تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها

 

 

 


نمایشگاه نقاشی های جمشید حقیقت شناس در گالری نار برپاست. حقیقت شناس در آثار جدیدش رویکردی داستان گونه دارد و وامدار مجموعه عناصری است که ریشه در آثار کهن و نو دارند.
برخورد تکنیکی و اجرای دقیق حقیقت شناس، شیرینی و طراوتی خاص به اثر بخشیده است. نگرش و عناصر کودکانه‌ای که در این آثار جای گرفته‌اند، در تناقضی عقل مدارانه، ساختمند و ارگانیک، جنبه فانتزی آن‌ها را بالا برده است. این ویژگی جذاب، بیننده را به مداقه بیشتر روی آثار دعوت می‌کند و او را وا می‌دارد که تا مدتی مدید به درون تابلو برود و البته سرخوشانه از آن بیرون بیاید.
حقیقت شناس قاعده های قدیمی را به هم ریخته و به عبارتی برخوردی پست مدرن دارد. این به گمان من اجازه می دهد هر چه دل تنگش می‌خواهد بگوید.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:14  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

دو پست قبلی را اگر نخوانده‌‌اید بخوانید

در این میانه رو کردم به جناب صدر اعظم که متخصص هنر مدرن بود و پرسیدم: شما ما به ازای هنر را در فراانگیزش واگویه‌گری هستی شناسانه، یعنی مدخلی در باب ارجاعات ذهنی بشر می دانید یا ماحصل پویه‌گری ذات هنر؟

صدر اعظم اندکی روی صندلی جابه‌جا شد و دست‌هایش را به هم مالید و ابروهایش را صاف کرد. با نگاهی به بقیه حاضرین و کسب اجازه پاسخ داد: البته چنانچه مستحضر هستید هنر اساسا ریشه‌مند است و علی القاعده بر مبنای متقدم خویش صحه می‌گذارد و مکنونات منتشره پیشامند خود را به گونه‌ای نردبان ترقی خود می‌داند؛ با این ویژگی که هنر اساسا مخرب ساختارمندی‌های پیشاوجودی خویش است. به عبارتی، بی‌رحمی تام و تمام دارد و با برجهیدنش به بام، نردبان‌ها را بر می‌دارد تا راه قهقرا را بر خود بسته باشد. اینکه همیشه هنر را پیشتاز می‌دانند علی‌الاصول از این باب است، چرا که دائم به تخریب خویشتن خویش کوشاست و اساس خود را بر بنیان‌های نوینی می گذارد که ساختارمندیش موجه نمی‌نماید - حداقل برای مدتی کوتاه. اما، اندک زمانی که بگذرد، مبنای وجوه خلاقه بشر می‌شود و اینگونه است که هنر بی‌رحمانه بار دیگر به تخریب درونی خویش می‌پردازد تا بنیانی نوین بگذارد که صرف عادت تلقی نشود. در اینجا لازم می‌دانم جناب سالیانی نکات مبهمی را که در تخصص من نیست، در باب اروتیزم هنر برای ما بازگو کنند تا ببینیم این چالش درونی ماحصل ارگانیک است یا استاتیک؟

آقای سالیانی دفتر یادداشتش را باز می‌کند و با کسب اجازه می‌خواهد ایستاده حرف بزند، چرا که معتقد است سالیان سال ایستاده تدریس کرده و انگار نشسته که باشد، حافظه‌اش یاری نمی‌کند و چنین ادامه می‌دهد: چشم در حدقه و ما حلقه بدان دایره‌ایم     روح اگر بی هنر افتد به زمان ناسره‌ایم  دو بار که این شعر را خواند، با لبخندی بر لبهایش، دنبال تایید حضار بود. گفت: هدف از خوانش این شعر دقیقا من‌باب تایید نظر استاد بود که این بحث را به من ارجاع دادند. مخلص کلام اینکه باید عرض کنم هنر دوشیزه‌ای است که تن به تن نمی‌دهد. هنر زایش روان را ارجح می‌داند بر تکثر انواع. هم بدین دلیل است که ساختمندی سیاق سودای بتان را در سر نمی‌پروراند که خود به دنبال بی‌بدیل بودن خواهش بر انگیز است که انسان را تشنه تا سر چشمه می‌برد و برمی‌گرداند؛ حال اینکه در این میانه افرادی اندک به مراد می‌رسند. این رسیدن صوری است و به قول منطقیون عرض است بر ذات. چه بسا هرگز کنه وجود را نسنجیده باشند. این همان گوشه پنهان اروتیزم هنر است که عرض کردم. البته در فرصتی دیگر لایه‌های درونی را بیشتر خواهم شکافت. اما؛ از آقای خویشتندار خواهش می کنم رابطه این عاشقانگی را در ادراک متعارفی که مدرک بر ذات هنر است برایمان باز کنند تا بهره ای برده باشیم.

جناب خویشتندار می گوید: البته پرواضح است که مغز هنر در چنین مقالی نگنجد چرا که هنر را انقیادی درونی هست که ادراکات و مدرکات متشابه و متناقض را تبیین صورت می‌کند که سرآمد ساحت دو جهان می‌شود. وقتی از این زاویه نگریسته شود، هنر به عبارتی دست نایافتنی است و ما علی‌الظاهر مشتبه به ادراک بصر شده‌ایم، یا لااقل ادراک صورت. اما من دلم می‌خواهد به بیانی ساده تر و البته خودمانی، اعتراف بکنم که هنر هیچ ساحتی ندارد و دستگاه عریض و طویل هم نمی‌خواهد. شکی نیست که من با این سخن دشمنان بی‌شمار خواهم داشت اما همین است. و سکوت می کند و در صورتش لبخندی از رضایت جاری می‌شود. اطرافیان را با نگاهش برانداز می کند اما من ترجیح می‌دهم برای اینکه بحث به بیراهه نرود از دوستان بخواهم اگر امکان داشته باشد، از دوره‌ای خاص به این مقوله نگاه بیندازیم و حتی‌الامکان اگر تطبیقی هم باشد، که چه بهتر. لذا از آقای سیراکوند می‌خواهم اگر پیشنهادی یا نظری دارند دریغ نفرمایند.

آقای سیراکوند می‌گوید: کاملا با پیشنهاد شما موافق هستم چرا که در هر بحثی اگر ساختار و بن‌مایه را نداشته باشیم به نتیجه مطلوب نمی‌رسیم. ما باید مشخص کنیم این ریشه‌یابی موضوعی است یا تاریخی. این که مشخص شد باید بدانیم ترتیب موضوعی زمانی دارد یا بلعکس، ترتیب زمانی موضوعی دارد. بنابراین استنادات ما جنبه علمی به خود می‌گیرد ضمن اینکه بهتر است مشخص کنیم حرکت ما آیا از کل به جزء است؛ یعنی استقراییست یا بر عکس، قیاسی است؟

آقای ترکاشوند گلویش را صاف کرد و گفت: با اجازه دوستان من هم موافق این روش هستم. به قول گاستون باشلار، حقیقت تطابق انگاره‌های ذهنی با واقعیت است، پس چه بهتر که ما هم تطبیقی برخورد بکنیم. به گفته درایدن، ما باید طبیعت را مقیاس قرار بدهیم و انتخابمان بر اساس اسلوب متقدمین باشد. از این منظر، نگاه ما به زیبایی‌شناسی، جنبه آکادمیک به خود می‌گیرد.

در این لحظه صدراعظم دستش را بالا گرفت و گفت: من با علمی بودن برخوردمان موافقم اما اینکه طبیعت معیار ما باشد نسنجیده است چرا که ما در پی تقلید نیستیم .

آقای ترکاشوند گفت: اتفاقا منظور من تقلید صرف نیست بلکه نقش عقلانیت و خردورزی را پر رنگ می‌دانم. به قول رینالدز؛ هنر نتیجه اندیشگون بودن و خرد ورزی است. به عبارتی، زیبایی در دل هنرمند است. شاید هرگز نتواند آنرا بیان بکند اما می‌تواند در دیگران انگیزش ایجاد کند و دیدگاه‌ها را گسترش بدهد.

من در تایید حرف ایشان گفتم: موافقم. چه بسا فردی بیسواد هم بهره‌های فراوان از هنر داشته باشد ولی در بیان آن عاجز باشد، اما همین آدم، باورش را زیسته است و زندگی هنرمندانه دارد. فلذا؛ درک زیبایی منوط به تحصیلات آکادمیک نیست.

آقای ازلی نیز حرف مرا تایید کرد و ادامه داد: البته که اینگونه است منتها ما بر سر معیارهای زیبایی و سنجه‌ها چالش داریم که همسنگی خلق را با پدیده، در نگاهی هستی‌شناسانه باورپذیرتر بکنیم. خب! در این صورت، ما باید سخته‌های برآمده از بطن را به چالش بکشیم تا همسوسازانگی ساختمندانه سوبژکتیو را در فرای تبیین و تشریح سازه‌ها آشتی دوباره بدهیم. ما نمی‌توانیم بدون هرمنوتیک این تنش و قطبیت افراطی را در وضعیت عسرتی نادیده بگیریم. ما در یک تحلیل التفاتی بدون توجه به امر مقدس هنر را در حقیقت اپوخه می‌کنیم، یعنی در پرانتز می‌آوریم. اساسا تبارشناسی اگزوتیک بر دایره لاینحل دال و مدلول، حاصل ایده‌آلها وتوهمات پراکسیس مارکس است که از ارجاع به الگوی فرویدنشات گرفته. البته قصد من در اینجا این نیست که تبیین را تخطئه بکنم. من معتقد به گذر از التفات تهی، به التفات پر شده هستم، که آن را آگاهی از آندراج یا ترکیب هویت می دانم.

آقای سالیانی با کسب اجازه از عزیزان، در بیان زیبایی و حصول، دنباله حرف آقای ترکاشوند را گرفتند و ادامه دادند: انسان زیبایی را که سرشت بشری اوست سالهاست که گم کرده است. او از نقش مولد خودش فاصله گرفته و منشا طبیعی بودنش را به سرمایه بخشیده است. به عبارتی، پیوندش با تکنولوژی گسترده‌تر است تا با جامعه.

آقای سیراکوند با طرح پرسشی با این مضمون که "آیا این معرفت شناسی دکارت نبود که زیبایی شناسی نئوکلاسیک را باز کرد و آیا نقاش باید به دنبال ترسیم معقولات باشد؟" او از آقای کپورچالی  خواست پاسخ بدهد.

آقای کپورچالی توضیح داد: دکارت در این نظریه، تحلیلی از عشق، تنفر، ترس و ستایش عرضه کرد و تجسمات فیزیکی آن را مشخص کرد. مثلا چگونه است که از لذت و شادی، رنگ‌ها بر افروخته می‌شوند و از عسرت و غم، رنگ پریدگی عارض می‌شود. این همان نظریه فرانمود قرن هجده است.

صدر اعظم گفت: من می‌خواهم به قبل از این دوران اشاره داشته باشم، به دوران میانه که مبنای هنر امروز است. در آن دوران، منش پدیده‌های زیبا پایدار بود اما به تدریج، عنصر زیبایی، تدریج، تکامل و بالندگی دچار تغییر می‌شود. در آن زمان، تناسب و تقارن اهمیت به سزایی داشت. چنانکه می‌دانید، قبل از رنسانس، سوبژه بنیاد گوهر هستی بود اما در رنسانس، ابژه بنیاد گوهر هستی می‌شود. قبل رنسانس قانون طبیعی حاکم نبود، بلکه قانون الهی بود. در عصر حاضر اما امر مقدس وجود ندارد.

آقای خویشتن دار اضافه می‌کند: انسان امروز زیبایی را در قدرت می‌بیند و جبروتش را در غلبه بر کائنات می‌داند. فرد اهمیت به سزا می‌یابد و انسان‌ها بر اساس قراردادهای اجتماعی زندگی می‌کنند. خود طبیعت عامل اصلی روشنگری می‌شود و مابعد الطبیعه مورد چالش قرار می گیرد. امور خارق‌العاده نیز به تبع آن کمرنگ می‌شوند، چنان که دموکریت طبیعت را مرکب از ذرات ریز می‌دانست اما هراکلیت طبیعت را متشکل از آتش و مبدا هستی.

آقای دینام چی که تا این لحظه ساکت بود گفت: من اذعان دارم به اینکه به قول تالس، آب اصل طبیعت است، اما انگیزمن می گفت هوا اصل است. امپیدوکی آب و باد و خاک و آتش را اصل می‌داند و دموکریت اتم را. ناگفته نماند که گالیله معتقد بود خداوند طبیعت را به زبان ریاضی نوشته، اما من یک چیز دیگر هم می گویم و آن اینکه مهمتر از همه اینها معرفت است. اگر معرفت باشد اختلاف آدم‌ها کم می‌شود. مثلا دیگر کسی نمی گوید چرا به من سر نمی‌زنی یا تلفن نمی‌کنی! همه این اختلافات ریشه در سرگشتگی راه مقصود است. نظر شما چیه آقای سالیانی؟

آقای سالیانی منّ و منّی کرد و گفت: من اساسا بحثم بر سر هرمنوتیک است. همین خودش تیک بزرگ بشر است. من بشر را فاعل شناسای استعاره به اسطوره می‌دانم و باورمندم بشر تا زمانی که مدار فاشیسم را به سویه‌ی واگویه‌گرانه پساساختاری نچرخاند، خنگ مرادش یابوی چلاقی بیش نیست که کنگره ای را بر نمی‌تابد؛ و این تولد تراژدی خواهد بود، اگر چه حلقه قدرت این را بر نمی‌تابد. بشر در انکشافی پوپولیستی، سعی در مشاجره صورت با باطن دارد که همین واگویه‌ی پساساختاری ِ قالب گریز، خود سویه‌ای مهاجم بر جنبه‌های زیرساختمندانه سوبژیکتیو است که امروزه فلاسفه بزرگ - چه آنها که در مکتب فرانکفورت هستند و چه آنها که نیویورکی یا استانفوردی هستند. من به سهم خودم قدرت را عامل توازن تنویری می‌دانم برای برقراری رابطه در نظامی که بر اساس سکوت سرد از لایه‌های مخملین سلاح خارج می‌شود و شطرنج شکوه و عظمت باورهای نشان‌شناسانه این فاعل شناسا را بر اریکه استعاره‌های محذوفه ای مینشاند که پایگاه اسطوره ای دارند.

در این هنگام آقای سابیلون که مهمان خارجی جلسه بود انگشت اشاره اش را روی میز گذاشت و آرام بلند شد. پایش را روی صندلی گذاشت و رفت روی میز. در حالی که هنوز انگشت اشاره‌اش روی میز بود دو بار به دور خود چرخید و دوباره آمد پایین. فیلمبردارها از این حرکت هم فیلم گرفتند و شب هنگام در ادامه تیتر گزارش خبری خود مبنی بر نقد زیبایی، این حرکت آقای سابیلون را هم نمایش دادند. هنوز گزارش پخش نشده بود که حکومت نظامی اعلام شد. کودتا صورت گرفته بود و من بعدها در کتاب نشانه شناسی خواندم که حرکت آقای سابیلون نشان چرخش بوده و کارکردش را درست دریافتم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:29  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

سه شمع دیگر را روشن کردیم وروی میز کنفرانس گذاشتیم ودر مقابل هر شمع دو آیینه حالا نور اتاق بیشتر شده بود و پت پت شمعها فضا را رویایی کرده بود پرسیدم خب دوستان محترم ما امشب قصد داریم معیار های زیبایی شناسی را در دوران مدرن وپست مدرن و واولترا پست مدرن بر رسی کنیم کدام یک از دوستان حاضرند تا بحث را آغاز کنیم؟ دوست هنرمندمان که تحصیلات عالیه اش را در بلاد انگریز گذرانه اضهار تمایل کرد از ایشان پرسیدم به نظر شما  هنر معیار مشخصی دارد؟ایشان قاطعانه جواب دادند خیر عرض کردم خب اگر ما بخواهیم معیار داشته باشیم باید تابع چه اصولی باشیم؟

ایشان سرا پای مرا بر انداز کرد و نگاهی به دور وبر انداخت وپرسید تزیین این اتاق کار شماست؟

من هم بدون اینکه دستپاچه بشوم عرض کردم بله قربان این ها ناشیگری من است .ایشان لبخندی زدند وگفتند ببین دوست عزیز هنر در ذات وروح بشر است آدمی فطرتا می داند که چه چیزی را باید کجا بگذارد.عرض کردم نعوذ بالله ماکه هنرمند نیستیم وایشان سر مبارکشان را به تصدیق سه بار خم کردند وفرمودند اتفاقا شما هنرمند هستید علیرغم اینکه در بدویت زنگی می کنی ولی هنر را دریافته ای همانند اسلافتان واین مهم است شاید شما هر گز دلتان نخواهد وارد مقولات پیچیده وبغرنج بشوید اما این را مد نظر ذاشته باشید که هنر اصولا بر پایه فطرت بشر است و ما در دورانهای پیش تاریخ نیز شاهد این عرض اندام ها بوده ایم بدون اینکه به مسائلی از این دست فکر کنیم که مثلا جایگاه ما در هنر معاصر کدام است وقص علیهذا اما آنچه در این باب قلبل توجه و پیگیری است اصل گرایش بشر به زیبایی است که چنانکه می دانیم در بین اقوام مختلف ویژگیهای متفاوت دارد که فعلا می ماند برای نشستهای آتی اما واقعیت قضیه بر شناخت پدیده ها و پدیدار شناسی است موافق نیستید ومن عرض کردم چرا که نه اما به گمانم شما پیشاپیش به پیشواز رفته اید و اندکی دورانها را با عرض معذرت به تاخت می برید اجازه بدهید روال طبیعی طی بشود تا کم کم برسیم به بحثی که شما داعیه دارش هستید.وایشان با سر کلام مرا تایید فرمودند وما ماندیم با گروه هنر سیما اما برق مانع از اداما کلام شد وما ماندیم و ما ......ادامه بزودی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:53  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

اتاق نیمه تاریک بود سه شمع روی سه دیوار بود دیوار بعدی را دو پنجره پر کرده بود روی هر دیوار دو تابلو بود که در نور کم خودنمایی می کرد یکیش تابلوی سوم ماه مه بود روی دیوار سمت راست که روبرویش هیچ پنجره ای نبود ودر کنارش واگن درجه سه اثر اونوره دومیه ودرست مقابل اینها دو تابلوی امپرسیونیستی ناهار در چمن زار و آن یکی هم که چندان معلوم نبود وناشناس ماند و من که خیره شده بودم به دیوار رو به رو که سازندگان کاخ خورنق را نشان می داد ودر این تاریکی مطلق چه درخششی داشت این اثر ماهشت نفر بودیم ودر این جلسه قرار بر این بود که بحثمان بر معیار های زیبایی شناسی مدرن وپست مدرن واولترا پست مدرن باشد اما دوستان هنوز نیامده بودند تنها من بودم ودوستم که متخصص پیشا تاریخ است نفر سوم هم آقایی بود صاحب کرسی در دانشگاه  کانزاس سیتی که تخصصش اروتیزم پنهان بود همینکه از در وارد شد با خنده ای موذیانه ما را مسخره کرد وگفت می بینم که تمایل به فسق وفجور شما را هم شامل می شود اما شرم ایرانی وادب اجازه نداد که جوابش را بدهیم بفرمایی زدیم واو هم روی صندلی سوم مقابل پنجره نشست شال گردنش را باز کرد و کتش را به پشتی صندلی آویزان کرد نگاهی به دور وبر انداخت  و گلویش را صاف کرد پیشانی بلندش زیر نور شمع درخشش خاصی داشت ودماغش بزرگتر دیده می شد ضمن اینکه پف چشمهایش هم بیشتر شده بود نگاهی به ساعتش انداخت وپرسید پس بقیه دوستان کجا هستند ؟من گفتم حتمن در ترافیک گیر کرده اند وپرسیدم چیزی میل دارید واو گفت البته ممنون می شوم یک لیوان آب اگر محبت بفرمایید ومن که رفتم آب بیاورم نفر چهارم وپنجم هم رسیدند ونشستند آنکه مسن تر بود موهایش را بسته بود رفت کنار پنجره و دولنگه اش را باز کرد و بدو بیراه گفت به همه کسانی که در ساخت وطراحی تهران وخانه هایش سهیم بوده اند بعدها فهمیدم آن مرد همان هوشنگ سیحون بوده .جلسه قرار بود ساعت 9 شروع بشود ونیم ساعت هم گذشته بود به دوستان فیلمبردار هم زنگ زدیم که زودتر خودشان را برسانند تا برنامه را روی آنتن ببرند.....ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:36  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

کلاه پشمی اش را برداشت وسر بی مویش را که سفیدتر از صورتش بود خاراند کلاهش را گذاشت ودستش را به زانویش گرفت واز جایش بلند شد رفت سراغ قفسه کتابها واز لای یکی از آنها این عکس  را بر داشت وگفت این اولین عکس زندگی منه ای را آقای محمد زاده گرفت او معلم ما بود وما اولین بار دوربین را دست او دیده بودیم ما را به خط کرد وروی پله های مدرسه به ترتیب قد ایستادیم ونشستیم  دوربین را روی سه پایه گذاشت و بعد یکی یکی کت مصطفی را پوشیدیم وعکس گرفتیم اما طعنه های مصطفی تمام شدنی نبود یا می گفت شما کت نداری یا می گفت ندید بدید هستید عکس خودش را که پارسال در حرم امام رضا گرفته بود آورده بود وبه ما نشان می داد بین پدر ومارش ایستاده بود وبرادر وخواهرش کنارش بودند مادرش چادر گلدار سفید سرش بود وپدرش کت وشلوار آبی راه راه پوشیده بود پشت سرشان تصویر بارگاه امام رضا بود با کلاغهایی که در آسمانش پر می زدند پدرش دست به سینه ایستاده بود ومادرش گوشه چادر را به دهن گرفته بود مصطفی هم که تا اون مقع موهایش بلند بود موهاش را تراشیده بود چون از بچگی مویش را نذر امام رضا کرده بودند می گفت باید به من بگویید مشهدی مصطفی چون من پابوس حضرت رفتم ولی شما نرفتید ولی ما چون از پولدارها بدمان می آمد می گفتیم مصی واو ناراحت می شدولی مجبور شد کتش را بدهد تا همه با آن عکس بگیرند کاظم دراین فاصله حیبش را خالی کرده بود ونخودچی هایش را داد به ما البته نه اینکه ما کت نداشتیم داشتیم پاره پوره بود وپر از وصله اغلب کتهای کهنه برادر یا پدرمان را می پوشیدیم که قواره تنمان نبود بیشتر شبیه پالتو بود تا کت آستینهایش هم که آویزان بود ولی توی برف وسرما خوب بود کار دستکش را هم میکرد تا اینکه یک روز در سرمای سخت یک روز زمستانی در حالی که در حال پارو کردن برفهای پشت بام بودم اتوبوس هیبت را دیدم با اون رنگ قرمزش  در انتهای دشت سفید دستهایم را ها کردم وبرفها را به کوچه ریختم صدای سرفه پدرم را شنیدم یازده روز بود که مانده بودند پشت برف ومن حسابی دلم برایش تنگ شده بود به پیشوازش رفتم پیشانیم را بوسید ومن ساکش را دو دستی گرفتم ورفتم مادرم چایی دم کرده بود ومن پاهایم را زیر کرسی گرم کردم پدرم ساکش را باز کرد و هدیه مادرم را که یک  شال کمر بود داد و هدیه مرا که یک کت نو بود  داد من فورا آن را پوشیدم وکفش وکلاه کردم وزدم به دل کوچه برف دوباره باریدنش گرفته بود وهوا تاریکتر شده بود سو سوی چراغهایی که یکی یکی روشن می شدند روستا را زرد کرده بود ومن با اصرار تمام قدم می زدم وخودم را برانداز می کردم وچشم دوخته بودم به در خانه ها و کوچه ها را گز می کردم سه دور تمام آبادی را دور زدم  اما کسی را ندیدم خودم را رساندم در خانه مصطفی هر چه منتظر شدم کسی بیرون نیامد  راهم را کشیدم ورفتم یک دور دیگر هم زدم حالا هوا کاملا تاریک شده بود ومن مجبور بود بر گردم خانه چون دیگر طاقت سرما را نداشتم  کتم را زیر سرم گذاشتم وخدا خدا می کردم زود تر صبح بشود ومن دوباره کتم را بپوشم وبه کوچه بزنم بلکه یکی پیدا بشود وبگوید مبارک است کت نو خریده ای؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:57  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 4:8  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

فصلنامه تخصصی خط خطی ویژه تصویر سازی -کاریکاتور وانیمیشن به دنیای مطبوعات وارد شد صاحب امتیاز این فصلنامه کیارش زندی است که خود جزو کاریکارتوریستها وانیماتورهای موفق است او تا کنون به موفقیتهای جالب توجه دست پیدا کرده است .

تولد این فصلنامه را به جامعه هنری فرخنده باد می گوییم وبرای تمام کسانی که در طبع ونشر این فصلنامه سهیم هستند آرزوی بهروزی وکامیابی داریم امید که که مانا باد وبردوام

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:41  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

روزنامه دوپوند طی گزارشی اعلام داشت : نیکوتین مهمترین عامل در بارداری ناخواسته و مصرف بی رویه آن در بانوان است ودر مردها همراه با ریزش شدید مو ورشد نامربوط آن در ناحیه گوش گلو وبینی است دانشمندان طی تحقیقاتی یک سیگار مصنوعی اختراع کرده اند که با دود کردن آن  تمام موهای زائد از بین می رود ولی از عوارض آن در آمدن مو در کف دست و کام دهان است که آنهم امید است با دعای خیر شما رفع و برطرف گردد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:6  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

سر نوشت:این داستان از کتاب منتشر شده حیوانات نانجیب است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:30  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin