تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
راستش نمیدانم من بودم یا او ولی یادم هست که با هم بودی ویاد علی افتادم که حالا در زندان است گفتم نمیدانم یعقوب چه نوشته که گرفتار شده است اما هر چه باشد سنگین تر از تجاوز به ابهای ایران نیست اما ریییس جمهور در یک دیدار اتفاقی در جایی رسمی به این گروگانها بر می خورد و با آنها خوش و بش می کند وتعارفات معمول ومرسوم سیاسی وآنها هم به ولایتشان می روند ودروغ می بافند ودر این سمت نویسنده ای به زندان می رود نمی دانم چرا؟من هم دلم می خواهد بروم ببینم چه خبر است وحضرات انسان دوستی و رحمت را برای که وبرای چه می خواهند من را به زندان ببرید که بتوانم بی دغدغه کتاب بخوانم ومجازاتم کنید که چرا می خوانم وچرا می نویسم .ایها الناس دنیا دارد با سکس هستی را رقم می زند وککش نمی گزد وچنان در انحلال بشر می تازد که مرگ جا می خورد بنابر این به راستی یک نویسنده چه می تواند بنویسد که رکن رکینی را بلرزاند؟
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 21:58  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 3:1  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

نمایشگاه نقاشی و چاپهای دستی ناصر اویسی در گالری هما یاد آور همان کار هایی است که در سالهای قبل از انقلاب دیده بودیم اویسی مدت سی سالی هست که در ینگی دنیا ساکن است اورا نقاش می دانم اگر چه حقوق خوانده است وشاید بتوان او را جزو سر دمداران مکتب بی ریشه سقا خانه دانست که هویتش هرگز ثابت نشد به کار گیری عناصر مرسوم نقاشی در هر دوره ای هرگز نه به معنای نو آوری است ونه به معنای پست مدرنی که امروزه می شناسیم بالا برویم وپایین بیاییم نقاشی های اویسی نقاشی دکوراتیو عام است هیچ گاه دانش تصویری معاصر را در آثارش ندیده ام اگر چه به نوعی پای بند به سنت تصویری بومی است به ظاهر اما این دیدگاه بومی به طرزی اشکار بی حضور است در این آثار چرا که در هنر بومی ما آنچه بیش از هر چیز نمود عینی دارد رابه تنگاتنگ شکل وزمینه است که این نوع نگاه حاکی از بینش شرقی است که برابری خیر وشر را همزمان می بیند در حالی که گسست ماهوی شکل وزمینه در این آثار به صراحت آشکار است وبرای من بیننده زیسته دراین بوم وبر چیزی نیست مگر صورتی ظاهرازآنچه که دیده ام .اما آنچه اویسی را نقاش نگاه می دارد نگاه مستمر اوست به تزیین ودریافت درست ودقیق سلیقه که این بسته به شامه اجتماع است وستودنی است چرا که درک درست اجتماع به نوعی درک دقیق سیاست وفرهنگ حاکم است عمده موضوع آثار اویسی زن واسب است این دو سوژه تکرار مکررات است وهرگز روحی شاعرانه ندارند وتنها به عنوان نگین ممهور نقاشند که به تکثیری  بی دلیل مبدل شده اند دیدن آثار اویسی بیش از آنکه ما را در گیر با مقوله فلسفی خلق اثر بکند مارا دستخوش تحجر تصویری می کند هر چند که معتقد به نقش رسانه ای هنر نیستم (به معنای عام)اما هنر را مهمترین رسانه در ارتقائ بینش بشر می دانم ومتاسفانه در این آثار ندیدم مگر شعری کهن از هزار سده ی حکیم که ایران نبودن را به نظمی ساده شعار حال خویش کرده که امروز در گیر واگیر بشر با خودش وخلقت هجوی بیش نیست که کارکردش جز به محفل خماری خاطر را خمود  می کند بنابر این کنار گود ایستادن وندا دردادن که لنگش کن هیچ نیست مگر خر خر وپف پفی بی ثمر که خواب را بیاشوبد اما اگر به غیر نابی نگاه کنیم آثار اویسی ملاحتی دارد که درنگ می خواهد وشیرین ودلنشین برای فراغت بی دلیل بشر معاصر که کم نیست مخاطبش وما نیز خرسندیم که دیگر بار دیدارمان به دیدار تاریخ تنویر یافت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 2:53  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

شب ترجمه به همت علی دهباشی به مناسبت هفدهمین سال انتشار مجله مترجم برگزار شد در این مراسم آقایان: عبدالله کوثری ودکتر علی خزایی فر و صلح جو و خانم فرحزاد سخنرانی داشتند ودر پایان جلسه پرسش وپاسخی یا حضور منوچهر بدیعی بر گزار شد .

علی دهباشی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 13:0  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

شب ترجمه

مجله بخارا بيست و نهمين شب از سلسله شب هاي بخارا را به جشن آغاز هفدهمين سال انتشار مجله مترجم اختصاص داده است .
اولين شماره مجله مترجم در بهار 1370 در مشهد انتشار يافت و تا كنون 44 شماره آن منتشر شده است . اين مجله كه به سردبيري دكتر علي خزاعي فر استاد دانشگاه فردوسي منتشر مي شود از بحث هاي انتزاعي درباره ترجمه پرهيز مي كند و به آن دسته مباحث نظري و عملي ترجمه مي پردازد كه در عمل به كار مترجم مي آيد . از اين روست كه مترجم كه با شمارگان 4000 منتشر مي شود در ميان مترجمان و دانشجويان ترجمه علاقمندان بسيار دارد. اساساٌ همكاران مترجم عمدتاٌ مترجمان حرفه اي بوده و هستند . از جمله مرحوم كريم امامي ، عبدالله كوثري ، دكتر مجدالدين كيواني ، حسن لاهوتي و علي صلح جو . مترجم در طي 16 سالي كه از انتشار آن مي گذرد با مترجمان بسيار گفتگو كرده از جمله مرحوم ميرعلايي ، مرحوم محمد قاضي ، كامران فاني ، عزت الله فولادوند ، بهاءالدين خرمشاهي ، فرزانه طاهري و ديگران .
در شب مجله مترجم عبدالله كوثري ، فرزانه فرحزاد ، علي صلح جو ، دكتر خزائي فر درباره مسأله ترجمه در ايران ، جايگاه ترجمه ادبي در ايران و .... سخنراني خواهند كرد . همچنين ميزگردي با حضور سه نسل از مترجمان كشور برگزار خواهد شد.
شب ترجمه ساعت پنج بعد از ظهر پنج شنبه بيست و سوم فروردين ماه در خانه هنرمندن ايران از سوي مجله بخارا برگزار خواهد شد.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:1  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

Click to show it on original size!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:17  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

عروس وداماد روی صندلی جاخوش کرده بودند وعکاس وفیلمبردار بود که دور وبر اینها می چرخید تا اینکه میز شام حاضر شد وعروس وداماد قاشقهایشان را پر کرند وطی یک مراسم آیینی قاشقهایشان را در دهان همدیگر گذاشتند ولبخند روی صورتشان نقش بست وخوراک عکاس وفیلمبردار دو برابر شد هنوز لقمه اول از گلویشان پایین نرفته بود که داماد دست عروس را گرفت واز جایش بلند کرد ووسط جماعت شروع کردند به پایکوبی اما هوشیاری پدر داماد مانع ادامه ماجرا شد وآنها را به زور نشاندند سر جایشان تا بقیه شامشان را بخورند عروس وداماد لقمه دوم وسوم را خوردند وباز از جایشان بر خاستند ومردم هاج وواج نگران آنها بودند اما کسی این دفعه نتوانست جلوداراین حرکات نا موزون وموزون بشود آنها بین مردم می لولیدند وکودکان زیر دست وپا به گریه افتاده بودند وزنها وحشت زده فرزندانشان را بغل می کردند وبه بیرون می بردند تهدید ها و اشارت ها هم دیگر کار ساز نبود وعروس وداماد دست در دست هم روی سر جمعیت بال بال می زدند ومردم هر کاری می کردند انها را سر جایشان بنشانند ناکام می شدند وکسی لب به غذا نزده بودکه عروس وداماد خودرا به بیرون تالار رساندند وآرام آرام از روی شاخه ها بالا رفتند ومردم سر به هوا تماشایشان می کردندهر کس چیزی می گفت دیوانه شده اند طلسمشان کردند آه کسی گرفته شون خانواده عروس وداماد گریه می کردند بچه هاهبرایشان دست تکان می دادند جوانان برایشان کف می زدند ومی خواندند تر کوندن ترکوندن ترکوندن ونگاهها به بالاتر می رفت عروس وداماد از دید ناپدید شدند وهمه حیرت زده مات ومبهوت داشتند آسمان را نگاه می کردند وپچ پچه و ولوله همچنان شدید تر می شد که یکباره آسمان پر شد از نقطه های نورانی به رنگهای مختلف وصدای مهیب انفجار دلها را لرزاند ونوای نا خوداگاه یا امام زمان مردم بالا گرفت وسه دقیقه طول نکشید که کراوات دا ما د وتوری تن عروس افتا د روی زمین وصدای شیون وزاری فضا را پرکرد که قطع شدن برق وخامت اوضاع را دو چندان کرد چنانکه طوفان هم نقشش را ایفا کرد وشدید تر شد ومردم به گوشه ای خزیده بودند و هریک دنبال سر پناهی امن بودند اما یک نفر در تمام این مدت از جایش تکان نخورده بود وهر از گاهی لبخندی گاه تلخ روی لبش می ماسید واین کسی نبود جز آشپز انرژی اتمی که حالا سرش را پایین گرفته بود ودورتر ودورتر می شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 2:0  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

ازاینکه کسی نمی توانست تفاوت بین گلهای طبیعی ومصنوعی را بفهمد خیلی خوشحال بود امروز اولین بار
نبود خواهرش مستقیم رفت سراغ گلدانهای کنار پنجره وبا شادی رو به خواهرش کرد وگفت نازنینم اناراتم که میوه داده می بینم داری دور از چشم مایه کارایی می کنی ها نکنه می خوای گلخونه بزنی راستش اونور آب هم از این کارا زیاد می کنندمخصوصا ژاپنیها یه درختچه هایی دارن به اسم بن زای که مخصوص آپارتمانه خیلی دیدنیه گاهی اونها رو رو یه سنگ پرورش می دن بدون اینکه خاک داشته باشه لابد با مواد تغذیه میشن شاید هم نوع سنگش باشه وتوی خودش فکر کردم تو هم جایی دوره دیدی وخواهرش از شادی مثل بچه ها در پوست خود نمی گنجید و برای پنهان کردن شادی اش که بلاخره یک نفر دیگر هم به جمع فریب خورده ها اضافه شد دستش را لا به لای موهای بلندش برد وآنها را پشت سرش جمع کرد وبا گیره ای که بین دندانهایش بود یست ورو به خواهرش کرد وگفت شربت که می خوری ورفت توی آشپزخانه وخواهرش همچنان در حال وارسی کردن گلدانها بود که خواهرش با یک لیوان شربت کنارش ایستاد وهر دو به هم لبخند زدند وخواهرش شروع کرد به تعریف کردن اززیباییهایی که اونور آب دیده بود شربتش که تمام شد دوباره رفت کنار پنجره ی رو به حیاط همسایه که پر بود از گلهای اطلسی و لابه لای شمشاد ها که گلهای رز زردو سرخ می درخشیدند پرده توری را کنار زد وخیره شد به پیرزن فرتوتی که با چادر گلدارآبی اش در حال آب دادن به باغچه بودوشروع کرد به گفتن در باره زیباییهای کشور های دیگر ونوع معماری منظمی که دارند وبدی و بی ریختی معماری خودمان و همچنانکه دسستهایش را در دوجیب شلوارش گذاشته بود برگشت طرف گلدانها وخیره شد به بوته گوجه فرنگی وگفت خود کفا هم که شدین ودست برد تا یکی از آنها را بکند که با صدای جیغ خواهرش که داد زد دست نزن نکن وخواهرش عین بچه ای که مورد شماتت بزرگترش قرار می گیره سرش را بلند کرد وتوی چشمهای خواهرش نگاه کردودوباره لبخند خواهرش را دید این بار به صرافت بیشتری افتاد و یکی از گوجه فرنگیها رادر دستش گرفت اما هر کاری می کرد کنده نمی شد ولی سماجتش باعث شدکه بوته از ریشه بیرون بیاد وصدای قهقهه خواهرش سکوت حیاط همسایه را پر داد و خواهرش را متوجه گول خوردنش کرد که خواهرش فورا بوته را در هوا رها کرد ونگاهش به صورت خوشحال خواهرش افتاد که حاکی از رضایت وپیروزی بود وحرفهایی که میزد لابلای خنده های کشدارش ودلداری دادنش که ناراحت نشو همه اشتباه می کنن خودمم گاهی شک میکنم که خواهرش داشت پالتویش را می پوشید وروسری اش را که گره زد وپاشنه اش را بالا کشید و از در بیرون رفت وخواهرش شوکه شده بود که خنده هایش یخ بست اما خواهرش پشت سرش را هم نگاه نکرد.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 20:38  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

