اما در نامه ات نوشته بودی چرا نگفتی که داری می روی ؟رضا جان اگر دست من بود که نمی رفتم و می ماندم کنار دوستان تا ببینم ته دنیا به کجا ختم می شود اما این که شدنی نبود و من بالاجبار باید می رفتم همچنان که همه شما هم روزی می روید رسم زمانه همین است چرا که کوزه گر دهر کوزه می سازد و بر زمین می زندش  اما این جای غم ندارد و غصه نباید خورد چرا که وعده است که همه ما می چشیم طعم مرگ را و هر کجا که باشیم مرگ ما را در می یابد پس نگران نباش که چرا چیزی نگفتم چه باید می گفتم که دوصد گفته چون نیم کردار نیست رضای عزیز در جایی از نامه ات نوشته ای که:مطمئنم در آن دنیا هم روی صحنه می روی ومردم آنجا را شاد می کنی چون آنجا هم به سر گرمی نیاز دارند .دوست من دلم را لرزاندی رضا جان من دیشب چاپلین را دیدم که می گریست و سر از زانو بر نداشت وتوی چشمم هم نگاه نکرد و داد می زد خدا زودتر به قیامتم ببر مردم از این برزخ .راستش را بخواهی کتاب او را برداشته ام تا در برزخ بخوانم همینطور کتابهای برشت را ای کاش می توانستم بکت را هم بردارم یادت باشد به اولین نفری که می آید بدهی بیاورد برایم .در ضمن دلم برای صدایم تنگ شده شعرهای نیما را که نخوانده ام همراه با شعرهای سپهری که دکلمه شده برایم بفرست من نیاز به زندگی دارم نه سر گرمی رضا جان من نیستم که توپ وتشر بزنی ولی خودت بهتر می دانی هنر سرگرمی نبوده ونیست مرد مومن هنر مگه کلاه پشمیه ؟تازه اگر هم باشه نه تو تموز .رضای عزیز احساساتی نشو به همه هم بگو که نشوند و قضاوت نکنند تهمت نزنند وافترا نبندند که مثلا مشایخی نباید برود تبلیغ بکند یا اینکه انتظامی ونصیریان فلان یا بهمان و از این دست .توصیه می کنم حرمت تاتری ها را داشته باشی به صدای فراهانی گوش بدهید و زنان بازیگر را محترم بشمارید ونگویید چرا بهمانی  فلان جا رفت و فلان کرد. رضا جان مهدی فتحی خیلی سراغت را می گیرد جویای حال ملت ایران است و دیده بوسشان دیروز می گفت هنوز دوستشان دارم اگر چه قرض بیمارستانم را هنوز نداده ام .رادی هم به قول خودت آمده بود به پیشوازم و دوست داشت بگوید سرنوشت کتاب نیمه تمامش را کی عهده دار میشود ؟شاملو غش غش می خندید بی ردای شوم قاضیان .از جهانگیر فروهر نگویم بهتر است فقط خواهشی دارم اگر می توانید تاتر را زنده کنید و آبرویش را حفظ کنید عبدالحسین نوشین واسکویی هنوز هم دلشان برای هنر می طپد. رضای عزیز  دوستت دارم می بینمت .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:14  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

ما ملت ایران خوبیم وزرنگیم    افسوس که چونبوقلمورنگ به رنگیم  

                                                        مرگ حق است و حقیقتی که نوع بشر در دیدن آن به دیده اغماض می نگرد  مخصوصا ما ملت ایران که یدی طولی در مرده دوستی داریم و پشت سر مرده هیچ نمی گوییم الا اینکه اون در جای حق است وما ناحق و جز آمرزشی از خداوند کاریش نداریم اما امان از اینکه بفهمیم کسی زنده است و تلاش می کند و از جانش مایه می گذارد آنوقت است که عرصه را تنگ می بینیم و انگی نیست که به او نچسبانیم والحق که در این زمانه ما انواع حربه های تخریب را نیک اموخته ایم یادم نمی رود که زمانی از او (خسرو شکیبایی) خوشم می امد واز او تعریف کردم دوستی گفت آری بازیگری قابل است اما حیف معتاد است  گفتم حیف اگر راست باشد اما اعتیاد نیز نوعی بیماری است که ما نمی دانیم او بدان گرفتار است یا نه؟ودیگر بار در جایی از او سخن به میان آمد و شنیدم که نه چنان که می گویی ومیگویند نیست فقیر زاده ای است که زنی را فریفته تا از ثروت ومکنت او به جایی برسد گفتم انرا نیز خدا داند  الغرض امروز که او در میان مانیست دیگر کسی نمی گوید شکیبایی شبانه روز تریاک می کشد تا خشدار بشود صدایش و ادای شاملو را در بیاورد البته که شاملو هم هروئینی بود به زعم ملت و معتقد بود باید چنان دود راه انداخت که بشود با تیغ مانند خربزه قارچش بکنی اما کسی نبود به ایشان بگوید ایها الناس گیرم چنان بود و چنین شما را چه به امور شخصی و خصوصی دیگران باری امروز ودیروز که شکیبایی چشم از عالم بر بسته ملت خیالشان راحت شده است و به هم تسلی خاطر می دهند همین ملتیکه سه سال باری به تئاتر نمی روند و فیلم زهره را می بینند تا بدانند خودش است یا نه و فیلم سنتوری را رایت می کنند ودست به دست می چرخانند تا بدانند چرا مجوز نگرفته و موسیقی نامجو را با هم تقسیم می کنند تا بفهمند چه جوری سیاسی می خواند و اصلا سیاسی هست یا نه؟الغرض ما این ملتیم که مرگ را می پرستیم ومردگان را هفته اول به عرش اعلی می بریم اما این ضرب المثل را نادیده می گیریم :پهلوان زنده را عشق است.روح شکیبایی شاد اما نباید از نام ونام خانوادگیش  شعار  بسازیم یکبار خسروش بنامیم که ملک است و یک بار شکیبا که عارف. بگوئیم خدا رحمت کند کسی را که دالان تنگ سرنوشت به پاشنه آشیل در نوشت.خدایش بیامرزد که عاشق بود وهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:6  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

اثر :maya kulenovicهنرمند 31ساله کانادایی

برای دیدن کارهای او به اینجا بروید

  اثا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 5:40  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

فصیح
شیوا
بلیغ
گویا
دوستت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:14  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
نمایش عروسکی باد وبرگ

بر پرده زرد خانه ام

هر روز

تا اذان ظهر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:20  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
به دعا

بدهکار نیست

گوش مرگ

 

                       

 


 


 

       


 


 

                

                         

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

         


 

                                                   


 

  

 


 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 22:19  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
تیمور رفت / ترنج را باخود برد
غم سر رسید / شادی مرد
گوسفندی ساکت به نام مرگ
سایه ی همسایه را هم خورد
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:0  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

دروغ جرا؟ خدا شاهداست زدم تو گوش جناب سروان.شش ماه دستشویی تمیز میکردم. آنهم با دست. جمعه شب مالیدمش به صورت سر گروهبان گرفتمش زیر مشت و لگد مجبورش کردم کاسه را بلیسدگفتم صدایت در بیاید مختو با گه تلیت می کنم میدم به خوردت. ریدم به هر چه قانونه. رفتم پیش جناب سرهنگ گفتم مادرم مریض است. بروم؟ گفت نه. گفتم چرا؟ گفت نه. ارتش خانه ی خاله نیستت ارتش چرا ندارد. نصف شب از زیر سیمهای خار دار زدم بیرون. رسیدم به بستان. مترسک صورتش از سی دی بود. ایستادم. دلم آواز میخواست. شنیدم. ... از من نگارم... برگشتم. ... گل صد برگ به پیش تو فرو ریخت ز خجلت

