|
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
|
دست به دامن غبار
روی هلال قوس قزح
قل می خورم به غروب
خیس خیس
از نگاه بهار لابلای دلی که از سنگ است
با دو چشم
پل میزنم از پرانتز باز تا پرانتز بسته
نام تو را
گل می ریزد زباغ
گل می ریزد زباغ
عصر امروز در کافه تیتر بررسی کتاب ناصر زراعتی بود .ناصر زراعتی فارغ التحصیل هنرهای دراماتیک است وفالیتهای متعدد داشته است .مدتی نیز در کانون پرورش فکری مشغول بود والان ساکن سوئد است.کتاب جدید او "بیرون پشت در " که ناشرش نشر افق است واین شبها به همت مجله بخارا وکافه تیتر مشترکا برگزار می شود.در این نشست ناصر زراعتی از نقش معلم انشایش آقای حکیمی یاد کردند ونقش گلشیری را نادیده گرفتند واذعان داشتند که صادق هدایت بیشترین تاثیر را بر او داشته است .جلسه جلسه نقد وبررسی بود اماراستش را بخواهید تعارف بیشتر بود تا نقد اما در هر صورت جلسه بدی نبود ولی متاسفانه من کتاب را نخوانده بودم.امیدوام این جلسات بیشتر وبیشتر باشد تا بلکه رونقی در بازار ادب وهنر باشد .درمسیر که داشتم میرفتم چند عکس گرفتم در اینجا دوسه نمونه اش را می گذارم همراه با دو نقاشی از مرتضی طالبی دانشجوی دانشگاه سوره که دیدنشان جلای چشم است.
آویز میر فخرائی در سال 1340 در تهران متولد شد.او پس از دریافت دیپلم به طورجدی به نقاشی پرداخت.درسال 1992 از هنرستان هنری اسلو فارغ التحصیل شدودر سال 1993 رشته متحرک سازی را در مدرسه عالی ولدا آغاز نمود .آویز عضو انجمن هنرمندان حرفه ای نروز است وعضو موسسه توسعه هنرهای تجسمی است که در طول این دوران جوایز متعددی کسب کرده است.نقاشی های آویز قابل توجه است وتاکیدی بر این نکته که سخن کز دل بر آید لاجرم بر دل نشیند .او به زبان رنگ سخن می گوید وبرای بیان درونش دلش را می نگارد آویز ناشنوایی است که شنیدن صدای دل نشین ترنم ترانه های غمگنانه اش گوش جان را می نوازد ودر پی ایجاد ارتباط کلامی نیست که زبان تصویرش هزار بار رساتر از کلام الکن کسانی است که با هوچیگری خود را تحمیل می کنند شناخت وبه کار گیری رنگ در پی ایجاد فضا و انتقال احساس قابل ستایش است.گوشه گوشه کارش را ضربه قلم های ریز ودرشت با ریتمی موسیقایی دیدنی کرده است استفاده درست وشناخت دقیقش از رنگ در این آثار مشهود است شور وشیدایی نهفته در ضربه های قلم گاه او را به وادی امپرسیون می کشاند وگاه به هنرمندی اکسپرسیو تبدیل می کند .آنچه اهمیت دارد وابستگی وعشق سرشار است که در این مجموعه موج میزند بی آنکه کلام مدد رسانش باشد ویا ترفندهای مرسوم. برایش آینده ای درخشان میخواهم.


حسین علیعسکری چشمانی تیز بین دارد ودستانی که کاملا به فرمان مغز اوست .در این نمایشگاه او نیز همانند مرشدلوبه نمایش اندام روی آورده است .واندام ماکیان را نمونه نقاشی اش کرده است وپرکنده وعریانی آن را با آدمی برابر کرده است.اما گزینش نادرست در ترکیب بندی وعدم استفاده به جا از رنگ مایه افول آثارش گردیده است وصمیمیت را از کار گرفته است هر چند روی آوردن به چنین موضوعاتی می تواند تناقضی را نمایش داده ودر پی جابجایی جایکاه و بخشیدن شخصیتی خاص به عناصری دیگر اگر توان تکمیل تفکر هنر مند را نداشته باشند به هجو کشیده می شود .انگار از سر شلختگی بر این عرصه نمایش می یابد حال اینکه حتمن هنرمند در صدد القائ افکاری بوده است که به نوعی پیشگامش کاهلو است اما خام اندیشی راهی به دنیای روانکاوانه وتفکر ناب نمی برد .هر چند موضوع نا متعارف باشد.

شاه پری بهزادی دانش آموخته گرافیک است اما هرگز دنبالش را نگرفت در جان او نقاشی بود که ریشه داشت ومدام اورا به کار می گرفت بی آنکه به متاع دنیوی بنگرد آثار ارائه شده او در گالری اثر در ادامه کارهای پیشین است با این تفاوت که رشد وتکاملی باورنکردنی را در این آثار می بینیم که قابل تقدیر است اصولا پرداختن به مقوله ای به نام نقاشی تجریدی کار ساده ای نیست اما بهزادی این بار به خوبی از عهده این مهم بر آمده است در گیری او برای به دست آوردن ترکیب بندی منحصر به فرد وحساسیت در به کار گیری بافت قابل توجه است وبیننده را به فکر وامی دارد استفاده های به جای شاپری از اتفاق وسوار شدنش بر موج حادثه دیدنی است.



هی ها هولا/ کم شا پوشا
سبز و سرخ و سنگین/ گین گین
مردی بی پا/ مرغی بی سر/ هی هی هی ها
شش خط پایین خطی بالا
گلدان بی گل
گل/ رنگ لجن
خنجر در کف/ هی وا هی وا / هی واهی وا/ وا وا وا وا
قرمز چو زبان/شد شیر وشکر
از باد وچو باد
در بست وبرفت
تق تق تته تق/خندیدو گذشت افتاد ونشست/ اما نشکست
از تیغ تبر/ تن تن تن او/ تا ریشه تشا/تش تیشه توتوش
پر کند و پرید /از پیکر پففففففف
تف تف تو تو توفففففففففف
بر تیزی تیغ
دقی و دقا/ یقی و یقا/خوابیدن سرخ در باور باغ

چهل سال پیش در چنین روزی روی پل سراب گفتم منوچهر خدا بزرگه گفت از دماوند هم بزرگتره گفتم نمی دونم دماوندو ندیدم گفت مگر خدا را دیدی؟گفتم آره گفت خوب قدش چقدر بود گفتم قدی نداشت ولی بزرگ بود گفت بلاخره بزرگ معنا داره گفتم آره که داره وگفتم ولی دیدمش ودوسش دارم ولی منوچهر منکر همه چیز بود ومی گفت خدا خداست بزرگ وکوچکش را ما میگیم ودر این باره بحث کردیم در حالی که ده سالمون بود ومن گفتم دیروز توی اخبار اعلام کرده که دنیا هنوز ناشناخته های بسیار دارد ودانشمندان در پی پرده برداری از این اسرار تلاش میکنند وگفتم منوچهر من توی یک کتاب خواندم که خدا را نفی می کرد ومیگفت خدا ماییم منوچهر گفت حتمن خدا کمرش را میزند وسنگش می کند وادامه داد البته خدا مهربان است در دنیای آخرت جوابش را می دهد ومن گفتم خوب با این کشفیات جدید در رابطه با سرعت نور واین جور چیز ها چه می گویی ؟پرویز گفت تا حالا کی دنبال نور دویده و کی سرعتش را سنجیده همه اش دروغ است من اگر رادیو در اختیارم بود اعلام می کردم خر حسن کچل زبان بلد است واصلن فارسی حرف میزند تازه میگفتم من دکتر پرویز باب الحوایجی هستم دارای مدرک تخصصی از دنیا وابراهیم گفت بابا اینها همه اش کشک است من زن می گیرم ومی روم توی ارتش شما را نمیدانم من دوباره گفتم هنرمندان دندانهایشان عمر کمتری دارد این را از رادیو شنیده بودم وهمه خندیدند ول علی ادامه داد نه راست می گوید قد کوتاه ها هم همین طور ودوباره بحث کشید به باران ودر گیری های مردم بی دفاع فلسطین وهادی گفت همه اینها را که گفتین درست است من هم خدا را باور دارم دانشمندها را هم قبول دارم ومی دانم خدا در بالا بالا هاست به همین دلیل به نظرم اشراف به علوم جدید به ما کمک میکند تا دانا تر باشیم وبپذیریم که هرچه می گویند درست است چرا که من دانستم خدا دور است برای اینکه من بیست سال پیش می خواستم معلم باشم حالا شدم تو ده ساله دنبال زن گرفتنی تازه گرفتی در هر صورت تاخیر دارد دنیا وکارخدا لذا از خود خدا می خواهیم ما که از ارتباطات به دوریم وخبر ها دیر به ما میرسد راست ودروغش را هم خودش می داند ولی لا اقل به خاطر بندگی ما هم که شده بگوید چکار کنیم درسهایمان خوب بشود وچه مدادی بخریم که نوکش اینقدر زود نشکند و در نامه ای برایش پست کنیم وحالا پس سی سال دانستم که سرعت نور بیشتراز سرعت صدای ماست چونکه خداتازه دار چیزهایی را که سی سال پیش خواسته ایم به ما میدهد ای کاش ما هم مثل سرخپوسته می توانستیم با آتش روشن کردن بگوییم چه می خواهیم وبعد از این پریدیم توی آب .
احمد زهدی نقاش منظره های درون است او دلتنگ دیدن سرشاری رنگ است بسیار ساده وراحت قلم میزند گاه برخوردهای باسمه ای دارد ولی همین ویزگی کارش را دلنشین تر میکند. خالص وبی غل وغش کار می کند وادعای تغییر وتفسیر هم ندارد نقاشی برای زهدی مانند نفس کشیدن است غیر ارادی وناخودآگاه عمل میکند وروح آرام خود را لابلای آثارش منتشر میکند همین است که گویی نسیمی نرم در تمام تابلو جاریست وسر خوش ورام بی دغدغه دوام یا زوال حضوری مانوس وملموس دارد.


اسب
وحشی نباش نا نجیب
حرمت تاریخی تو نجابت است
وحشی
برگزيدگان چهارمين دوسالانه نقاشي جهان اسلام معرفي شدند
خبرگزاري فارس: برگزيدگان چهارمين دوسالانه بينالمللي نقاشي معاصر جهان اسلام طي مراسمي در موزه هنرهاي معاصر تهران معرفي شدند و جوايزي به آنها اهدا شد.
اعضای این گروه عبارتند از :ابوالفضل همتی آهویی .خسرو خسروی .احمد خلیلی فرد .امیر حسین بیانی. رضا هدایت. داور یوسفی. عباس مختار.محسن ناصریان ورضا افسری .
بزودی شاهد اولین نمایش از گروه خیس خواهید بود .
اخبار مربوط به گروه متعاقبا اعلام خواهد شد.

یاد بود ایرج زند در خانه هنرمندان به شایستگی نامش برگذار گردید .ای کاش در دوران زنده بودنش این مجال بود که اینگونه در کنارش باشیم که در نبودش بودیم زندگی ومرگ حقیقتی است وارونه که هر گاه یکی را می بینی دیگری را نمی بینی زندگان را دریابیم که مرگ همه را در می یابد دیر یا زود ودیده بستن از این راست دروغ بزرگیست چه بخواهیم چه نخواهیم رهگذر همین راهیم
مرا ببخش قسمت می دهم به خاک خیست به سیبیل های سیاه بلندت که مردانه بود مرا ببخش آمده ام که بگویم من دروغ نگفتم به جان عزیز خودت راست گفتم که یک اسب دریائی داشتم حتا شنا کردنم در دریاچه زریوار اگر یادت باشد آنروز گفتم که روز سیزده به دربود ومردم کنار دریاچه جمع بودند هوا گرم نبود من کله شق بودم لباسهایم را در آوردم روبه آب زدم موهای تنم سیخ شده بود عین پوست مرغ دون دون بودبه روی خودم نمی آوردم چونکه شیرین داشت نگاهم می کرد و من عاشق بودم شنا کردم وشیرجه زدم رفتم ته آب تمیز تمیز عین کف دست صاف صاف بودوحکایت آن سوراخ ودر تنور که تو زدی توی گوشم وگفتی بسه دیگه مرتیکه خر از دروغ چی پیدا کردی ؟ومن لام تا کام حرفی نزدم جای چهارانگشتت روی صورتم مانده ...
توی رختخوابم چسیده بود این جمله را لا بلا ی دستنوشته هایش پیدا کرده بودند مدت زیادی نبود که با هم ازدواج کرده بودند یکی شون سینما میخوند یکی شون نقاشی هر دو به کار هم اهمیت میدادند به خاطر حفظ شان حرفه و هنرشان قرار گذاشته بودند که بچه دار نشوند طبق عادات مرسوم عمل نمی کردند نه مزاحم هم میشدند نه موی دماغ بودند از ا شپزخانه شان هیچوقت بوی غذا نمی امدهمه چیز ساده و سرد بود بجز رابطه عاشقانه که گرم بود و صمیمی فضای خانه پر بود از یادداشتهای جورواجورمربوط به کارشان ووسایل ساده تزئینی که با سلیقه خودشان سر هم شده بود و بوی زندگی میداد زیبا و خواستنی خانه ای سر شار از شور وشوق و تخییل بر انگیزاخر سر هم کسی نفهمید این تخم لق را کی کاشت هر کسی به سهم خودش دخالت وفضولی کرد که ماجرای جدائی انها را بفهمدولی دریغ از سر سوزن افاقه انها جدا شدند به سادگی ازدواجشان واین پرسش مهم برای همه چرا؟ چرا جدا شدند؟ اینها که نمونه خوشبختی بودند زبانزد دوست و دشمن پس چرا؟ولی چیزی عاید کسی نشدمگر همین جمله:توی رختخوابم چسیده بود
این شبها به همت مردی عاشق از سلسله ی صبر علی دهباشی نامی به انجام وفرجام میرسد او هر هفته رکورد می شکند ودریغ از مدال
این مراسم ساعت ۱۷/۳۰ خواهد بود
عبدالحمید پازوکی متولد آذر ماه سال 1334 تهران ولیسانس نقاشی از دانشکده هنرهای تزئینی وفوق لیسانس چاپ دستی از دانشگاه کومپولوتنسه مادرید است او علاوه بر تدریس در دانشکه های هنر تا کنون ده نمایشگاه انفرادی در خارج از کشور داشته است در فاصله سالهای 1367-تا1380 او همچنین سه نمایشگاه انفرادی در ایران داشته است


نیکزاد نجومی متولد سال 1320 خورشیدی در کرمانشاه است او لیسانس نقاشی رادر سال 1346 از دانشکده هنرهای زیبا گرفت واز سال 1342 همکار کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان بود وفوق لیسانس نقاشی را از دانشگاه سیتی کالج نیویورک در سال 1353 گرفته وبرنده جایزه فستیوال بلونیا برای کتاب گل بلور وخورشید است

اولین باری که دیدمش توی مهمانی بود نگاه اول دلم را لرزاند سی ثانیه طول نکشید لبخند هایش دیوانه ام می کرد درست روبرویم بود با لباس سفیدش ویقه دالبرش دلبری را تمام کرده بود ومن نمی دانستم چه طوری خودم را به او نزدیک کنم این اولین عشق من بود که در پنج سالگی اتفاق افتاد دست وپایم را گم کرده بودم مادرم فهمیده بود وهر از گاهی که من خیز بر میداشتم تا خودم را به او برسانم مادرم دستم را میگرفت وسر جایم می نشاند ولی من هر لحظه بی قرار تر می شدم مهمانها کمتر توجه میکردندودر حال موزوناندن حرکات دست وپایشان بودند غم تمام تنم را گرفته بود مادرم دستم را می کشید وبغض گلویم را بسته بود اشک از چشمم جاری شد وصدایم بلند شد ومن دیوانه وار به همه نشانش میدادم ومادرم بود که می گفت به خدا همیشه درست میکنم ومن داد میزدم من کیک میخوام.