بفرما

شما آقا؟ نوش جان خدا وکیل آش بهتره کاشکی منم آش گرفته بودم . چیه؟ گول اسمشو خوردیم .

 چی میدونم چرا همه دوست دارند غذای خارجی بخورند، راستش من که اصلا سیر نمی شم همه ش دلم می خواد با نون بخورم؛ ولی نمیشه که! البته یه جایی رو می شناسم که، نصف پیتزاش آدمو سیر سیر میکنه . بیا هنوزم گشنمه ،برم یه آش بگیرم بیام . بگیرم براتون؟ تعارف نکنین؟! آقا واقعا دمش گرم، ای وللا. این شد یه چیزی عطرش آدمو مست می کنه کی میدونه اولین بار کی آشو کشف کرده؟ نه نه به نظرم ایرونیا .  پیتزا که غذا نیست ،بچه بازیه. غلط نکنم کار ایرونیاس چون خوش خوراکترین ملت دنیان. چایی چی ؟می خورین؟ای بابا نمک نداره به خدا، می چسبه ها! باشه هر جور که راحتین؛ قند اضافی نداد، میگه قانوش همینه، دو تا. حالا دیگه همه قانون دان شدن واسه ما!! بی پولی همینه دیگه؛ البته ناشکر نیستم، ولی خوب!!!! به به عجب چایی مشتیه؟! کاشکی خورده بودی . سیگار داری ؟خوب، خوب ،می گیرم میارم ؛ وینستون خوبه؟باشه باشه؛ شما هم می خواین ؟بازم دمت گرم! خیلی خوبه که نمی کشی چیز بدیه من بارها به این دوستم گفتم بیا نکشیم نمیاد که نمیاد ؛ منم که پایه ندارم ، حال نمی کنم ولی بذار یه چیزی بگم: ببین داداش هر سیگار قاعده تا" هفده پک بیشتر نیست ؛ یعنی اگه با فاصله کم وپشت سر هم پک بزنی می فهمی چی می گم  ،هفده پکه هفده .  من اینو تجربه کردم ، تحقیق کردم ، دیدم مهمه؛ ونتیجه گرفتم که: با هفده پک سرو ته ش به هم میرسه . میگم حالا تو اگه نمی تونی یه دفعه ترکش کنی خوب بیا تعداد پک زدناتو کم کن ؛ مثلا چی می دونم  ،روزی یه پک کمتر بزن؛ یه هفته شانزده پک بکش .  می بینی دوماهه رسوندیش به نه پک وبعد چهار ماه دیگه فقط  یه پک میزنی؛ بعد می بینی حال نمی ده دیگه نمی کشی .  البته باید اراده شو داشته باشی وگر نه ممکنه دوباره تعداد پک زدناتو بیشتر بکنی  وبرسونسش به همون هفده تا ولی اگه آدم مبادی  آدابی باشی ، مسلما تو محیط عمومی نمی کشی وهمین محدودیت بهت کمک میکنه که چی؟که دیگه نکشی. بعضی هارو دیدین تو تاکسی هم می کشن ؛ اینها بویی از تمدن نبردن وقانون مدنی نمی دونن چیه؟ من میگم اگه، جونتو دوس نداری به جیبت رحم کن، واسه همینه که من بسته ای نمی گیرم، نخ نخ می کشم؛ البته بعد ازآش رشته می چسبه ها ؛ چون به هضم غذا کمک می کنه. آش رشته هم که می دونی، کلا دیر هضمه . این رشته هاش خمیره دیگه ؛ می ره می چسبه به دیواره معده، گاهی هم عامل آپاندیسیت میشه. می دونی خارجی ها این جور چیزا رو نمی خورن من می خواستم بگم: شما هم نخورین ؛ ولی مرام ورفاقت نذاشت. خودمم قاطی تون شدم البته این پیتزاها هم که پیتزا نیست .  بلد نیستن درست کنن ؛ خارجیا همه چیشون ردیفه . میزان حرارت، گرما ، مواد اولیه، بیخود نیست که : اجاقاشون فارنهایت داره ؛ واسه همینه دیگه. می دونی :این غذا اصلش ایتالیائیه دیگه؛ اونها اصلا اینجوری نمی پزن، مثل همین ماکارونی .  اونا اصلا میگن، اسپاگتی؛ واینجوری نمی پزن .  ما شاهکار می کنیم ؛ دستور پخت هم میدیم  .اونا کل چیزاشون فرق می کنه . مثلا فرانسوی ها به تعداد روزای سال پنیر دارن؛ چیزی حدود چهارصد نوع .  البته  وقتی می گم چهرصد نوع ،حتما می گن شاید یکی شب هم خواست پنیر بخوره ، نمی خوان تکراری نباشه براش. کاراشون اصول داره. با برنامه س . من بودم اونجا ، دیدم ، درکشون کردم .  الکی نیست .  زبان می خوندم .  ول کردم .  مدتی نمایش خوندم؛ خیلی جاها رفتم ؛ مدتی فرانسه بودم ، زبون مشکلی دارن. انگلیسی رو بهتر یاد گرفتم؛ آلمانی هم بهتر بلدم تا ایتالیایی؛  ولی روسی رو نیمه کاره ول کردم .  یه مدتی هم تو یه رستوران کار میکردم .درسته. همینطوره. شما درست می گین ، رستوراناشونم، تخصص می خواد. مثل اینجا نیست . مثلا این ظرف ، سس نداشته باشه؛ مشتری بهش بر می خوره .  قبلا باید همه چی ردیف باشه .کار ساده ای هم نیست  ؛ مهارت می خواد. قیف لازم داره .  مهمتر از همه تمرکز داشتنه.  البته فرانسوی ها گوشت اسب هم می خورن، ما نمی خوریم .  می گیم: مکروهه بهتر هم هست که نخوریم. البته فکر نکن هر اسبی رو می خورن؛ نه، اسبهای پرورشی میخورن. مثل خوک که پرورش میدن .  ولی خداییش، اسب شرافت داره .  خیلی نجیبه، خیلی عزیزه ، ما اسبمون  تو دنیا تکه، شناخته شده س، اصیله، قبولش دارن . زیاد، حتی صادر می شه. اسب ترکمن معروفه،  وفاداره، من دیدم.  حتی حافظه داره. گریه می کنه. دیدم؛ به چشم خودم دیدم. بله بله. از سگ که خیلی، سگ نمک نشناسه؛ با یه لقمه نون خودشو گم می کنه. من اسب دیدم که صاحابش مرده بود ، زار میزد؛ زار. نه، نه؛ نمیگم سگ صاحبش بمیره، چهچهه می زنه؛ ولی به وفاداری اسب نیست. اسب باهوشه. با هوش؛ اسب مسابقه، عین آدم می فهمه. احترام داره .  توی  مناطق کوهستانی هم، استفاده زیادی ازش می کنن . البته نه برای بارکشی. برای بار بری ،از قاطر استفاده می کنن. چون درست نیست؛ رو اسب سیب زمینی و پیاز بار کنین.  اینا کار قاطره .هیچکی حاضر نیست اسبوبار بکنه. اگه تو،تونستی یه آدم اصیلو راضی کنی که با اسبش بار بببره ؛ من سیبیل هامو از ته میزنم.میدونی؟! ممکن نیست بکنن. نمیدونم. نمیدونم.!! من تا حالادلفین ندیدم یعنی راستش  توی دلفین تخصص ندارم.  

این داستان را تقدیم میکنم به روح دوست از دست رفته ام ساعد فارسی رحیم آبادی  

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 20:4  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

پارک به این درندشتی با صندلیهای فلزی وفواصل دومتری در این مه غلیظ باید خیلی شاعرانه باشد اما نبود تصور بکنید سی صندلی سبز تیره در زمینه ای خاکستری ودو گربه سیاهی که روبروی هم نشسته بودند وپشت سرشان را نگاه می کردند صندلی ها خالی نبودند روی هر کدام مردی تنها یا زنی تنها نشسته بود دو سه صندلی هم دو نفره بود اما همه با هم بیگانه کز کرده ورنجور زانوهایشان به هم چسبیده وآرنجهایشان روی زانوهایشان بود ودستهای مشت شده روی صورتشان انگار همه مدل ونگوگ بودند هیچ چهره ای قابل شناسایی نبود سکوت بود وسکوت سوز بود وسرما سنگین بود وغلیظ مه بیشتر از پیش کلاهم را روی گوشم کشیده بودم وگردنم را در یقه ام فرو برده بودم ودستهایم را هاه می کردم  وزیر چشمی اطرافم را دید می زدم مرد دوربین به دست باکلاه زردش مدام زاویه اش را عوض می کرد تا بلکه عکسی گویا از مردی بگیرد که ویولونش را زیر چانه اش گذاشته بود وخیالاتش را به آرشه خط می زد واشک بر ریش سفیدش می غلطید و هر از گاهی مفش را بالا می کشید عکاس هیجان زده بود مدام پا به پا می شد سر می چرخاند ودنبال سوژه جدید بود سرد بود وسوز می آمد اما کسی از جایش تکان نمی خورد انگار همه بی خبرند وهمدیگر را نمی بینند کلاغها هم بی سر صدا آمدند نشستند وچقدر زیاد بودند تمام فضا را پر کردند روی سر ودوش آدمها نشستند وآدمها محلشان نگذاشتند  کلاغها از عکاس هم نمی تر سیدند روی دوش او هم نشسته بودند وشاتر دوربین هم صدا نداشت و مدام عکس می گرفت صدای آرشه مرد ویولون به دست تنها صدای آنجا بود یک بار دیگر فضا را برانداز کردم صندلیها انگار بیشتر شده بودند سیاهی ها بیشتر شده بودند وکلاغها هنوز می نشستند اینقدر که تمام زمین سیاه سیاه بود وروی سیمهای برق سیاه سیاه سرم را بالا گرفتم یک قطره باران صاف افتاد توی چشمم وقطرات باران بیشتر وبیشتر شد کلاغها می پریدند ولای شاخه های بلند درختان گم می شدند صدای ساز مرد هنوز تنها صدایی بود که می شنیدم باران تندتر شده بود ورگبارش به لنز دوربین هم رسیده بود کیفم را باز کردم دوربینم را پاک کردم وتوی کیف گذاشتم از در که آمدم بیرون منتظر تاکسی بودم که سرم را برگرداندم تا با مردمان ساکن سکوت دیدار تازه کنم که چشمم افتاد به تابلوی باغ مجسمه لبخندی زیر گونه ام خزید ودوباره برگشتم تا عکسها ی بهتری بگیرم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 16:20  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

دورو برش را نگاه کرد دست گیره را آرام آرام گرفت آنرا محکم در دستش فشرد صورتش چین بر داشت ودسته کلید آرام وبی صدا در قفل در سه بار چرخید در را باز کرد وآرام آرام خزید توی دالان کیف اش را پشت در گذاشت بند کفش اش را باز کرد کت اش را در آورد ونفسی عمیق کشید گردنش را بالا گرفت دکمه یقه اش را باز کرد شش دکمه دیگر را به ترتیب از بالا به پایین باز کرد شلوارش را در آورد وپیراهن اش را تا زد وکنار شلوارش روی میز گذاشت جوراب هایش را در آورده بود شیر آب را باز کرد پاهایش راشست وجورابهایش را چلاند وآنها را تکاند وروی نرده آویزان کرد وپیچ رادیو را باز کرد بستنی زمستانی برای سلامتی مضر است بازی در سلامت کودکان نقش دارد آب بازی تاب بازی ولابد چتر بازی وحقه بازی وطنز گوینده که باعث شد صدای رادیو را کم بکند وبرود سراغ کمد بزرگی که سه در داشت وشش قفل قفل اول را باز کرد وبقیه قفلها را یکی پس از دیگری باز کرد اولین کتاب را از بالا بر داشت دستی روی جلدش کشید وآنرا فوت کرد وروی زمین گذاشت دومین کتاب را هم باز کرد وروی زمین گذاشت سه ساعت تمام سه خروار کتاب را باز کرده بود تمام مجله ها را هم باز کرد وروی زمین گذاشت به سراغ چمدانهایش رفت ودرهای همه چمدانها را باز کرد وتمام جعبه هارا هم باز کرد سوراخ سنبه ها را میگشت وهر چه را که دم دستش بود باز میکردشیشه ی سبز رنگی را از جیب بغل چمدان بیرون آورد درش را باز کرد بو کشید وآرام روی زمین گذاشت بند ساعتش را باز کرد مچش را با دستمال کاغذی پاک کرد ساعت دیواری را پایین آورد پشتش را باز کرد وباطری اش را در آوردوروی میز گذاشت کنار ساعت خودش که هنوز پشتش را باز نکرده بود حالا دل وروده ساعت مچی را هم درآورده بود وداشت در یخچال را باز می کرد کشوهای فریزر را بیرون کشید ورفت سراغ گلدان گلی که تازه خریده بود در یخچال را نگاه کرد وغنچه های نیمه باز را باز کرد که بعضی هایش پر پر شد زیر پوشش را در آورد بازو بند ش را باز کرد وروی تخت انداخت به انتهای راهرو رفت ودریچه را باز کرد هوای بیرون سرد بود گرگ ومیش بود سرو سیاه را به زور می دید از روی رف شیشه سیاه را برداشت درش را باز کرد وروی میز گذاشت رادیو همچنان باز بود وته صدایی داشت سفره اش را که باز کرد چند تکه نان خشک گذاشت وسق زد صدای دندانهایش چهار نعل توی مغزش تاخت می رفتند چشمهایش دو دو می زد خودش را به حمام رساند شیر آب را باز کرد هم گرم هم سرد صورتش را اصلاح کرد موهایش را شانه زد شیشه سفید جلوی آیینه را برداشت درش را باز کرد مایع سفید را توی دستش خالی کرد دو دستش را به هم مالید وصورتش را لمس کرد از موهایش هنوز آب می چکید حوله را روی سرش گذاشت رختخوابش را باز کرد شیشه سبز رنگ را دوباره بر داشت حسابی بو کشید ودوباره روی میز گذاشت شیر گاز را باز کرد وتوی رختخوابش دراز کشید نگاهش به سقف بود دستهایش را باز کرد وچشمهایش را بست هنوز خوابش نبرده بود که از بوی گاز حالش بد شد بلند شد وشیر گاز رابست پنجره را باز کرد وزنگ زد به دوستش وگفت شام بیا پیشم می ترسم تنها باشم و شروع کرد به بستن کتابها که برق رفت  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 12:39  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