و جلو تر ... دردم از یار است و درمان نیز هم... و هی تکرار تکرار تکرار... رفتم تا ته دهکده. درخت بود. باد بود. آب بود. سایه ها دراز .غبار گله .خرها خسته .خرمنجاه شلوغ . خیش. خاتون.... مرد خنزر پنزر. غروب. فالگیر.پارس سگها. عشق من از کاریز می آمد.سایه اش بر صورتم.نگاه در نگاه. بوی نرگس موی نرگس. چشم نرگس.نرگس زلف کجت عقرب قریبه به خدا حال من  همینه . خوب شد م

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:24  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin


غروب نبود. ساعت آقا محمد دو ساعت جلو بود. هنوز آفتاب سایه دراز می کرد و ما دنبال سایه هایمان می دویدیم و نمی گرفتیمشان. گله همایون پشت سر گله اوسط به تبعیت از گله اقا محمد راهی آبادی بود. من بودم و الاغم که اسمش قطار بود  که پوزه اش سیاه بود  یال تا دمش هم یک خط سیاه که دو متر بود . هشت بره و بزغاله زیر سلطه من بودند ومن چوپان - با گرز پدر بزرگم که گفت: "الاغ را تو بیاور". غبار کوه شعبان کچل را پوشانده بود. خورشید داشت به زرینه می رسید. آبم را که خوردم گوسفندها را هم تشنه نگذاشتم. آقا محمد سگ هایش را بازی می داد. گورکن ها پشت سر هم مار بزرگی بودند. عمویم می گفت: "اینها دم هم را  می گیرند. فکر نکن ماراند. اندازه گربه هستند. چشمشان کور است، شبیه هزار پا دیده می شوند". آقا محمد از تمام مردم آبادی داناتر بود مثلا. سر ساعت هم کلاه می گذاشت. یک ساعت  پیش تر غروب را فریب می داد – با غبار سر رسیده از تندی رمه. اوسط و همایون همبازی بودند. همکلاس بودیم. چوپان شدیم. همایون شهید شد . گرگ به گله اش حمله کرد. ساده بود. اوسط سگ داشت. من عاقل نبودم. چماق داشتم چماق پدر بزگم که تاریخی بود. به گله گفتم: "نگران نباشید!"  چون شما را نوح است کشتی بان چه غم دارید از طوفان من شما را رهبری می کنم به روستا و شما آسوده به طویله می روید من در قبال شما مسولم و رعایت امانت می کنم غم نیاورید به دل یا رو  و راهتان را بروید در پناه حق و مسولیت من که راعی ام و حدیث را خواندم و دلداریشان دادم و گفتم آن چوپانهای بیچاره گوسفندهایشان را گذاشتند به امان خدا. حالا دارند دربه در دنبالشان می گردند. آن یکی از دور. و خندیدم با خودم وگفتم پسر تو نابغه ای کسی قدر تو را نمی داند. دهانش باز شده بود. باز باز باز. باز تر؛ گرگ بود. گرگ بود - آری. زبانم بند آمد. فهمیدم همایون نادان نیست. اوسط بی حواس نیست. آقا محمد ساعتش تنظیم نیست. غروب غروب است -  گوسفندها این را می فهمند. گرگ آمد. آن گرگ با آدم درگیر شد. آن آدم من بودم. من از خر پیاده شدم. من داد نمی زدم. من دلم می خواست فریاد بزنم. من زبان نداشتم. من گرز پدربزرگم را بر گرده گرگ می کوبیدم. بر فرق سرش – چرا که شنیده بودم گرگ ها کله پوکند. زود می میرند. اگر بر فرقشان بکوبی. کوفتم کوفتم کوفتم. و جوی دو متری را پریدم پریدم. گرگ کرک انداخت. من نفس باختم. بی صدا ماندم – بی صدا. موشک از پشت بام شلیک شد. گرد پایش امید بود در دل من. عمویم نازل شد. گرگ در کنار الاغ ما را بدرقه کرد تا در خانه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:31  توسط رضا هدایت  |