تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها

امروز با یوسف العلمای میلکی رفتم پیش محسن فرجی خوش گذشت واز دخترش عکس گرفتم پسرش آدم حسابیه اسمش بامداده و دخترش غزل بانو کتاب جدیدشو که چوب خط باشه به زور هدیه گرفتم وقراره بخونمش وبعدش بفروشمش به یه شام شب یوسف  همش می عکسید عین توریستا دخترشو دیدم خوشم اومد ازش ساینا.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:44  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

کمتر روزیه که به یاد ساعد نباشم نقاش بود اهل مطالعه با چشمانی سبز ونافذ وصدایی که مخصوص خودش بود دلم میخواد همه کسانی که میشناختنش در باره اش بنویسن
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:54  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

بعد مدتها دوری یوسف گمگشته به دیدارم آمد کفشهایم بوی پیراهن یوسف میداد دستهایم رنگ میلک داشت و دلم هوای رحیم آبادی که ساعد باشد فرجی حاصل نشد که محسن را ببینم که دخترش هنوز از من نمیترسد

             


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:29  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

وقتی خدا حافظ به من گفتی ورفتی

کوبید بر طبل سکوت سینه ام غم

من غرق در دریای اندوه جدایی

با موج یادت خاطراتم گشت همدم

گویا که روح عشق تو همزاد من بود

کاینگونه هر دم بر دل من چنگ میزد

شاید به سر منظور ازار دلم داشت

کاین شیشه را بی وقفه ای با سنگ میزد

با پتک همت سد بیتابی شکستم

شاید کویر دیده ام سیراب گردد

وز زمزمه پردازی اشک محبت

طفل لجوج یاد تو در خواب گردد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 8:57  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

مرد غریبه ای که کلاه پشمی بر سرداشت وکت چرمی پوشیده بود وریشهای تنک اش را خاراند سرو وضعش نا مرتب بودوکفشهایش پاره قلاده سگ را در دست گرفته بود ودست اش را توی جیب اش گذاشته بود یک دست نداشت استین کت اش توی جیب دیگراش بود سگ اش از خسته تر بود کشیده و تکیده باچشمانی کمرنگ و خاموش با زوزه ای کشدار ودمی لای پاها وسری پائین ومرد مدام کلماتی نا مفهوم را تکرار میکرد زاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش زاره زوم پی زاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش زاره زوم پی ولی هیچکس نمی فهمید که او چه می گوید مردم دوراش جمع شده بودند کودکان بی واهمه سگ را نوازش میکردند و مرد مدام تکرار میکرد ژاپورته مان چو کاندین تو کراپ انتی کلاش ژاره ژوم پی یکی از بچه های تازه وارد با چند نان تازه از راه رسیدصدای زوزه سگ بلندتر شده بودواو تکه نانی را کند وجلوی سگ انداخت مرد به سرعت خم شد و نان را قاپیدو شروع کرد به خوردن از شادی در پوست خود نمی گنجید وکودک کارش را تکرار میکرد نانها تمام شدند زوزه سسگ قطع شده بود و مرد کلمات جدیدی را تکرار میکرد وبرای مردم دست تکان میداد ژاردی ژوردی شان چی بون ژی شوش شوش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:40  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

دستهایم اعتراف میکردند که دوستت دارند از زیر پل گیشا تا سر بازارچه هر لحظه این را میگفتند گوشها یم نه گرمای دستهایت مطمئن ترم میکرد مخصوصا"وقتی ناخوداگاه تنمان به هم میخورد من بیشتر عاشقت میشدم دلم می خواست بیشتر تکرار میشد ولی هر کاری میکردم تصادفی به هم بخوریم نمی شد تو داشتی راجع به خواهرت حرف می زدی که نفر اول کنکور شده ولی به دلیل اینکه دائیت توده ای بوده تائید نشده ولی سال بعد میگویند میتوانی داروسازی بخوانی اینجا بود که رسیدیم دم بازارچه و تو سکندری زدی بعد هم ایستادی دورو برت را نگاه کردی سی ثانیه طول نکشید چشمهایت سیاهی رفت دستها یت سرد شدند وروی زمین نشستی من تعجب کرده بودم زیز بغلت را گرفتم وبه تیر برق تکیه ات دادم ورفتم توی معاملات ملکی تا برایت اب قند بیاورم نداشتند برگشتم دیدم چشمهایت را باز کرده ای دستت را گرفتم بلندت کردم پرسیدم بهتری؟ ولی تو جواب ندادی دوباره پرسیدم باز هم جواب ندادی گفتم خواهرت چکار میکند؟ باز هم چیزی نگفتی من دستت را رها کرده بودم به خواهرت فکر می کردم دلیل نداشت عاشق تو باشم دم در که رسیدیم خدا حافظی کردم و تو در حالی که سرت پائین بود مسیر را تنها برگشتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:39  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

توی رختخوابم چسیده بود این جمله را لا بلا ی دستنوشته هایش پیدا کرده بودند مدت زیادی نبود که با هم ازدواج کرده بودند یکی شون سینما میخوند یکی شون نقاشی هر دو به کار هم اهمیت میدادند به خاطر حفظ شان حرفه و هنرشان قرار گذاشته بودند که بچه دار نشوند طبق عادات مرسوم عمل نمی کردند نه مزاحم هم میشدند نه موی دماغ بودند از ا شپزخانه شان هیچوقت بوی غذا نمی امدهمه چیز ساده و سرد بود بجز رابطه عاشقانه که گرم بود و صمیمی فضای خانه پر بود از یادداشتهای جورواجورمربوط به کارشان ووسایل ساده تزئینی که با سلیقه خودشان سر هم شده بود و بوی زندگی میداد زیبا و خواستنی خانه ای سر شار از شور وشوق و تخییل بر انگیزاخر سر هم کسی نفهمید این تخم لق را کی کاشت هر کسی به سهم خودش دخالت وفضولی کرد که ماجرای جدائی انها را بفهمدولی دریغ از سر سوزن افاقه انها جدا شدند به سادگی ازدواجشان واین پرسش مهم برای همه چرا؟ چرا جدا شدند؟ اینها که نمونه خوشبختی بودند زبانزد دوست و دشمن پس چرا؟ولی چیزی عاید کسی نشدمگر همین جمله:توی رختخوابم چسیده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:37  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

دیوار بلندی دور تا دور خانه را گرفته بود و میله های آهنی پرچین دیوار بودند بالا رفتن از دیوار برای سگ یعقوب کار طاقت فرسایی بود تلاشی بیهوده بود که هیچگاه به نتیجه نرسیده بود و سگ بیچاره باید منتظر فرصتی می شد که لای در باز بماند و او از لابلای پای بقیه خودش را به کوچه برساند که این هم با هوشیاری صاحب خانه کمتر اتفاق می افتاد تنها ارتباط موجود صدای عجیب غریب پارس این دو سگ همسایه بود که تنها یک کوچه با دو دیوار عامل جدایی شان بود زن همسایه وقتی فهمید که سگ همسایه عاشق سگش شده موضوع را با همسایه در میان گذاشت البته او هم با جفت چشم های خودش شاهد معاشقه این دو سگ با هم بوده بود به همین دلیل برای تنبیه او زنجیری بر گردنش گذاشت تا سگ بیچاره بعد از این پایش را از گلیمش درازتر نکند و فکر الواطی به سرش نزند دور و بر رفیق ناباب هم نگردد و سگ های بیچاره از پشت دو دیوار عاشقانه برای هم پارس می کردند و چیزهایی می گفتند که به جز سلیمان نبی کسی نمی فهمید آن ها شاید عاشقانه ترین سرودها را برای هم می خواندند و زن های همسایه می گفتند این پارس کردن ها از سر سیری است و با چخ چخ کردن شان مانع شکوفایی استعداد و احساس درونی سگ ها می شدند مدت ها از این ماجرا گذشته بود و زنجیر عشق را به بند کشیده بود و یعقوب هر از گاهی دستی به سر و روی سگ می کشید و دلداریش می داد در ضمن وعده وعیدهایی هم می داد ولی سگ بیچاره چشمش آب نمی خورد یعقوب می گفت دیشب خواب دیدم که سگ به هر شکل که بوده زنجیر را باز کرده و رفته است و از آنجایی که سگ ها حیوانات باهوش و وفاداری هم هستند و هیچ وقت محبت کسی را فراموش نمی کنند روی پیغام گیر تلفن یعقوب پیغام گذاشته است و گفته بود که به خاطر عشقم زنجیرم را پاره کرده و از این زندان می گریزم و از تو یعقوب عزیز به خاطر همه خوبی هایت تشکر می کنم و از همه زحمات خودم برای تو حلالیت می طلبم من با عشقم قرار فرار گذاشته ایم از این که بی خبر رفتم معذرت می خواهم و نوار تمام شده بود یعقوب می گفت خنده ام گرفته بود بیدار شدم دست و رویم را شستم شال و کلاه کردم و از خانه بیرون زدم سگ را دم لانه ندیدم گفتم شاید سرما مجبورش کرده که توی لانه اش بخوابد ولی اثری از زنجیرش هم نبود فورا یاد خواب دیشبم افتادم داشت باورم نمی شد سرم را که بالا گرفتم جسد آویزانش را از نرده های آهنی دیدم اشک چشم هایم را بست و به کلاس نرفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:9  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

 یکی بود یکی نبود کی می داند که کی بود وکی نبود لطفا" بگوئید کی بود کی نبود وقتی هم بود کجا بود؟ تنها بود یا نه؟ ماشین داشت یا توی تاکسی یا اتوبوس یا مینی بوس یا مترو بود وآن یکی که نبود ؟!کجا بود ؟شاید در تاکسی دیگر یا وسیله دیگربوده باشد؟1 از کجا میدانیم نبود بگوئیم من ندیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 20:56  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

تازه اومدم اینجا. هنوز با خونه جدید زیاد آشنا نیستم. برای همین فعلا از شما دعوت می کنم از سایتم دیدن کنید تا به مرور داستان ها، نقاشی ها و یادداشت هایم را هر روز یا لااقل چند روز یک بار اینجا منتشر کنم.

تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 20:40  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin