تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
بدبخت صادق هدایت.بدبخت کامو. بدبخت ایرج میرزا. بدبخت شاملو .بدبخت پیکاسو.بیچاره اخوان .مسکین حافظ مهجور سعدی دردا دردا دردا.............

۱-راستش را بخواهید هدایت دیوانه بود

۲کامو مایوس بود ومتوهم

۳-ایرج میرزا مشکل مقاربتی داشت

۴شاملو بی دین بود

۴-پیکاسو نقاش نبود

 

۵-اخوان نگفت زمستان

۶-حافظ عارف نبود

شما را به خدا دست بر دارید جماعت متفرعن باور کنید دل تمام این بزرگان از دستتان خون است .دغل بازی بس است کم سنگ دیگران را به سینه بزنید .به خدا این نیست انچه می نویسید در وبلاگتان و......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 23:42  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

مجله بخارا با همكاري نشر ماهي به مناسبت صدمين سالگرد تولد هانا آرنت، فيلسوف آلماني ، شب هانا آرنت را در ساعت 30/5 دقيقه بعداز ظهر چهارشنبه دوم اسفند ماه در خانه هنرمندان برگزار می‌كند.
در شب هانا آرنت، دكتر عزت الله فولادوند و خشايار ديهيمي سخنراني خواهند كرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 23:18  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

دو روز پیش با ابوافضل همتی آهویی ومحمد ابراهیم جعفری به شهر شیراز سفری داشتیم که بسیار خوش گذشت البته آقای جعفری برگشتند تهران و ما ماندیم ومطابق معمول سری زدیم به بارگاه حافظ .این غزل تفالی بود جمعی برای تمام دوستان وکسانیکه به دیدارمان می ایند در وبلاگ.

دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

رقیبم سرزنشها کردکه از این باب رخ برتاب

چه افتاد این سر ماراکه خاک در نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درجست

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

تو را آن به که روی خود زمشتاقان بپوشانی

که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش وز دنیی دون بگذر

که یک جو منت دونان دوصد من زر نمی ارزد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:50  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

حسن اسمعیل زاده جان به دیدار یار برد یادش گرامی روانش شاد .

نقاشی از نسل قهوه خانه که زیبا می نگاشت ودوستش داشتیم مردی که عاشق بود به نقاشی وعمل خود را ارج می نهاد .هم خودش وهم عملش زیبا بودند .هر چه بگویم کم است در رثای این مرد  یادش گرامی وروانش شاد وتسلیت به تمام اهل هنر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:23  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

چهلمین روز از پرواز ایرج زند را بخشی از گروه چهل دف در موزه هنرهای معاصر نواختند. سرپرست این گروه ، فرشید غریب نژاد از شاگردان استاد ایرج زند بود و در زمانی که به یاد دارم ایرج زند از او می خواست که در کلاس، دف بزند و شور ایجاد کند. خود ایرج زند با دف به کهکشان می رفت و چنان مشتاق یادگیری آن بود که سر از پا نمی شناخت. ایرج زند مجسمه ساز، نقاش و دانامردی از سلسله عرفان که خود را طراحی شناخت، او دیگر در میان ما نیست اما آثارش گویای اندیشه اوست. آخرین آثار او که با پلکسی گلاس اجرا شده بود چنان شفاف است که روح عریان هنرمند و هنر را به ما می نمایاند.
نوشته هایش محک ایمان و باور اوست و کلامش، معجز مسیح.
مهدی سحابی، مترجم، نویسنده و نقاش و مجسمه ساز توانمند کشورمان در سادگی و فی البداهگی آثار ایرج زند سخن گفت و چهلمین روز مرگ او را شب تولدش نامید و مبارکبادی نثارش کرد.
سحابی بزرگمردی است فروتن و شایسته تقدیر. این را گفتم که نگویید مرده پرستید. و از دور در دستان سحابی بوسه می زنم چرا که هم در ترجمه و هم در نقاشی روحم را جلا داده است. هم خوانده ام هم دیده ام و سزاوار ستایش می دانمش.
در این مراسم گوشه هایی از فیلم هایی از ایرج زند به نمایش درآمد که یکی از آن ها در ستایش طراحی بود، اثر بابک گودرزی نژاد.
سخنان ایرج زند شنیدنی بود. چنان که می گفت: این کائنات درست است چگونه می شود من ذره در این کائنات غلط باشم. منی که حول محور خود می چرخم. طراحی، محور من است. این را دریافتم.
او اینگونه طراحی را ستود و کارهایش را نمایش دادند و دیدیم و در نهایت سخنرانی دکتر صادقی بود، سرپرست موزه هنرهای معاصر تهران و حس همدردی او با خانواده ایرج کریمخان زند و جامعه هنری و دریغی گفتند چرا که از شمار دو چشم، یک تن کم و از شمار خرد، هزاران بیش دیگر نیست. اگرچه آثار او هنوز در پارک امیرکبیر در منطقه ۱۵ ، در متروی جهان کودک و در اصفهان نظاره گر ملتی است که ایرج زند عاشق شان بود.
حرف های دکتر صادقی وعده ای را به ما داد و آن، چاپ مجموعه آثار ایرج زند همراه با خاطره و نوشته های دوستان و نزدیکان او بود. امیدواریم در سال ۸۶ این وعده جامه عمل به خود بپوشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:15  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

