در يكي از روستاهاي قروه بهنام نظامآباد متولد شد. زادگاه او در چشمانداز دشت وسيعي كه به كوههاي بلند اطرافش ختم ميشود قرار گرفته است.«صبح كه از خواب بلند ميشدم تا شب، زندگي من پُر از تصاوير سرشار از رنگ بود
... ادامه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 8:46 توسط رضا هدایت
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 0:18 توسط رضا هدایت
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 23:32 توسط رضا هدایت
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 23:12 توسط رضا هدایت
|
ابراهیم جعفری.امیر اردویی.بابک اطمینانی.هادی جمالی
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 23:8 توسط رضا هدایت
|
دلپیچه شدیدی گرفته بود وشدیدا حالش بد بود ودم به دقیقه بدتر می شد حالت تهوع درونش را به هم ریخته بود سر درد هم اضافه شده بود ودنبال جایی می گشت که خودش را خلاص کندوشدیدا به خودش می پیچید دور خودش می گشت ونمیدانست این بلا از کجا نازل شده وکدام خوراک اینطور دیوانه اش کرده است وهمچنان می نالید وتوی دلش آشوب بود جایی هم پیدا نمی کرد بوی گوگرد حالش را بدتر کرده بود وبلا خره بالا آورد وهمچنان میدوید که جایی پیدا کند که خود را خلاص کند ودر این فکر که جایی باشد که آب هم باشد خودش را جزیره رساند وهر چه درد وبلا داشت ریخت بیرون ودماوند درست شد حالا هم گهگاه آروغی میزند که نیا ونبین ولی دل درد گویا دائمی است وهر از گاهی میگیرد که یا از پائین می آید یا از بالاو ما آدمها دوست نداریم اسم فضولات خود را روی آن بگذاریم ریدنش را می گوئیم آتشفشان گوزیدنش را می گوئیم زلزله وچسیدنش را آتشفشان خاموش وشاشیدنش را سیل وفوت کردن شمع عمرش را طوفان ویا چیزهای دیگر از این دست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 19:0 توسط رضا هدایت
|
کی من؟کمتر کسی فکر میکنه ولی باور کنید دستهاشو دیدم سبز آبی بود دنبالش راه افتادم حرکاتش عادی بود کوچه چهارم را که رد کردیم غیبش زد در به در دنبالش گشتم ندیدمش سوار تاکسی شدم دیدم کنار دستم نشسته نگاهش کردم دستش را دیدم به قرمزی می زد در کیفش را باز کرد و نگاهم کرد لبخند ارامی روی لبها یش بود چشمهای سبزش برق میزد باران گرفت وچراغها همه قرمز بودند دستم را دراز کردم وکارتش را گرفتم چترم را باز کردم راننده زد روی ترمز ومن افتادم توی آب وغرق شدم صدای قوطی مثل موسیقی باخ بود کارت توی دستم مچاله شده بود نگاهش کردم سبز آبی بود وبه سرخی میزد چاقو سر بریده سرو ساعد فارسی نقاش ودیگر ندیدمش
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 5:28 توسط رضا هدایت
|
هو هو کنان
باد
برگ سبزی آورد
من به یاد جنگل
بستری سرخ فراهم کردم
روی یک بوم سفید
خوابگاهی ابدی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 4:55 توسط رضا هدایت
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 1:3 توسط رضا هدایت
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 0:42 توسط رضا هدایت
|
|
مرد غریبه ای که کلاه پشمی بر سرداشت وکت چرمی پوشیده بود وریشهای تنک اش را خاراند سرو وضعش نا مرتب بودوکفشهایش پاره قلاده سگ را در دست گرفته بود ودست اش را توی جیب اش گذاشته بود یک دست نداشت استین کت اش توی جیب دیگراش بود سگ اش از خسته تر بود کشیده و تکیده باچشمانی کمرنگ و خاموش با زوزه ای کشدار ودمی لای پاها وسری پائین ومرد مدام کلماتی نا مفهوم را تکرار میکرد زاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش زاره زوم پی زاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش زاره زوم پی ولی هیچکس نمی فهمید که او چه می گوید مردم دوراش جمع شده بودند کودکان بی واهمه سگ را نوازش میکردند و مرد مدام تکرار میکرد ژاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش ژاره ژوم پی یکی از بچه های تازه وارد با چند نان تازه از راه رسیدصدای زوزه سگ بلندتر شده بودواو تکه نانی را کند وجلوی سگ انداخت مرد به سرعت خم شد و نان را قاپیدو شروع کرد به خوردن از شادی در پوست خود نمی گنجید وکودک کارش را تکرار میکرد نانها تمام شدند زوزه سسگ قطع شده بود و مرد کلمات جدیدی را تکرار میکرد وبرای مردم دست تکان میداد ژاردی ژوردی شان چی بون ژی شوش شوش |
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 18:39 توسط رضا هدایت
|
|
دستهایم اعتراف میکردند که دوستت دارند از زیر پل گیشا تا سر بازارچه هر لحظه این را میگفتند گوشها یم نه گرمای دستهایت مطمئن ترم میکرد مخصوصا"وقتی ناخوداگاه تنمان به هم میخورد من بیشتر عاشقت میشدم دلم می خواست بیشتر تکرار میشد ولی هر کاری میکردم تصادفی به هم بخوریم نمی شد تو داشتی راجع به خواهرت حرف می زدی که نفر اول کنکور شده ولی به دلیل اینکه دائیت توده ای بوده تائید نشده ولی سال بعد میگویند میتوانی داروسازی بخوانی اینجا بود که رسیدیم دم بازارچه و تو سکندری زدی بعد هم ایستادی دورو برت را نگاه کردی سی ثانیه طول نکشید چشمهایت سیاهی رفت دستها یت سرد شدند وروی زمین نشستی من تعجب کرده بودم زیز بغلت را گرفتم وبه تیر برق تکیه ات دادم ورفتم توی معاملات ملکی تا برایت اب قند بیاورم نداشتند برگشتم دیدم چشمهایت را باز کرده ای دستت را گرفتم بلندت کردم پرسیدم بهتری؟ ولی تو جواب ندادی دوباره پرسیدم باز هم جواب ندادی گفتم خواهرت چکار میکند؟ باز هم چیزی نگفتی من دستت را رها کرده بودم به خواهرت فکر می کردم دلیل نداشت عاشق تو باشم دم در که رسیدیم خدا حافظی کردم و تو در حالی که سرت پائین بود مسیر را تنها برگشتی |
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 18:37 توسط رضا هدایت
|
|
خستگی تنهایی را صدای سوت بخاری بیشتر میکرد ریزه خواری هم فایده داشت همینطور که خیار شور را گاز میزدم سیب زمینی را هم پوست میکندم ریز ریز که شد توی تابه ریختم روغن داغ وصدای جلزوولز گوشم را پر نکرده بود که صدای شلیک پی در پی ورگباری گلوله مرا کنار پنجره کشید داد وفریاد میکرد وروی زمین میخزیدخون قرمز در تاریکی سیاه بوداز پله ها به کوچه سرازیر شدم لبه پنجره ها مثل سیمهای برق پراز ادم بودهمهمه بود وسر وصدا ادم وماشین توی هم می لولیدند نصف جان بی دست وپا زدنی افتاده بود وخونش خیابان را سیاه تر میکرد تحملم تمام بود پله ها را شمرده شمرده بالا امدم دودی سیاه خانه را گرفته بود همه جا را باز کردم دودها میدویدندخانه سرد شده بود او هم حتما" تا حا لا سرد شده حتما". |
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 18:35 توسط رضا هدایت
|