|
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
|
امروز با یوسف العلمای میلکی رفتم پیش محسن فرجی خوش گذشت واز دخترش عکس گرفتم پسرش آدم حسابیه اسمش بامداده و دخترش غزل بانو کتاب جدیدشو که چوب خط باشه به زور هدیه گرفتم وقراره بخونمش وبعدش بفروشمش به یه شام شب یوسف همش می عکسید عین توریستا دخترشو دیدم خوشم اومد ازش ساینا.

بعد مدتها دوری یوسف گمگشته به دیدارم آمد کفشهایم بوی پیراهن یوسف میداد دستهایم رنگ میلک داشت و دلم هوای رحیم آبادی که ساعد باشد فرجی حاصل نشد که محسن را ببینم که دخترش هنوز از من نمیترسد
کوبید بر طبل سکوت سینه ام غم
من غرق در دریای اندوه جدایی
با موج یادت خاطراتم گشت همدم
گویا که روح عشق تو همزاد من بود
کاینگونه هر دم بر دل من چنگ میزد
شاید به سر منظور ازار دلم داشت
کاین شیشه را بی وقفه ای با سنگ میزد
با پتک همت سد بیتابی شکستم
شاید کویر دیده ام سیراب گردد
وز زمزمه پردازی اشک محبت
طفل لجوج یاد تو در خواب گردد
دستهایم اعتراف میکردند که دوستت دارند از زیر پل گیشا تا سر بازارچه هر لحظه این را میگفتند گوشها یم نه گرمای دستهایت مطمئن ترم میکرد مخصوصا"وقتی ناخوداگاه تنمان به هم میخورد من بیشتر عاشقت میشدم دلم می خواست بیشتر تکرار میشد ولی هر کاری میکردم تصادفی به هم بخوریم نمی شد تو داشتی راجع به خواهرت حرف می زدی که نفر اول کنکور شده ولی به دلیل اینکه دائیت توده ای بوده تائید نشده ولی سال بعد میگویند میتوانی داروسازی بخوانی اینجا بود که رسیدیم دم بازارچه و تو سکندری زدی بعد هم ایستادی دورو برت را نگاه کردی سی ثانیه طول نکشید چشمهایت سیاهی رفت دستها یت سرد شدند وروی زمین نشستی من تعجب کرده بودم زیز بغلت را گرفتم وبه تیر برق تکیه ات دادم ورفتم توی معاملات ملکی تا برایت اب قند بیاورم نداشتند برگشتم دیدم چشمهایت را باز کرده ای دستت را گرفتم بلندت کردم پرسیدم بهتری؟ ولی تو جواب ندادی دوباره پرسیدم باز هم جواب ندادی گفتم خواهرت چکار میکند؟ باز هم چیزی نگفتی من دستت را رها کرده بودم به خواهرت فکر می کردم دلیل نداشت عاشق تو باشم دم در که رسیدیم خدا حافظی کردم و تو در حالی که سرت پائین بود مسیر را تنها برگشتی
توی رختخوابم چسیده بود این جمله را لا بلا ی دستنوشته هایش پیدا کرده بودند مدت زیادی نبود که با هم ازدواج کرده بودند یکی شون سینما میخوند یکی شون نقاشی هر دو به کار هم اهمیت میدادند به خاطر حفظ شان حرفه و هنرشان قرار گذاشته بودند که بچه دار نشوند طبق عادات مرسوم عمل نمی کردند نه مزاحم هم میشدند نه موی دماغ بودند از ا شپزخانه شان هیچوقت بوی غذا نمی امدهمه چیز ساده و سرد بود بجز رابطه عاشقانه که گرم بود و صمیمی فضای خانه پر بود از یادداشتهای جورواجورمربوط به کارشان ووسایل ساده تزئینی که با سلیقه خودشان سر هم شده بود و بوی زندگی میداد زیبا و خواستنی خانه ای سر شار از شور وشوق و تخییل بر انگیزاخر سر هم کسی نفهمید این تخم لق را کی کاشت هر کسی به سهم خودش دخالت وفضولی کرد که ماجرای جدائی انها را بفهمدولی دریغ از سر سوزن افاقه انها جدا شدند به سادگی ازدواجشان واین پرسش مهم برای همه چرا؟ چرا جدا شدند؟ اینها که نمونه خوشبختی بودند زبانزد دوست و دشمن پس چرا؟ولی چیزی عاید کسی نشدمگر همین جمله:توی رختخوابم چسیده بود
دیوار بلندی دور تا دور خانه را گرفته بود و میله های آهنی پرچین دیوار بودند بالا رفتن از دیوار برای سگ یعقوب کار طاقت فرسایی بود تلاشی بیهوده بود که هیچگاه به نتیجه نرسیده بود و سگ بیچاره باید منتظر فرصتی می شد که لای در باز بماند و او از لابلای پای بقیه خودش را به کوچه برساند که این هم با هوشیاری صاحب خانه کمتر اتفاق می افتاد تنها ارتباط موجود صدای عجیب غریب پارس این دو سگ همسایه بود که تنها یک کوچه با دو دیوار عامل جدایی شان بود زن همسایه وقتی فهمید که سگ همسایه عاشق سگش شده موضوع را با همسایه در میان گذاشت البته او هم با جفت چشم های خودش شاهد معاشقه این دو سگ با هم بوده بود به همین دلیل برای تنبیه او زنجیری بر گردنش گذاشت تا سگ بیچاره بعد از این پایش را از گلیمش درازتر نکند و فکر الواطی به سرش نزند دور و بر رفیق ناباب هم نگردد و سگ های بیچاره از پشت دو دیوار عاشقانه برای هم پارس می کردند و چیزهایی می گفتند که به جز سلیمان نبی کسی نمی فهمید آن ها شاید عاشقانه ترین سرودها را برای هم می خواندند و زن های همسایه می گفتند این پارس کردن ها از سر سیری است و با چخ چخ کردن شان مانع شکوفایی استعداد و احساس درونی سگ ها می شدند مدت ها از این ماجرا گذشته بود و زنجیر عشق را به بند کشیده بود و یعقوب هر از گاهی دستی به سر و روی سگ می کشید و دلداریش می داد در ضمن وعده وعیدهایی هم می داد ولی سگ بیچاره چشمش آب نمی خورد یعقوب می گفت دیشب خواب دیدم که سگ به هر شکل که بوده زنجیر را باز کرده و رفته است و از آنجایی که سگ ها حیوانات باهوش و وفاداری هم هستند و هیچ وقت محبت کسی را فراموش نمی کنند روی پیغام گیر تلفن یعقوب پیغام گذاشته است و گفته بود که به خاطر عشقم زنجیرم را پاره کرده و از این زندان می گریزم و از تو یعقوب عزیز به خاطر همه خوبی هایت تشکر می کنم و از همه زحمات خودم برای تو حلالیت می طلبم من با عشقم قرار فرار گذاشته ایم از این که بی خبر رفتم معذرت می خواهم و نوار تمام شده بود یعقوب می گفت خنده ام گرفته بود بیدار شدم دست و رویم را شستم شال و کلاه کردم و از خانه بیرون زدم سگ را دم لانه ندیدم گفتم شاید سرما مجبورش کرده که توی لانه اش بخوابد ولی اثری از زنجیرش هم نبود فورا یاد خواب دیشبم افتادم داشت باورم نمی شد سرم را که بالا گرفتم جسد آویزانش را از نرده های آهنی دیدم اشک چشم هایم را بست و به کلاس نرفتم
یکی بود یکی نبود کی می داند که کی بود وکی نبود لطفا" بگوئید کی بود کی نبود وقتی هم بود کجا بود؟ تنها بود یا نه؟ ماشین داشت یا توی تاکسی یا اتوبوس یا مینی بوس یا مترو بود وآن یکی که نبود ؟!کجا بود ؟شاید در تاکسی دیگر یا وسیله دیگربوده باشد؟1 از کجا میدانیم نبود بگوئیم من ندیدم.
تا بعد