آثار نقاشی احمد امین نظرـاحمد مرشدلوـ مهدی احمدی ـوفرشید شیوا ومحمد رحیمی در گالری ماه به نمایش در آمده است ابتدا بنا بود این نمایشگاه با عنوان طبیعت بی جان نمایش داده شود .شما را به دیدن این آثار دعوت می کنم. پرداختن به موضوع واجرای رئایستی وناتورالیستی وفتو رئالیست  از دیر باز دغدغه هنرمندان بوده است اما عدم شناخت دقیق و نداشتن اشراف کامل بر این موضوع گاه هنرمندان را وابسته به تکنیک صرف وقاعدتا نخ نما  جلوه می دهد بر همگان واضح است که توان دید عینی  تنها ابزار است اما نه هنر ومهمترین عنصر درهر اثر هنری اندیشه نهفته در اثر است اما وجه فریبندگی در اجرای اثر تنها یک چشم بندی است  ونا اندیشگونی تنها منجر به دیدن صورتی عکس گونه در اثر است که فریبی بیش نیست در این میان متاسفانه توان تکنیکی این آثار نیز چنگی به دل نمی زند مگر در آثار امین نظر که فارغ از محتوای ان قابل تامل است وسزاوار تکریم  تمرین ممارست آنهم نه چندان آدمی را توانمندی اجرا می بخشد اما اندیشه را نتوان دریافت مگر به دانش وشناخت  شناختی که بر آمد تجربه  است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19:53  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

سابقه چاپ دستی به چندین قرن پیش بر می گردد وهدف از آن تکثیر برای دسترسی راحت عموم علاقمندان بود اکثر هنرمندان معروف در چند صده اخیر از این تکنیک استفاده کرده اند وآثاری بدیع وزیبا خلق کرده اند .چاپ دستی در دانشکده های هنری درس پایه است وطرفداران ویژه دارد چاپ دستی نیاز به دقت صبر وحوصله خاص دارد مخصوصا نوع تکثیری آن که دقت بالا لازم دارد علاقمندان برای آشنایی بیشتر با این تکنیک می توانند به کتاب کالکوگرافی نوشته مینا نوری مراجعه نمایند.

مرجان سیدی دانش آموخته دانشگاه آزاد اسلامی در رشته گرافیک است ومقیم فرانسه ومشغول به تحصیل هنر چنانکه خود می گوید بیشترین زمان را در آتلیه های چاپ می گذراند ودر زمانی که در ایران بوده مدتی در کنار احمد امین نظر آموزش چاپ دیده است .

آثار سیدین از ویژگی بصری قابل توجهی برخوردار است وتوانمندی او در تکنیک به ثبت ایده هایش کمک کرده است موضوع آثار سیدین بیشتر حیوان است

 

.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 20:40  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

اولین خورشید گرفتگی همزمان بود با تولد من که کودکی بودم با شصت سانتیمتر قد و پنج کیلو وزن کلاس اول که بودم قدم صدو پنجاه سانتیمتر بود و وزنم پنجاه و چهار کیلو گرم کلاس پنجم که شدم هفتاد کیلو بودم با صدو پنجاه و هشت سانتیمتر قد و دبیرستان که رفتم نود کیلو بودم با صدو هشتاد سانت قد از سربازی معاف شدم نه پوتینی به اندازه پایم بود و نه لباسی به تنم می شدمهم تر از همه نا هماهنگی من بود توی صف گردان معافم کردند دانشگاه که رفتم هشتاد کیلو بودم با صد و نود و هشت سانتیمتر قد و سبیل هایی که تمام صورتم را پوشانده بود با چشمانی پف کرده و موهایی زبر که کمتر از پر کلاغ نبودند همیشه برای سوار شدن به ماشین مشکل داشتم پاهایم اذیت میشد همین طور روی تمام صندلی ها با دوستانم که صحبت می کردم از شش جهت منحنی بودم ازدواج که کردم سه سال بعدش بچه دار شدم او را بزرگ کردم و به مدرسه بردم این روزها دیگر فرست نمیکنم مادرش همراهش می رود من با او بازی نمیکنم برایش قصه نمیگویم عروسکهایش را نمیبوسم بغلش نمیکنم که از پله ها بالا ببرمش اسب نمی شوم که سوارم شود قایم شدن هایش را زیر میز نمیبینم وقتی می آیم که خواب است و وقتی میروم که خواب است دیروز تولدش بود شمعهایش را که پف کرد من بودم و او بود و مادرش دستی به موهایش کشیدم و گفتم عزیزم تولدت مبارک بابا را ببخش که با تو بازی نمیکند من بابا ی بدی هستم سرش را بالا گرفت و صاف تو چشمهایم زل زد و خندید گفت : تو بابای خوبی هستی خیلی هم مهربانی من کارتون غولها را دیده ام اکثرا بد جنس هستند دوستانم میگویند بابای تو غول است من به آنها میگویم خب غول باشد من دوستش دارم مهربان است و به آنها میگویم همه غولها بدجنس نیستند  بابای غول من مهربان ترین غول دنیاست دستش را به گردنم انداخت و بوسه بارانم کرد و من گریه کردم و در آغوشش خوابم برد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 23:18  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
افسانه "عزیز و نگار "در الموت یادآور "عزیز و کبری" در کردی است برای من. علی اشرف درویشیان سالیان سال پیش معلمی بود در روستاهای کردستان و "جهان" که عمه پدر و خاله مادرم باشد می گفت: اشرف مرا یاد عرب می اندازد.
منظورش عربعلی شروه بود. بسیار خوب می شناخت او را و مرا او با او آشنا کرد و اولین واژه کردی" کاکله" موشان را باور کردم که قابلیت دارد همانگونه که ادا می شود نوشته شود. چرا که درویشیان دریافته بود که "کاکله" را جایگزین در هیچ زبانی نیست و دریغم آمد از این که مرد محبوب کودکی من را با این همه زحمت که گاه درویشش می نامند (افسانه های ایران را) از تصاویری انباشته می کند که مردار است. ای کاش درویشیان تصاویرش نیز افسانه هایش بودند و هیجده جلدش را که خوانده ام هیچ نیست مگر افسانه و تصاویرش هیچ نیست مگر هیچ.
بیراه نروم. شب عزیز و نگار شب مردم مظلوم و بی دفاع فلسطین است. شب آواره های چچنی است. شب تمام ملت هایی است که رنگ شان با رنگ دیگران متفاوت است و شب آن که دلش دارد از غصه آمدن صاحبخانه می ترکد. و شب شکوه عزیز و نگار واقعیت بزرگ زندگی بشر است. رابطه نامشروع در روایت عزیز و نگار از عشق است که شرعیت می یابد. خدای را! این ظلم مادر را که می بخشاید.  قصه عجیب است. قصه قصه است. تاریخ است. تکمله است. تواشیح بر تکالیف. تکلف بر متکلف. که گاه منم نگارشگرش. قصه آمیخته است چنان با زندگی که ناخودآگاه مردی عامی گلوگاهش دشتی سرایی می کند و باور می کند که شاهد روایت بوده است. خواهد بود. و چنان می خواند که گویی هیچ کار دیگر نباید بکند.
زندگی چنان آمیخته است با قصه و افسانه که عجیب است و عجبا به گربگان در فیلم مستند علیخانی از راویان عزیز ونگار (طوفان-ملوس و شاه صنم) اعجوبه های زمانه اند. و عجیب شوکت شاهانه شان برای خوردن غذا یکباره فرو می ریزد. چیست خدایا؟ خدایا کیست؟ جفت.
جفت چیست خدایا؟ جفت اینان را چرا آفریده ای؟  خودت گفته ای. شما را از مرد و زن آفریده ام و زنان الموتی را به عدالت گربه انیس و مونس کرده ای. گاه گلویم می گیرد از شنیدن صدای بی دندان مردی که دهانش نمی جنبد و فرشید را مواخذه می کنم. چیست در این گنبد بسیار نقش؟ تا بگوید مرا که موسیقی کجا آغاز می یابد و کجا پایان. هیچ نیست قصه جز یکی غصه. هیچ نیست آواز جز یک راز و علیخانی به گاه و هنگام گلویشان را فشرده است و افشره جان شان را در کام ما چکانده است که در شلوغی تهران آرزوی ما این است که ساعتی سر ببازیم در این سکوت سرد سهمناک سهمگین سخت سخت. وباور را باور کنیم وبدانیم که افسانه برای مردم بهانه زیستن است  تا حدی که در روایت عزیز ونگار مردم در دیدار با عزیز از او می خواهند تا خود قصه اش را با نگار واگو کند .اینگونه است که قصه را ازلی می خواهند .ای کاش نیروی باور پذیری قصه ها امروز به یاریمان می آمد .

لینک های مرتبط به شب عزیز و نگار و عکس و گزارش های دیگر  را در تادانه ببینید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:40  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

مهدی اخوی یان وفرهاد صادقی دانش آموخته نقاشی دانشگاه تهران هستند که در حال حاضر در دانشگاه علم وفرهنگ به تدریس اشتغال دارند اخوی یان مدیریت دانشکده هنر را دارد.

وفرهاد صادقی مدیر گالری درسا است.کارهای این دوره اخوی یان تغییراتی محسوس دارد واز بار ادبی آن کم شده است وخصوصیت تصویری آن بیشتر شده است.

آثار صادقی را پیشتر هم در نمایشگاههای دیگر دیده بودم وامیدوارم کارهای تازه ترش را زودتر به نمایش بگذارد.برای دیدن کارها روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 12:46  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

 

خاموشی ایکار

آفتاب از پشت ابرها به من نگاه می کند، آخر چهره ام تماشایی است.( ساعد فارسی – یادداشت ها)

ساعد فارسی در سی و هفت سالگی در میان دود و آهن و غوغای بیمارگون کلان شهر تهران چشمانش را برای همیشه بر هم نهاد. درباره ی کودکی اش در دفتر یادداشت هایش می نویسد:" ... الان تصویریکه از کودکی دارم مثل خواب است برای رویایی نه چندان شیرین. بالای سرم یک ستاره ی زرد می چرخید، رنگ کال و سردی داشت. توی آسمان آبی نقطه چین ، در کنارم روی دو نفر دیگر هم نور می پاشید. اما نفر اصلی من بودم. لباس چهارخانه، پیرهن سیاه ودست های تو که صورت سبزت را به صورت مهر و محبت برایم ترجمه می کرد."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 1:30  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

ابوالحسن خان صدیقی می گفت دلم برای خودم تنگ شده بود هر چه به خودم زنگ زدم گوشی را بر نداشتم برای خودم پیغام گذاشتم که تماس بگیرد با من خبری نشد مجبور شدم نامه ای بنویسم وگله گذاری بکنم که تنهایم نگذار به من سر بزن دلم را دریاب اما هنوز هیچ پستچی مهربان آن را برایم نیاورده است آخر سر مجبور شدم شانزده ساعت راه بکوبم وبیایم به دیدن خودم دلم را درد ودود گرفته بود گلویم را بغض .پاهایم داغ شده بود چشمهایم به آسمان بود وابرها رامی چلاند آبی ها را قیچی می زد خیابان را رد کردم توی چمن ننشسته بود که توبیخ شدم وپاهایم را در آب گذاشتم لابلای انگشتهایم که خنک شد صدای گریه کودک از لابلای سنگ سینه ام را فشرد گریه امان نمیداد صدایش را واضح بشنوم در ازدحام سنگ ودودو درد می گریست ومینالید می نالید ومی گریست که نرو نرو می خواهی بروی بهارستان چکار بکنی ریشت را گروی کی بگذاری مجوز چاپ کدام کتاب را می خواهی بگیری نمی خواهد بروی تنهایم مگذار سر راه می مانم دلم می گیرد .اما او مصمم بود برود مثل من من که آمده بودم به دیدنم ودرونم آوار بود روی دلم که درد داشت وخفقان گرفته بود عبایش را سنگ توی دستش گرفته بود  ومی فشرد نگاهش به جنوب بود توپخانه را می دید وگامش را برداشته بود وگره بود در ابرویش وپیش پایش را نمی دید وکودک گریه میکرد من دلم می لرزید واو گامش را برداشته بود که صدایش ریخت روی سرم که برایم مهم نیست ماندن نمی توانم  اینجا یا جای من است یا جای دلار فروشها.

دیشب در کافه تیتر گفتگو بود با علی دهباشی وپرسش ها وپاسخ ها وخاطراتی که دهباشی می گفت وکارهایی که کرده است  واز حشر ونشرش با بزرگان اهل ادب  وبی مهری های زمانه که امروز گریبان خودش را هم گرفته است .دهباشی میگفت انجوی شیرازی ۴۰۰/۰۰۰ قصه را گرد آورده است وبرادران گریم تنها با ۴۰۰ قصه مشهور شدند .از اینکه دوستان دهباشی هم نیامده بودند تا در کنارش باشند دلم گرفت ای کاش اهل ادب وهنر هم دمی به خمره ورزش بزنند وبا ۴ گل در جام جهانی یا  بالا بردن وزنه ای سنگین قهرمان جهان بشوند در این دنیای زر وزور وتزویر.

دیروز را در تادانه علیخانی هم ببینید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 9:7  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

مراسم عزاداری امام حسین در شهر بیجار (بام ایران)مراسمی خاص است .شهر بیجار از شهرهای شیعه نشین کردستان است که این روزها به یاد امام حسین وهمدلی با بازماندگان روز عاشورای حسینی سروروی خود را گل مالی می کنند .عکسهای زیر ارمغان سفر به این شهر ویادگار این مراسم است. Image hosting by TinyPic
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 3:9  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

فرصت مناسبی دست داد تا در این سرزمین مجازی نمونه هایی از نقاشی های دانشجویان ترم شش نقاشی دانشگاه سوره را که مدت چهار ترم است با من نقاشی میکنند به نمایش بگذارم .نقاشی ها را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 11:21  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

درود بر محمود درویش شاعر فلسطین فلسطین کجاست فلسطین کجاست شب تو را در خانه هنرمندان برگزار کردند در پادگان سی سال پیش که امروز خانه هنرمندان است آیا هنوز درویشی یا محمود آیا هنوز محمودی و درویش می دانی از کجا می نگارم نامه ام را از بیخ گوش شاملو و اخوان از حجره شعر ...

علی دهباشی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 3:1  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

دوست دارم برای تنوع هم که شده گاهی نمونه هایی از عکسهای دوستان را توی وبلاگ بگذارم که دوستان بیننده دست خالی برنگردند این بار نمونه هایی از عکسهای علی باقری را ببینید باقری لیسانس گرافیک از دانشگاه تهران است ودر همین زمینه فعالیت دارد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 14:38  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

صدای سوت بخاری آزارم می داد  یادخمپاره های ۱۲۰ می افتادم به آشپز خانه رفتم خیارشوری را شستم ومشغول خوردن شدم سیب زمینی نیم سبزی را بر داشتم وماهرانه پوست کندم که صدای صوت نیاید ریز ریزش که کردم در ماهی تابه ریختم وروغن را اضافه کردم .جلز وولز روغن گوشم را پرنکرده بود که صدای شلیک پی درپی ورگباری گلوله گلویم را خشک کرد .خودم رابه پنجره رساندم ناله های یک نفر او را روی زمین می کشید شلوارم را پوشیدم  پله ها را  پریدم توی کوچه صدا داشت نالان وخفیف زار میزد ولی حرکت نداشت مگر تکان تکانی در دست وپا وکم کم باز وبسته شدن دهانش بی صدا بیراه رفتن چشمی که روی زمین نبود خونش سیاه  بود در تاریکی که خاکستری اسفالت را رنگ خودش میزد وراهش را می کشید لابلای ترکها ومردم دورش را گرفته بودند وزنان از پشت پنجره ها مثل کلاغ های روی سیم برق سر می جنباندند که من آرام آرام پله ها را آمدم بالا در را که باز کردم دود در آغوشم کشید وتمام تنم را لیس زد. گاز را خاموش کردم  ماهی تابه بی شباهت به اسفالت سیاه نبود پنجره ها را باز کردم دود بود که به کوچه می ریخت وخانه ای که سرد سرد بود به سردی مرد روی زمین سرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:17  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

 در ادامه شبهای  بخارا شب محمود درویش شاعر نامدار فلسطینی در خانه هنرمندان به همت علی دهباشی در تاریخ ۴/ ۱۱/۱۳۸۵ ساعت ۵ عصر برگزار می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 14:15  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin