تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
Balatarin



Click to show it on original size!

وسایل ارتباطی جدید به خار مغیلان اجازه سرزنش نمی دهند. ما ساعت 11 و03 دقیقه صبح سوار هواپیما شدیم و ساعت 2 و 30 دقیقه در فرودگاه جده بودیم. فرودگاه جده سایبان های مدرنی داشت به شکل چتر ، که با نیروی برق باز و بسته می شدند. سیستم تهویه هم داشت. مسیر جده تا مدینه 400 کیلومتر بود که با اتوبوس طی می شد و در طول مسیر بیابان بود و بیابان بود و بیابان. ساعت 9 شب به مدینه رسیدیم و اولین مسجد صدر اسلام یعنی مسجد قبا را دیدیم. پس از آن گلدسته های مسجدالنبی را. در هتل "قصرالخیام" ساکن شدیم. اتاق 916 .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:0  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin


من وقتی تابلوهای شما را می‌بینم می‌توانم رویشان اسم بگذارم. به نظرم نام این درخت که از آن برگ و انار می‌ریزد، <درخت زندگی> است. آیا همچو چیزی در نظر شما هم بوده، همین اسم‌گذاری‌ها که مبنای آن تداعی است و...؟

من این تابلو را با اسم <درخت زندگی> شروع کردم. درختی را که برگش می‌ریزد، قطع نمی‌کنند، چون می‌دانند سال بعد دوباره نو می‌شود. برای این تابلو اتفاق جالبی افتاده بود. وقتی تمامش کردم یکی از دوستانم آن را دید و بعد از لحظاتی از من پرسید <نام این تابلو سیمرغ است؟> گفتم <برای چی؟> گفت: <لا‌به‌لا‌ی شاخه‌های این درخت 30 تا مرغ نشسته‌!> خب این اتفاقی بود و من تعداد مرغ‌ها را نشمرده بودم. گفتم: <نه! من اسمش را درخت زندگی گذاشته‌ام. تعداد مرغ‌ها اتفاقی بوده.> بعد از مدتی گفت: <جالب است! تعداد انارها هم 30 تاست!> و البته من به این هم‌فکر نکرده بودم. در ناخودآگاه من اتفاق افتاده بود. اما درباره انار. انار میوه‌ رازآلود و مرموزی است. مطمئنا این معنی در پس ذهن من بوده و در این تابلو به این شکل متجلی شده است.


ادامه گفت و گو با رضا هدایت را در سایت روزنامه کارگزاران بخوانید... اینجا

گفت و گو با فونت درشت تر و با سوال و پاسخ های سوا شده را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 13:1  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
ماهم این هفته شد از شهر و به چشمم سالیست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست
می چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش
گر چه در شیوه گری هر مژه اش قتالیست
نخواهم نوشت مدتی ونخواهم بود مدتی وشاید دیگر هرگز .نمیدانم نمیدانم نمی دانم شاید نباشم .وننویسم
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 1:49  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
"پشت آن تپه برفی " برنده بهترین فیلم جشنواره ایتالیا شد.در باره فیلم وکارگردان در پستهای قبلی نوشته ام
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 9:50  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
آفتاب آمد دلیل آفتاب وچه زیباست این حقیقت که حقیقت همین آفتاب است و تاب دیدنش دیده را نشاید وسیاه آید دیدگاه از دیدن بسیارش پس آن به که دیده به دیدار آوریم ونظاره به ناظر  واین میسر نیست مگر به ندیدن ویافتن بصیرت که گر بیابیش نه  نور بماند ونه سایه چنانکه یعقوب را وقوف افتاد :

سایه را او می بیند

که به نور پشت کرده باشد!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:20  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

پشت به دوربین روبه پنجره ای که به دیوار باز می شد روسری گلدارش را مرتب کرد وصدایش را صاف کرد وادامه داد.من اصلا شکاف بین نسلها رو نمی فهمم من برای اینکه ساعاتی را با خودم تنها باشم زدم بیرون دلم خواست سیگار بکشم پایم را روی پا بیندازم وشعر دلخواهم را در این گوشه دج زمزمه بکنند مردم هم در رفت و آمد بودند ومن آنها را نگاه می کردم وبه سیگارم پک می زدم واز این که سرم گیج میرفت حال بدی نداشتم با پایم روی زمین ضرب گرفته بودم وسر خوش بودم از اینکه ساعت 9 شب است ومن هنوز بیرونم ونرفتم خونه خوب منم دلم می خواست عین برادرم دیر برم خونه در رو باز بکنم وبه احدی هم جواب پس ندم چون منم حق دارم مامان باباها که قدیمین ودرک درستی از نیاز های ما ندارند همه اش می نشینند ونصیحت می کنند واز نسل جدید بد می گن انگاری خدا تنها نسلی رو که درست خلق کرده همین نسل اینهاست هیچ دستمایه افتخار آمیزی هم ندارند ولی دایم نسل بعد از خودشونو متهم می کنن به لاابالی وبی انگیزگی به نظر شون پای کامپیوتر نشستن یه جور علافیه  وتو ذهنشون فقط به چت کردن فکر می کنن نه چیز دیگه ای من که اصلا با اینا آبم تو یه جوب نمی ره الان که سال 1415 شمسی هست من 17 سالم تموم شده ولی هر وقت می رم پای کامپیوتر بابام می گه بازم چت می کنی ومن غش غش می خندم  ومی گم ای بابا شما هم که اصلا مارو نمی فهمید چت مال دوره شما بوده بابا جون الان کامپیوتر چیزی به اسم چت نداره اگه بگم چکار می کنم که مخت سوت میکشه وسرت گیج میره وپس می افتی امروزه که مثل دوره شما نیست که کامپیوتراتون نفتی بود وهمه تون از بس مینشستین تا یه فایل کوچک موسیقی رو دانلود کنین شش تا سیگار می کشیدین نسل شما همه تون هنوز هم یه انگشتی تایپ می کنین خوب حق هم دارین درک درستی از زمان ندارین ولی ما اجازه نداریم نصیحتتون بکنیم چون مثلا بزرگترین ولی من خسته شده بودم از این همه توضیح دادن دلم گرفته بود وهمون کاری رو کردم که گفتم بعد دیدم یک پسر هم سن وسال خودم که نه یک کمی بزرگتر اومد وکنارم نشست سیگارشو روشن کرد وشروع کرد به نظر دادن در باره صدای من ومن در عالم خودم بودم وشاد وخندان از اینکه سه ساعت دیر کردم وهنوز نر فتم خونه هنوز خنده رو لبم بود که گرفتنمون وما رو سوار کردن وبردن و به من گفتند دختر فراری اولین بارم بود که این کلمه رو شنیده بودم خوشم اومد وحال کردم با خودم گفتم اینها از کجا فهمیدن که من فرار کردم وخواستم یه ساعتی تنها باشم اما لحظات که می گذشت دلم آشوب می شد حالا دیگه دلم می خواست برم خونه ول گفتند باز داشت هستی وباید فردا ببریمت پزشکی قانونی ومن که اصلا حالم بد نبود نفهمیدم چرا باید منو ببرن پزشکی قانونی سر و صدا راه انداختم وگفتم من باید برم خونه صدای سیلی بود که توی گوشم می پیچید ومن نمیدونستم چکار باید بکنم با خودم فکر کردم که چرا این نسل قدیمی درک درستی از ما نداره ما که بیراه نمی گیم خوب ما هم زنه ایم زندگی می خواهیم ولی شکلش با شکل زندگی اونه متفاوته اگه اونها الکی خوش بودن وبه گوز خودشون می خندیدن وافتخار هم می کنن که تفریح سالم داشتن ولی ما جوانترها نداریم ویک جورایی نگرانمون هستند که معتاد بشیم واز دست بریم باید بگم کور خوندین نسل ما نسلیه که دنیا رو تکون می ده این عاصی بودن های ما مایه شک میشه ومن مطمئنم که آینده به دست ما درست میشه وقبول کنین که نسل ما خیلی باهوشه دلیلش هم وجود این همه رسانه است کدوم یک از مامان باباها قبول ندارن که بچه گلشون حرفهایی میزنه که آدم بزرکها شاخ در میارن شک نکنید که همه تون قبول دارین وما نسل برتریم مگه خودتون نمی گین فرزند سالاری خوب درسته هستیم چون سزاوارشیم وسالاریم وحقمونو می گیریم ومنتظر نیستیم بهمون بدین ما ممی تونیم شما بلد نیستید زندگی کنید می دونید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 12:27  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin


تفریح دیگری که نداشتیم! یا به ردیف کنار هم می ایستادیم، شلوارهایمان را پاییین می کشیدیم نگاه می کردیم ببینیم شاش کداممان بیشتر می پرد، یا به زرته های همدیگر می خندیدیم. گاهی وقت ها مسابقه گوزیدن می گذاشتیم. هم صدا و هم شدتش را به رخ هم می کشیدیم. روی خاکستر می نشستیم، گوز هر کس که گرد و خاک بیشتری می کرد برنده بود. یا توی آب می رفتیم و گوشمان را به غلغل گوزمان می سپردیم و برنده معلوم می شد. و بقیه باید خوراکی هایشان را با برنده تقسیم می کردند. بعضی ها دزدکی کله مورچه می خوردند که گوزشان شدیدتر بشود. مثل حالا نبود که بچه ها با سرویس بروند و با سرویس هم برگردند و اینقدر شل و ول و بی اراده باشند و همه اش پای کامپیوتر بنشینند و چرت بزنند و جست و خیز نکنند. یا نهایتا با موبایلشان مشغول اسنیک باشند. خب معلوم است که فردا معتاد می شوند. سرگرمی سالم که نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 1:55  توسط رضا هدایت  |