خوب میشه مریضیه دیگه هر کسی ممکنه گرفتارش بشه البته هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه هذیان هم میگه؟چند سالشه؟خلافش بالا بوده حتما ولی خوب میشه اگه بخواد مداواش میشه کردمیدونی که سیفلیس بیماری مقاربتیه میدونستی؟عاملش یه نوع باکتریه به نام تروپونوما پالیدون برا درمانش اگه زود به فکرش باشن راحته از شروع تا یک سال باید پنی سلین پنادور یک میلیون ودویست بزنه هفته ای شش تا دوتا سه هفته ولی خوب اگر از یک سال بیشتر باشه یعنی دیر فهمیده باشن قضیه اش فرق می کنه در اون صورت باید LP  بشه LPکه می دونی چیه؟مخففLAMBER  PANCTUREیعنی کشیدن مایع نخاعی بعدش هم باید آزمایش VDRL  یعنی جستجوی آزمایشگاهی خون بده از نظر ویرال که ببینند توی خونش باکتری هست یا نه همینطور FTA که معنیش فلورسنت تروپنوما آنتی بادیه که میخوان بدونن که آیا باکتری توی بدن آنتی بادی ایجاد کرده یا نه مخصوصا در مایع مغز نخاعی گفتی زن وبچه هم داره فامیلتونه؟چه کاره س؟معلومه سروگوشش می جنبه ها دفترچه بیمه داره؟آزمایشاشو داده یانه؟اگه می خوای من معرفیش کنم بیمارستان ولی عصر بره پیش آقای سعادتمندی روزهای زوج اونجاس بگه از دوستای بهرامم سخنگو البته دکتر آزاد هم هست بهش بگو زودتر اقدام بکنه وگر نه دخلش رو میاره البته اگر داخل مایع مغز نخاعیش از نظر VDRLوFTAمثبت بود درمانش فرق می کنه اگر مثبت باشه در مانش با پنی سلین کریستال ممکنه یعنی هر سه ساعت باید چهار میلیون واحد تزریق بکنه اون هم تا ده روز ولی خدا کنه که به پنی سلین حساسیت نداشته باشه البته باز هم فرقی نمی کنه می تونه در اون صورت از سالی سیلات که همون آسپیرین وآموکسی سیلین واریترومایسینه استفاده بکنه ولی خوب بیماری خطرناکیه روی اعصاب اثر می ذاره وعوارض زیادی داره ممکنه دسکشن آئورت بکنه یعنی اون قسمت بالایی آئورت که حالت عصایی داره میدونی کجارو می گم خوب خوب درسته همونه بله می گم برات ببین آئورت که از قلب بالا می آد خوب خود قلب میدونی که دهلیز چپ داره با دهلیز راست بطن چپ داره با بطن راست که در واقع یک رگ از وسط قلب به حالت بعلاوه روی آئورت قرار می گیره که دریچه سینی بین بطن چپ ودهلیز چپه ودریچه سه لتی هم که اسم دیگه ش تریکوسپیده توی سمت راسته آره داشتم میگفتم که اولین مرحله ش دسکشن آئورته یعنی اون قسمت عصایی که ممکنه در واقع نازک بشه ودیگه خون به سر وگردن نرسه وخود همین در سیستم عصبی مغز اختلال ایجاد می کنه که از عوارضش بسته شدن دریچه های قلبه همونهایی که توضیحشونو دادم در مرحله سوم ممکنه آندو کاردیت بکنه که می دونی چیه نمیدونی؟توی پزشکی وقتی "ی"و"ت"میاد یعنی عفونت وآندوکاردیت یعنی عفونت لایه داخلی قلب البته عوارض دیگه ای هم داره که مرحله آخرشه اون هم عوارض مغزی ولنگان لنگان راه رفتنه وکور مال کورمال ومهمتر از همه لقوه وهزار کوفت وزهر مار دیگه ببینم این الان تو کدوم مرحله هست کور که نشده لقوه چی ؟وجوان دستی به صورتش کشید و چشمهایش را بالا پایین کرد وگفت چی می گی شما ؟من داشتم مقدمه کتاب نیچه رو می خوندم این آدم فیلسوفه میفهمی؟من اصلا ندیدمش یه ریز داری میگی ...آقا بخشید من پیاده میشم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 16:23  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin