|
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
|
دست بر دعا
مرغ پر پر زنان
انحنای ماه بی فتیله
گیاه
گواه آتشفشان
ماه گرفتگی
اخم توست بر جداره ی دلم
دیوار کوتاه و خرما بخیل
ما بی دخیل
خونابه از خنجر می چکد ماه هم قتیل
هانیبال الخاص نقاش نام دار ایرانی که روایتگر تاریخ آشور است هشتاد سالگی خود را همزمان با نمایشگاهش در گالری الهه جشن گرفت در این مراسم تعداد کمی از شاگردان او حضور داشتند .الخاص نقاش مردم است و روایت تاریخ می کند به زبان تصویر وچنان کارش را با ادبیات امروز آمیخته می کند که گویی جوانی بیست ساله است الخاص روحیه ای طناز دارد که حاصل سر خوشی نقاشانه است برای او سلامت وتندرستی آرزو دارم . الخاص در این نمایشگاه گفت :شعری از بالای سرم پرواز کرد ها ی کو؟








بید مجنون
چین نیاور به جبین
دریا
باد یار گذری ست
شاهزاده ی ِ فیروز
هنرمند واقعی
در سکوت و آرامش
زد و خورد نداشت
کشمکش ها به نفع ارود بود
شاهنشاه با روم سازش کرد
هیروس سناتور به زندان رفت
کرنلیا زن پوبلیوس شد
جنگ فاریاسالیا
سازش با ایران
کتیبه
تنگه بولان و کوهستان های براهویی
شکار گوزن
شکار گراز
تسخیر مارگیانا، تراگیسنا
ضرب سکه
صفحه ی مسی در تاکسیلا
شاه موگا مانده بر کتیبه تاریخ
گستوس جدید
وارتا واسداس
فراآتیس هلاک شد
گستوس جدید یاری کمتر داشت
ایزیدورچارا – معتمد گایوس
از مشرق ِ زمین
علامت بارزی
دستگاه جاسوسی
کافی نیست
برج سنگی
کتیبه های منکشفه در پالمیر
سقوط سلوسیه
بنای تیسفون
تلاقی با برج سنگی
با
تاش گورگان
انحرافی طولانی
نواحی اراشوسیا
ری
همدان
زیگورات فراگوستا
نارنجی ها
سبزینه
طرحی زیبا
از کیف
آباژور
وسایل تزیینی
سنتی
و جدید
مجرد یا متاهل
فراگوستا یا آناپولینا
دیروز برج موریانه در پامیر
امروز آرکتایپ در بلاروس
نه
آناپولینا احتیاجی به زیگورات حقیر تو ندارد
مساله این است
آه کاواندولی، ای رشته موی گیل گمش
طول طناب ها را چگونه محاسبه کنیم
وقتی که کلاف شده اند؟
رشته ی کارمان را چگونه ببندیم
بی ریشه؟
گره ژوزفین خوب است
یا گره یاسمین؟
هیچکدام
گره دو پهلو
کیف کف دار را چگونه کور کنیم؟
کیف بی کف را چه؟
آه آه
معمای بشر
کیف دو رنگ
با تکنیک کاواندولی بافته می شود
فرزندان زمین
همین
مخنث ها
در روزگار بت پرستی
مخنث ها
موزیسین بودند
قصابه به دست و بوق نواز
ایقاع بود
رکبان را و قینات را
عزت المیلاء !
از چیست متروک این خانمان ها؟
ز وزیدن بادها و باران ها؟
مغنی بگو!
طویس بنی مخزوم
اسیر ایران بود
در چنگ موسیقی
و چنگ در چنگش
گرد و بیهوده
قیصر
با دو تیغ در دستانش
بر بلندای پارتنون
به تماشای دو شیر ایرانی
و هیرادیوس
که زنارش به آرواره حیوان بود
اوریانوس
با خشمی که در زیتون دیده بود
اوپاریون را فریاد کرد
زیستوس جهانگیر
رویش به روی مارسلیوس
نگاهش بر آسمان
جوزا بر عقرب بود
و هیرادیوس در چنگال شیر
گالیله هیات نخواند
که زمین گرد باشد
زمین از آغاز گرد و بیهوده بود
الهه ی خنجرهای کند
خنجر در کف
شیمبورسکا
ساغرت از سی گذشت
ولادیمیر
مرد داهی در دهکده جهان
جوزا به جنگل عقرب می ماند
بی رابطه ی نامکشوف شراگیم با اوفلیای معصوم
سندان به سنگر سپرده بودی سوار بر باد
سیمونه مارتینی
زمان می ماند بی من
بی تو
بی زمین
در را باز کردو دست انداخت زیر چانه اش مقنعه را درآورد آنرا آویزان کرد کش سرش را کشید وموهایش را باز کرد زیر لب غر میزد عینک ته استکانی کائوچوییش را برداشت چشمهای آبیش کوچکتر شده بود با پشت دست چشمهایش را ماساژ داد در حمام را باز کرد ونبست پاهاش را زیر آب سرد گرفت وشست صورتش را صابون زد ولیف کشید زیر لب غر می زد وهوای آلوده را به باد دشنام گرفته بود دستمال کاغی را برداشت و هر بار که روی صورتش می کشید نیم نگاهی هم میکرد که ببیند هنوز اثری از سیاهی هست یا نه؟پشت گوشش را پاک کرد رفت طرف یخچال قطره ای را برداشت وروی تخت دراز کشید سه قطره چپ و سه قطره راست و چند بار پلک زد چشمهایش سرخ شد از روی میز آرایش کرمی را بر داشت و روی دو دستش را نقطه گذاشت ودستهایش را به هم مالید و بو کرد و خود را رها کرد روی تخت پاهایش را از هم باز کرد دستهایش را برد بالا مشت کرد و آورد پایین ماهیچه های رانش را مالید و پایش را به دیوار زد نفسی تازه کرد وبه ساعت نگاه کرد بلند شد و به آشپز خانه رفت یک لیوان چایی ریخت ونشست روی کاناپه و لم داد در قفل در کلید صدا داد در باز شد .شام چی داریم و زن جواب نداد مرد کفشش را در آورد وکتش را انداخت روی مبل و نشست کنترل تلویزیون را برداشت ودکمه ۳ را زد رو به زن کرد و گفت یه چایی هم برای من بریز زن جواب نداد به تلویزیون خیره شد واز مرد پرسید کجا بودی؟مرد از جایش بلند شد آنتن را چرخاند ودوباره نشست شام چی داریم؟زن دوباره پرسید گفتم کجا بودی مرد به تلویزیون خیره مانده بود و جواب داد استادیو م ولی پنالتی نبود داور را خریده بودند میخوام ببینم تلویزیون چی میگه؟چایی بریز ببینم چی مگن زن بغضش را خورد از جایش بلند شد رفت توی اتاق دمر افتاد روی تخت و شانه هایش لرزید.





جمعه ی ساکت جمعه ی متروک باد افتاده بود در گلوی ناودان و ماغ می کشید ابر سگرمه به هم آورده بود و آسمان رو ترش کرده بود و چشمش تاریک.می غرید .پرنده شاخه را رها نمی کرد بی بغ بغو و هراسان در زیر تگرگ تند رعد آسای آسیمه سر که به شیشه می کوفت ومست مست تلو تلو میخورد در دست باد.مرد ضربان اش تند تر وتند تر شد از پشت شیشه به خیابان نظر کرد برگ سبز درخت توت تکیده بود تیر تگرگ خورده بر سطح سیاه خیابان جان می داد مرد ترسید ودستش را روی قلبش گذاشت وگلویش را به بزاقی که در دهان نداشت گر داد پلکهایش تند تند آوار می شدند وتصاویرش را کات می کردند دلش گریستن می خواست خسته بود و وحشت داشت صدای تلفن شعله کشید تا ته گوشش و گران می نواخت شوم آهنگ بیگاه زنگ تلفن . سکندری رفت دو دستش را به دیوار کوبید سرش گیج خورد لیز بود پایش معلق زد وبا سر سرید روی تلفن گوشی را برداشت
الو
سلام
سلام بله بگو
کجا؟بیمارستان؟
پزشکی قانونی؟
خودش گفت تو زنگ بزنی؟
چاقوی لیزری مسعود؟
زنده است؟
خانه اش را؟
کجا می خواهد برود؟کجا؟
رحیم آباد ؟
پس کارش ؟
مادرش گفته ؟
خودش موافق است ؟
می برندش؟آمبولانس؟
سرش گیج می رود سیاه می شود چشمش تگرگ میزند می افتد به پشت می میرد کرم می زند پروانه می دهد پر می شود خانه اش از بو همسایه ها زنگ میزنند به پلیس ماهها گذشته است اما اشک گونه اش خیس خیس چون خیابان باران خورده