|
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
|
ما کسی را نمیشناسیم کسی هم مارا استاد محمد ابراهیم جعفری میگفت از عثمان پرسیدم بتهوون را میشناسی ؟گفت او مرا می شناسد؟ومن متحییر ماندم از این پاسخ وگفتم وا حسرتا که ما در پی دیدن آنانی هستیم که هرگز ما را نمیشناسند امروز در خانه هنرمندان بودم وسخنرانی بود ونمایشگاه نقاشی دادگر وآقای بل از اتریش قرار بر سخنرانی داشت ودکتر فیروز آبادی مترجم همزمان
های هایو هو هوهو هو یار رفت
یار ما از مرکز پرگار رفتوی ووا ویلا للا ویلا ولا از هنر مشتی ز یک خروار رفت
هق هق و هق حق حقی درجان ما عکس ایرج هم سر دیوار رفت

زنده باد زنده یاد ساعد فارسی رحیم آبادی دانا مردی از سلسله عشق شوریده سری بی سامان ساکن سرای سکوت که هر آنجه می نگاشت مشق دل بود و مدام در کار بود
دلیر دل مردی از گیلان که دوستم بود و داننده ی ندانستنیهای من
با او به راه رفتم و اندیشیدیم وخندیدیدیم بسیار که گاه عابران را مایه شگفتی بود امروز به یاد این نقاش شوریده راهی قزوین شدم به دیدار مادر منتظر و گریانی که هنوزاهنوز دل در گرو آمدن او دارد که در بگشاید
امروز در خانه هنرمندان شب مولانا باسخنرانی دکتر محمد علی موحد به همت علی دهباشی بر گذار شد هم زمانی این مراسم با مراسم یادبود علی حاتمی آدمهای متفاوتی را دور هم جمع کرده بود کسی نمی دانست کدام مراسم د کدام سالن است وهمه در هم می لولیدند جوانی به طرف آمد وپرسی از معروفا کسی اومده؟گفتم کی مثلن گفت معروفا دیگه گفتم خوب مثلن؟گفت نیکی کریمی گفتم ندیدم ولی دولت آبادی اومد گفت ایول آقا دمت گرم ورفت سن ایچ پذیرای مهمانان بود وگروه گروه زن ومرد هنر پیشه وهنر دوست می آمدند وخیره به مجسمه عزت الله انتظامی ویا عکاسی از آن درها که ... ناباورانه از میانمان رفت ودل همه را سوزاند تنهایمان گذاشت.ایرج کریمخان زند نقاش نام آشنای ایران
امروز درگذشت وچه غمگنانه پر کشید .یادش گرامی وروانش شاد .مراسم تشییع پیکر پاکش روز یکشنبه ساعت ۸/۳۰ دقیقه از مقابل خانه هنرمندان
خواهد بود.

فردا 23 آذر در خانه هنرمندان شب مولانا خواهد بود واستاد محمد علی موحد سخنرانی میکنند. درباره این خبر
خسرو خسروی متولد سال 1343در تهران ودانش آموخته دانشکده هنرهای زیباست او کارشناسی ارشد را در دانشگاه هنر گذراند وپایان نامه اش را به چاپ سپرده است اما هنوز....
دنیای کودکی دنیای شگفت انگیزیه و من عاشق این دنیا به همین دلیل همیشه فکر می کنم همه چیز در کودکی شکل می گیرد جنانچه برای خودم همین بوده است من خواهر زاده عربعلی شروه هستم ما در روستای ناظم آباد زندگی می کردیم ودایی محترم در تهران ومن بسیار کم می دیدمشان اما الگوی من بود ومن باید هر صبح نرمش می کردم چون مادرم می گفت دایی عرب روزی یک ساعت نرمش می کند ومیل می چرخاند راست یا دروغش را نمی دانستم ولی باورم شده بود من در کودکی عاشق بالش بزرگ بودم و مادرم می گفت داییت اصلن بالش نمی گزارد ومن باورم می شد ومی خوابیدم وسالها طول کشید که بدانم شروه کیست بنابر این وقتی در بیست ویک سالگی به تهران آمدم دایی ام گفت هنر نان ندارد کشاورزی میکردی وخرید وفروش گوسفند درآمد بهتر است . با او تمرین طراحی کرده بودم البته در پنج سالگی که برای دومین بار پفک را در دست پسر خاله دیده بودم وبا تلویزیون رابطه نداشتم واز شیر حیات وحش ترسیدم هنگام که به پایین پریداز روی درخت در خیابان مختاری ومن روز بعد همراه پدرم برنده بلیط بخت ازمایی شدم بی آنکه بدانم چیست گرفتم وپدرم پولش را داد در حالی که اصلن نمیدانم جرا به تهران امده بودم چون پدرم برای گرفتن عقد نامه مادر امده بود ولی من ؟نمیدانم ومن برنده شدم ودر بازگشت در همدان ماندیم وبرف بود سه روز جاده ها بسته بود ومن در مسافرخانه بودم وخاطراتی دارم که بسیار کمکم میکند در واقع سه روز با همه حرف زدم ومردی محمد نام بی دلیل از من خوشش امد ونام فرزندش را رضا گذاشت ومن دیوانه وار رقم میزدم چون دایی کاغذ باطله عکاسی داده بود ومن رقم کردم همکلاسیهام میگفتند تو نقاشیت خوبه حتمن دکتر میشی همه اینها باعث شد من معلم بشوم ونه سال را با کودکان باشم در مهد های کودک ودنیایی خاطره از جمله همین گلنار یار محمدی که کلاس چهارم بود می ماند تا مادرش بیاید که بعدها در دانشگاه هنر در رشته مجسمه شاگردم شد ومن دوستش داشتم واو نیز که هنوز کاغذ بریده اش را دارم بعد از پانزده سال که گفته است دوستت دارم ومن هم .او در حال ترجمه میکند در مجله هنری تندیس وهنوز دوستش دارم چون پویاست.الغرض امشب با برادر زاده ام سارای شش ساله حرف زدم که در شهرستان قروه کلاس اول است وپدرش دندانپزشک.می گفت عمو دلم تنگ شده است نقاشی کشیده ام گفتم چیزی هم بلدی بنویسی؟گفت شعر وداستان گفتم داستان بگو واو اینگونه گفت ظبطش کردم بی دستکاری مینویسم عمو اسمش هست داستان موبایل خودش هم همینه یک روز یه موبایله هی زنگ میزنه ومامان بابا جواب میدن وبا موبایل حرف میزنن ولی وقتی می خواستن برن بیرون کفشا تو پاها شون نمی رفتن وگریه می کردن ومی گفتن شما همه ش با موبایل حرف میزنید وبا ما حرف نمی زنید رفتیم بالا راس بود اومدیم پایین ماس بود قصه ما دروغ بود.گوشیو بدم به بابام؟ومن بازهم متوحه شدم که کودکی عالمیست بی منتها وچون سارا عاشق عکاسیه تصمیم گرفتم یک وبلاگ براش درس کنم واسمشو بذارم سارا ودوستان
و به این روش مجموعه ای از ادبیات کودکانو جمع کنیم که به درد بخوره هرکسی هم بتونه نظر کودکان را بگذارد اعم از شعر وداستان وحتا نقاشی شاید بیشتر با این دنیا اشنا بشیم وبتونیم مثل خودشان شعر بگیم واز روزن آنها ببینیم وبکشیم.
روزی روزگاری من روبروی دانشگاه تهران دستفروش کتاب بودم و یک کتاب از علی دهباشی در بساطم بود و آه نبود که سودا کنم که نامش را یادم نیست(کتاب) آقای دهباشی آمدند سر بساط و در دید نخست کتابشان را دیدند. قیمت پرسیدند و من گفتم ۳۰ تومان و علی دهباشی کیف اش را دست به دست کرد و عینکش را با ابرو بالا برد و گفت این قدیمی است نمی ارزد. عرض کردم چی؟
فرمودند پشت جلدش کمتر از این حرفهاست عرض کردم بله ولی همه چیز عوض شده است ولی اگر شما کتاب خوان باشید میدانید که گران نیست نویسنده اش آدم محترمی است که بار فرهنگ بر دوش دارد
ایشان گفتند اگر نویسنده اش من باشم چه؟ و من گفتم مایه خرسندی است وتقدیم می کنم و به بیست چوق فروختم به قیمت خرید به علی دهباشی و مرا دعوت کرد به مراسم سالگرد مرحوم أل احمد در ابن بابویه. و بعدها هر سه شنبه در آبگوشت سرا می دیدمشان با اهل ادب و من طراحی میکردم وآخرین بار تصویری از صادق هدایت به ایشان دادم که جغد بود.
نمایشگاه نقاشیهای احمد امین نظر از امروز در گالری اثر تا دو هفته دیگر میزبان علاقمندان نقاشی است احمد امین نظر جزو نقاشان خوب وتوانمد ایران است کارهای متفاوت او در طول این سالها وسابقه درخشانش در دوره دانشجویی گواه این مدعاست که او انسانی است که دیدن را تجربه کرده است ودرست دیدن از ویزگیهای اوست امین نظر را با نقاشیهای سیاه وسرشار از بیان اکسپرسیونیستیش میشناسم اما در سالهای اخیر او را ارامتر ورمانتیکتر دیده ام امین نظر مدتی در آلمان بود وتجربه اندوخت اما سعدی وحافظ دست به دست هم دادند واورا بازگرداندند او را چاپگری توانا وقابل میدانم کسی که مو را از ماست میکشد ودر هر نمایشی از خود شکلی نو ارائه داده است در دو نمایشگاه اخیرش در گالری اثر دیگرگونه نگاهی داد که زیباست امین نظر در این نمایش بر خلاف سلف خویش زندگی را شیرینتر میبیند وگویا حافظ در روحش حلول کرده واو را دعوت به پایمردی کرده است ودل خونین داشتن را مایه مسرت میداند پرداختن امین نظر به موضوعاتی که بسیار ابتدایی وگاه جرم از نگاه هنرمندان مانند شمع وگل وپروانه که ایکون های سرخوشی است تصویری متفاوت ارائه میشود که آدمی را سرخوش وشاد میکند وبی دلیل همه چیز زیبا میشود واین توان احمد است که انسجام میدهد وقوام میبخشد بدون آنکه به ابتذال بکشد .توان تکنیکی وبرخورد هنرمندانه در کار احمد موج میزند .کاری که سرشار است وتهی را معنا می بخشد امین نظر تکنیک را دیگرگون وبدون خود نمایی ارایه می دهد .اما آنچه کار امین نظر را دلنشین میکند استفاده به جا ودرست او از لکه هاست که کار را دارای هندسه ای پنهان میکند که توان تکفیر را میگیرد وبه ناچار پذیرفتنی است برای منتقدی که سلیقه اش بر نمی تابد نکته آخر ایکه امین نظر واقف است و میداند.

علی جدی عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی است انسانی که انسان بودن را می گرید و دروغ را تاب ندارد او اعتقاد دارد که آدم اشرف است و دستان دروغ باورهایش را دزدیده اند و برایش مالیخولیای انسان را رقم میزنند و او را وا میدارند که بگرید. در آثار جدی انسان بی شکل ومحتواست و هر بار به هزار گونه ظاهر میشود .دستهای ملتمس نگران وچشمان بسته و هیاکلی کج و معوج در فضایی نامتعارف کلیت اثار جدی را تشکیل میدهند . کارهای جدی گاه یاد آور هیرینیموس بوش است گاه بروگل و گاه رضا عباسی در هر شکلی او دارای دنیایی است که عام نیست و نمی تواند نقش کاناپه را بازی کند و محلی بری لم دادن نیست . جدی نقاش ارواح است و شبح نگاری میکند و رقم رنج می زند مشکل بزرگ کارهای جدی در بزرگ شدن آن است که بی دلیل اصرار در کار با وسیله ای می کند که در کارهای کوچک موثر است و احاطه او را نمایان می کندبه گمانم جدی باید که کارکرد ابزار در شرایط نابرابر را دقیق تر به کار بگیرد که مبادا تهمت بی مبالاتی بخورد چرا که جدی هنرمندی است با حساسیت های ویژه.

.اثار ارائه شده مقدمی دراین نمایشگاه همچنان تداوم کارهای پیشین است با اندک تفاوت اجرایی اما

نام نصرت الله مسلمیان راکما بیش اهل هنر شنیده اند ونا آشنا نیست مسلمیان نقاش دوران شور است وفضای سیاسی سالهای انقلاب در روند شکلگیری اندیشه اش تاثیری به سزا داشته است سالهای دوری وانزوا او را به نقاشی نزدیکتر کرد وخلوت ناخواسته مامنی شد شایسته مسلمیان در زمان جنگ نیز
هم در باره نمایشگاه نصرت الله مسلمیان در گالری دی وهم احمد امین نظر در اثر وهم الهه مقدمی در طراحان ازاد وهم علی جدی در ماه
چیدمانشو میگم
برید ببینید
عکس گرفتم ولی ببینید
خنجری خیس این گونه تلخ
کام
مثلثی به ضرب خمپاره ای پاره پاره می شود
شبچره شارعان
شنگرف شعر را و شعوررا
شبنم باران می کند
ومرگ
ناقوس به دست
به دیوار
در
دست می کشد
کشت آخر را
کاش کاش کاشکی
کام نمی داد درد
ودروغ دریوزه اعتدال نبود داوران را
من بی من من زیستن تمنا نمیشد درماندگان را ودست در دریچه ای نبود
نامش شرم
نانش خون
وخنجر خنزیز
خیشینه نمط تمنا را تدبیر
تکثیر سلاح سیرین سرود سرد نبود
ودرد داس سگال سگ در گلو نمی نهاد
مرگ مردانه می آمد
بی داس یا دستک
ایرج اسکندری را از دیر زمانی است که می شناسم وبرایم محترم او عضو هیئت علمی دانشگاه هنر است واستاد من بودند در دوره فوق لیسانس آنهم درس نقاشی دیواری که کم و بیش دغدغه خودشان بود وکارهایشان در دوران انقلاب بر دیوارهای شهر گواهی میدهند از جمله نقاشی میدان فلسطین ونقش بر جسته میدان انقلاب که مایه رضایت ایشان نیست وگویا بنا بوده به دیگر گونه ای اجرا شود که اینگونه نمی شود ایرج اسکندری نقاش دوران انقلاب است توان تکنیکیش آشکار است فارغ از بسیاری جریانات که تاریخشان تمام شده است جندین سالی است که او دیگرگونه راهی را میرود که ژیش از این اجتماعی بود ودغدغه دوران شور در سالیان تازه او دست به کارهای تازه زده است وتجربیاتی متفاوت اندوخته که گویا تجربه دانشجویی سر آمد است و برای او آشنای بلا منازع بی بدیلی است که دل در گرو مفاهیم شعاری ندارد وبسیار مستحکمتر از پیش به بیان انسان میژردازد انسانی که گاه می رمباند وگاه میسازد پتک بر جا مانده گواه مدعاست واینکه انسان مخرب ودر عین حال سازنده میدان را در نوردیده ویا خالی کرده است جالب اینکه اسکندری {استاد}به مشی شرقی خویش وفادار است وبا تمام تیزی و سرسختی سنگها در درونشان حریر وارگی پیداست و به عبارتی سنگ ایرج سر نمیشکند

دنیای معاصر پیش از اینکه دنیای معرفت باشد دنیای سرمایه .کالا واقتصاد است .دنیای مصرف وشکل پذیری دنیای عاری از روابط روحانی در برابر هجوم تاریخ .تاریخ تطاول به تداوم تدبیر وتکثیر سیسد باره سرکوب سرشت بشر و پایبندی به درون وتداوم تمرکز در بیرون که موسوم بود به نفس پیش از این .امیر حسین بیانی نگاهی ظریف دارد به صورت ظاهر انسان امروز که در بند زیور است وآنچه نمیخواهد آن "آن "اگاهی است که با نزول آدم بدرودش گفتیم. بی شک امیر بیانی دغدغه انسان را دارد انسانی که اب باید باشد ویا اشرف لیک نیست وبندی بند دنیایی است که نه به کار آید نه به کام صورت عمل امیر ظاهر است وما نمونه اش را بسیار داریم در دورو بر خود لیک ناخوداگاه او این مضمون را بر نمی تابد و دیوانه وار می پریشد ودر هم میریزد که مبادا که تتمه آدم بسوزد درد او درد ملموس انسان امروز است که تمام وجودش بسته به کنترلی است که صدارا کم کند واو نیز خود را به مثابه کنترلری می پندارد که هشدار دهد .در کار امیر بیانی زندگی هست زندگی آلوده به مرگ وبیم درد دیوار میدرد ودرد میزاید وسس خرسی بی رابطه فرم ومحتوا مکمل ماجراست وآه بر میخیزد از نگاه آگاه. آگاهی که مرغ را به دندان نمیکشد در مواجهه با تصویر کودک تن پاره در تصویر از اکناف عالم .او انسان را می گرید اگر چه گاه در ضرباهنگش چشمی است که مخاطب را طلب میکند .که آنهم طبیعی است در این وا نفسای بودن وماندن در بیغوله شک وشوکت.راستی نیچه هنوز ابر انسان را باور دارد؟
