تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها

خودروی سمند به عنوان خودروی ملی اعلام شده است اما لازم به ذکر است که سمند در واژه نامه به نام اسب تند رو است و آرم آن ظاهرا یک اسب اما مدتهاست که این موضوع ذهن مرا مشغول کرده است چرا که می دانم جمجمه اسب و همه حیوانات گیاه خوار چگونه است اصولا جمجمه گیاه خواران اینگونه است که به دلیل گیاهخواریشان اینگونه است که دندان های فک پایین کار آمدند و تمام اتکای این حیوانات بر فک زیرین است ودرندگان را اتکا بر فک بالا پس فک بالایشان پیش است حال بنگرید به این آرم و بگویید که فک بالا پیش است یا فک زیرین این نتیچه چه چیزیست؟ای آرم خلاصه خرس است یا اسب؟کدام اسب جمجمه اش اینگونه کوتاه است؟منظور پوزه اسب است بنابر این خلاصه یک اسب رال دیدن به عزیزان سفارش می دهم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:3  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

سوار که شدیم با خودم فکر کردم کاش ما را بدزدند واز دولت بخواهند که برای آنهایی که ربوده ایم خانه بخرید یا هوا پیما را منفجر می کنیم واینها را هم می کشیم چون ما از فقر مردم رنج می بریم و تحمل نمی کنیم بنابر این دست به این اقدام واقدامات مشابه می زنیم.

مهماندارها نهار مارا که دادند از بلند گو صدا آمد که کمربندهایتان را ببندیدوصندلی را به حالت اولیه برگردانید ما هم همین کار را کردیم که باز صدای دیگری آمد وگفت خونسردی خودتان را حفظ کنید ما مورد تعرض هواپیما رباها هستیم واز ما می خواهند که به جای فرود در فرودگاه مشهد در دبی بنشینیم من ته دلم خوشحال شدم وگفتم اه بی مزه ها چرا دبی ؟بریم ایتالیا بهتره همین لحظه خبر دادند که دبی ما رانمی پذیره و من خوشحال شدم گو بار دیگر گفت ما در عشق آباد می نشینیم و سوخت گیری می کنیم .

بعد از سوخت گیری مارا ربودند به ایتالیا ومن خندان بودم ودر پوست خودم نمی گنجیدم وقتی که در فرودگاه رم نشستیم من به هواپیما ربا گفتم شما آدم ربا هستین؟او گفت نه ما در پی نجت بشریتیم  گفتم پس اجازه می دهید من سری به رم بزنم ؟گفت کارت ملی همراهت هست؟گفتم کارت ملی برای چه؟گفت اگر بروی بر نگردی برایت خانه نمی گیریم گفتم بله هست گفت پس بدهید ببینم ومن کارتم را دادم  وگفت اگر بر نگردی خانه بی خانه ومن یه ماشین گرفتم ورفتم وقتی وارد رم شدم هوا ابری بود و غروب ومن خسته تا پاسی از شب کنار رودخانه بودم وبعد رفتم هتل از بس خوشحال بودم تا صبح نخوابیدم وروی تخت دو نفره غلط زدم و شراب خوردم وصبح زود زدم بیرون هوا سرد بود واز طریق موبایلم با ربایندگان تماس داشتم البته با اس ام اس وگفتند هنوز دولت جواب نداده گفتم پس من فعلا نمی آیم و رفتم موزه هار ا دیدم وپیتزا خوردم وکلی هم عکس گرفتم وقتی فهمیدم دولت هنوز جواب مثبت نداده تصمیم گرفتم بروم فرانسه پس سوار قطار شدم ورفتم توی قطار بودم که در مرز سویس مرا گرفتند وبه جرم نداشتن پاسپورت ۲۴۷ ساعت زندانی شدم ولی بلاخره با ربایندگان تماس گرفتم و آنها وساطت کردند ومن راهی فرانسه شدم ومبلغ ۷۰۰ یورو خسارت گرفتم  به فرانسه که رسیدم انگار موطن من بود آرام شدم وشب را در خیابان خوابیدم و فردا یش رفتم پیش محمود و کلی زحمت کشید وتمام پاریس را به من نشان داد ومن چون نگران مسکن بودم به ربایندگان اس ام اس دادم وگفتم من کی بیایم؟آنها گفتند دولت هنوز جواب مثبت نداده به خانه برگشتیم وشب از نیمه گذشته  بود که تلفنم زنگ زد مادرم بود جواب دادم گفت نایب الزیاره ما هم هستی گفتم حتما به یادتان هستم در پاریس خیلی خوش گذشت یک بار هم به سفارت رفتم وگفتم می خواهم مدتی بمانم ونقاشی بکنم ولی مکان مناسبی ندارم وقتی دیدند  پاسپورت ندارم موافقت نکردند ومرا برگرداندند به ایران .

در فرودگاه بودم که موبایلم زنگ زد بر داشتم دیدم رباینده ها هستند گفتند   و زودبیا گفتم چی شده؟گفتند دولت موافقت کرد ومن ماجرا را گفتم و آنها گفتند متاسفیم خانه به شما تعلق نمی گیرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:40  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:36  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

Image hosted by allyoucanupload.com

تقدیم به دوست خوبم محمود ایمانی که بزرگوار است

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 2:9  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

بیل مکانیکی چنگکش را انداخت  و کشید به طرف خودش  وزور زد اما دریغ از کنده شدن یک خشت  با آنکه خانه قدیمی بود وفرسوده بیل جهتش را عوض کرد و دوباره چنگ انداخت مردم دور بیل جمع شده بودند وتماشا می کردند وبیل بی وقفه تلاش می کرد وزور می زد وصدایش تا سه کوچه آنطرفتر را آزار می داد وبیل همچنان بی دلیل زور می زد به حدی که قسمت انتهایی بیل از جا کنده می شد  ومردم متعجب نگاه می کردند بیل بیست بار جایش را عوض کرد اما دریغ از یک خشت که به دهان بیل بیاید  مردم حیرت زده به هم نگاه می کردند راننده خیس عرق بود باد هم به شدت می وزید وبیل همچنان در کار بود ودریغ که به کامش خشتی به نا گاه صدایی مردم را تکان داد و خشکشان زد سر جایشان  بیل از تلاش ایستاد و از هم جدا شد تراشه هایش همچنان در هوا بودند راننده هراسان به زیر آمد وبیل مکانیکی تکه تکه شد  ومردم در پچ پچشان گم شدند اما صدا همچنان طنین اندازاست.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:42  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

درخت پشت پنجره کهیر زد

کهیر روی شاخه ها نفیر زد

سبز شد تنش نمود درد دل

بوسه ها شکوفه بر کویر زد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:7  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

گرمای تابستان وآفتاب داغ تیرماه بوی رودخانه را تا دوردست بالا برده بود ومردم دماغشان را گرفته بودند اما پیر مرد با چشمان درشت روشنش همچنان نشسته بود وبه دیوار تکیه داده بود با همان کت سیاهی که از یک سال پیش به تن داشت واز خود جدایش نکرده بود موهای در هم وژولیده اش  چنان به هم تنیده بود که ریشه درختی تناور .بودا وار نشسته بود مدام هرگز در این مدت اورا جور دیگر ندیده بودم  هر گز ندانستم که کی از جایش جم می خورد وکی کتابش را که دیوان حافظ بود ومدام زمزمه اش می کرد زمین میگذارد لام تا کام کلمه ای از دهانش بیرون نمی آمد رهگذان گاهی به ترحم لقمه نانی به او می دادند  یا سکه ای پیش پایش می گذاشتند اما او نان را به گربه هایش می داد هشت گربه رنگ وارنگ دور وبرش بودند ودر دست و پایش می لولیدند وگاه در دامنش می خوابیدند دیروز برای اولی بار به او نزدیک شدم سلام دادم  ومرد سر جنباند پرسیدم بوی بد رودخانه اذیتت نمی کند ؟سر تکان داد که نه گفتم چرا اینجا را برای نشستن انتخاب کرده ای؟چشمان درشتش چنان خیره شد به چشمم که انگار کفر گفته ام سرم را به زیر انداختم وپرسیدم گرمت نیست؟لبخندی بر لبش نشست و گوشه لبش کج شد گفتم با گربه ها چه می گویی سکوت کرد وسرش را بالا گرفت گفتم از حافظت برایم فالی بگیر کتابش را باز کرد و با انگشت به این بیت اشارتم داد

 :دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای                     فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

پرسیدم چیزی می خوری بیارم برات ؟ابرو بالا انداخت ودانستم که خسته اش کرده ام  از ش خدا حافظی کردم و رفتم شب که برگشتم همچنان بوداوار نشسته بود سلام دادم واو سر جنباند فردا که  سر کار میرفتم اثری از او ندیدم تنها هاله ای سیاه بود روی دیوار که نقش تنش بودو هنوز هم هست  اما اورا نمی دانم چه شد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:45  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin