تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
Balatarin

مرد غریبه ای که کلاه پشمی بر سرداشت وکت چرمی پوشیده بود وریشهای تنک اش را خاراند سرو وضعش نا مرتب بودوکفشهایش پاره قلاده سگ را در دست گرفته بود ودست اش را توی جیب اش گذاشته بود یک دست نداشت استین کت اش توی جیب دیگراش بود سگ اش از خسته تر بود کشیده و تکیده باچشمانی کمرنگ و خاموش با زوزه ای کشدار ودمی لای پاها وسری پائین ومرد مدام کلماتی نا مفهوم را تکرار میکرد زاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش زاره زوم پی زاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش زاره زوم پی ولی هیچکس نمی فهمید که او چه می گوید مردم دوراش جمع شده بودند کودکان بی واهمه سگ را نوازش میکردند و مرد مدام تکرار میکرد ژاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش ژاره ژوم پی یکی از بچه های تازه وارد با چند نان تازه از راه رسیدصدای زوزه سگ بلندتر شده بودواو تکه نانی را کند وجلوی سگ انداخت مرد به سرعت خم شد و نان را قاپیدو شروع کرد به خوردن از شادی در پوست خود نمی گنجید وکودک کارش را تکرار میکرد نانها تمام شدند زوزه سسگ قطع شده بود و مرد کلمات جدیدی را تکرار میکرد وبرای مردم دست تکان میداد ژاردی ژوردی شان چی بون ژی شوش شوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 19:27  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
 
پاییز که می آید
برگ ها باور نمی کنند
که پایان کار می رسد از راه
بعد رنگ می بازند
و زیباتر می شوند
و هر روز به رنگی
و باز هم باور نمی کنند
تا آن که می پژمرند
و بعد می افتند
دیگر باور را ضرورتی نیست
(احمد جلیلی)
آخرین روزهای پاییز گذشته از پنجره ی راهروی شرقی بیمارستان پارس، پیچک زیبایی زیباتر می شد بر دیوار رو به رو. هر روز به رنگی و باور نمی کرد مرگش را؛ و کنار من دوستم - دوستمان - بعد از ظهر ها از اتاق دلگیرش بیرون می آمد و لحظات کوتاهی از پشت شیشه ی پنجره ، زیبایی رنگ های پیچک را تماشا می کرد؛ نقاش بود و مفتون رنگ ها. آیا او باور می کرد؟
حالا دیگر باور را ضرورتی نیست...
حدیث رفتن دوستمان - ایرج زند - حدیث پیچک بود.
روز بیست و سوم آذر ، آخرین روز؛ در انتهای راهروی غربی جمع بودیم. درست در جهت مقابل. دیگر نرفتم تا پایان کار برگ های پیچک را ببینم ؛ از پنجره ی غربی طبقه ی سوم بیمارستان پارس این بار، سنگ فرش سیمانی ساختمان سامان را می دیدم؛ سرد بود و خاکستری. جدولی که با گچ سفید روی آن کشیده شده بود ، انگار قبرهایی کنار هم بودند.
ابراهیم جعفری نگاهی به پایین انداخت، در دفتر یادداشتم بی هیچ کلامی نوشت:
«من اینم که هستم همینم؛ در این صف که می بینی عاشق ترینم»
ایرج در اتاق پهلویی در بستر مرگش آرمیده بود. ساعت دوازده بود.
 
آزیتا شرف جهان
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 12:51  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
یک سال است که ایرج زند را در هیچ جا نمی بینی ودر همه جا می بینی.ایرج زند انسان زیست و انسان مرد .هفته گذشته استاد ذابحی واین هفته نازیلا سمیعی نمایشگاهشان را به او تقدیم کرده اندیادش گرامی روحش روان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22:25  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
نمايشگاه نقاشي نازيلا سميعي گالري افرند برپاست حتما ببينيد تخييل سميعي قابل تقدير است

TinyPic image

 

TinyPic image

 

TinyPic image

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 1:11  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

در پاريس ديداري داشتم با رضا يحيايي كه از هنرمندان خوب كشورمان است كه ساكن پاريس است يحيايي تحصيلات خود را در رشته نقاشي در ايتاليا به پايان رساند او كه از اهالي خون گرم بابل است با آغوش باز پذيراي ما شد وبا او در روستاي ژيورني به ديدن موزه كلود مونه رفتيم وحظ بصر برديم .رضا يحيايي همه فن حريف است هم نقاشي مي كند هم مجسمه سازي وهم شيشه گري وخانه اش در روستاي ژيورني ديدني است او تمام خاطرلت كودكي خود را با اشيائ پيرامونش حفظ كرده است رضا يحيايي از دست ژاك شيراك نشان افتخار گرفته است و وجودش  را در پاريس مايه افتخار دانسته اند .كارهاي او را در پاريس بر روي كارت تلفن و كارت مترو چاپ كرده اند واز آن تمبر ساخته اند.يحيايي مردي مهربان وخون گرم است كه هنوز با لهجه شيرين بابلي حرف مي زند واز مهمان نوازي چيزي براي ما كم نگذاشت.تصاويري كه مي بينيد از خانه او وموزه كلود مونه است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:28  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

 

سوپ فرانسوی

سوپ فرانسوی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:22  توسط رضا هدایت  |